ردّیّه بر کتاب « بررسي علمي در احاديث مهدي »
دشمنان مذهب تشیع از دیر هنگام از تمام فرستها برای نابودی این تفکر ناب محمدی کوتاه نیامدند و همواره با شیواهای مختلف که ستون تمام آنها دروغ می باشد سعی به تخریب اسلام واقعی همت گماشته اند . مخصوصا در زمان ما که تفکر ناب محمدی یعنی شیعه علوی سریعا در حال رواج بین جوانان سرتاسر جهان این حملات بیشتر و بیشتر شده است .اما فضل خداوند همیشه همراه تشیع بوده و عنایات خاصه مولا امام زمان روحی له فداء شامل این فرقه حقة شده است و روز به روز شاهد درخشش شیعیان علی همچون ستاره ی در آسمان علم و دانش و فضل هستیم .راست گفت خداوند عزوجل « یریدون ان یطفئوا نورالله بافواههم و الله متم نوره ولو کره الکافرون » .
مدتی پیش از طریق یکی از دوستان کتابی (البته CD آن) با عنوان «بررسي علمي در احاديث مهدي» (می گویند نوشته آقای برقعی می باشد . فرزند ایشان در مصاحبه ای اعلام کرد که کتابهای موجود هیچ کدام نوشته پدرش نمی باشد بلکه وهابیت این کتابها را به نام ایشان منتشر می کند .)که تفکر مهدویت را مورد هجوم قرار داده است . لذا برخود لازم دیدم ( با آنکه از لحاظ علمی کتاب پر مغزی نمی باشد ) به اکاذیب و تهمتهای موجود در آن را برای جوانان عزیز آشکار کنم . ان شاء الله .
امامت انحصاری
مستشکل در ابتدای بحث خود موضوع را با حمله بر اعتقاد امامت انحصاری در امام علی و اولادش علیهم السلام آغاز کرده است و پاره ای از ادله ای به زعم خود جهت نفی این اعتقاد ذکر می کند . ابتداً قبل ازاینکه پاسخ وی را بدهیم لازم است امامت و اثبات نیاز به امام به عبارتی دیگر امامت عامه را مورد بحث و بررسی قرار دهیم .
امامیه و ضرورت امامت
امامیه برای اثبات ضرورت امامت ، هم دلایل شرعی اقامه کرده اند و هم براهین عقلی ؛ اما با توجه به این که ادعای اصلی آنان ، ضرورت عقلی امامت است ، نه وجوب شرعی آن ، باید دلایل شرعی لزوم امامت را حمل بر ارشاد و تایید کرد و این بدان معنی است که عقل ، بدون وساطت شرع ، می تواند چنین ضرورتی را درک کند ؛ هر چند که شارع نیز درک عقل را در این زمینه ، تایید و امضا کرده است .
در آثار متکلمان و حکمای شیعه دلایل عقی متعدی بر ضرورت امامت وجود دارد که به برخی از آنان اشاره می شود :
ولایت و امامت عامه از دیدگاه عقل
1- قاعده امکان اشرف
حکیم و فیلسوف بزرگ ملاصدرا اولین حکیمی است که اقاعده امکان اشرف را خدمت یکی از مهمترین مباحث کلامی یعنی اثبات ضرورت امامت قرار داده ، لزوم وجود امام در هر زمان را از آن نتیجه گرفته است . (خردنامة صدرا شماره 2 ص 38) وی در کتاب شرح اصول کافی (ملاصدرا ، شرح اصول کافی ج 2 ص 476 )، برای اثبات ضرورت امامت ، به این قاعدة نیز تمسّک می کند .
مفاد قاعده ، چنین است : در تمام مراتب وجود ، لازم است ، ممکن اشرف ، مقدم بر ممکن اخس باشد . از این رو ، هرگاه ممکن اخس ، موجود شده باشد ، باید مقدم بر آن ، ممکن اشرف ،وجود یافته باشد . (ملاصدرا ، اسفار ج7 ص 244 ؛ شمس الدین محمد شهروزی ، شرح حکمة الاشراق ص 385) مثلاً چنانچه عقل و نفس را در نظر بگیریم ، عقل ، اشرف از نفس و برتر از آن است . حال اگر وجود نفس ، مسلّم باشد و به طریقی به آن دست یافته باشیم ، به موجب برهان فوق ، به وجود عقل که امر ممکن و اشرف از نفس است ، در رتبه ای مقدّم ، علم خواهیم داشت .
حال که مفاد قاعده روشن شد ، می توان برهان را به ترتیب ذیل ، سامان داد :
نوع نبی و امام ، نوع عالی و اشرف از سایر انواع انسانی است و هر نوعی که چنین باشد ، از نظر رتبة وجودی، مقدم بر سایر انواع خواهد بود . پس نوع نبی و امام ، مقدم بر سایر انواع انسانی در رتبة وجودی است .
چنان که ملاحظه شد ، برهان مذکور ، دارای دو مقدمه است و طبیعی است که مقدمات یک برهان ، باید قبلاً به اثبات رسیده باشد . لذا در مقام تبیین مقدمات ، باید گفت که مقدمه دوم ، همان قاعده امکان اشرف است که در جای خود به اثبات رسیده است . پس آنچه هم اکنون نیازمند اثبات است . مقدمه اوّل است که آیا نوع نبی و امام ، نوع عالی و شریف است ، یا نه ؟ زیرا ممکن است گفته شود که امام و امت ، هر دو از یک نوعند و افراد یک نوع ، مماثلند و فرد ، هیچ گونه تقدم بالذات بر فرد دیگر ندارد .
در پاسخ ، می توان گفت که مشابهت و مماثلت میان افراد انسان ، در ماده بدنی و جسمانی است و مربوط است به قبل از آن که نفوس هیولایی ، با حصول ملکات و اخلاق فاضله یا رذیله ، از قوه به فعل برسد . ولی از نظر منشأ روحانی ، انسانها تحت انواع مختلف قرار دارند و آیه شریفه « قل إنما أنا بشر مثلکم » (کهف/110) ناظر به نشأه اولی است ، نه دوم .
بنابر این ، نوع نبی و امام ، اشرف از سایر انواع انسانی است و نسبت نبی و امام (حجت) به سایر بشر ، در رتبه وجود ، مانند نسبت انسان به سایر حیوانات و نسبت حیوان به نبات و نبات به جمادات است .
پس تقدم و تاخر میان نوع شریف و نوع خسیس ، مسلم است و این است معنای آیه شریفه « خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً » (بقره /29) ؛ چرا که انسان ، اشرف موجودات زمینی است و اگر انسان از زمین مرتفع گردد ، حیوان نیز مرتفع خواهد شد . همچنین ، اگر حجه الله در زمین نباشد ، همه آدمیان نخواهند بود . و این است معنای « لولا الحجة لساخت الارض بأهلها » . پس در هر زمانی حجه الله وجود خواهد داشت . (ملاصدرا ، شرح اصول کافی ج2 صص 503-504)
2- نیاز شرع به حافظ
یکی دیگر از ادله ضرورت امامت ، برهان نیاز شرع به حافظ است . به اتفاق جمیع فرق اسلامی ، دین اسلام ، جاودانی و همگانی است ؛ یعنی همه مردم ، از عصر رسالت تا انقراض زمان تکلیف ، موظفند به دین اسلام عمل کنن. بی گمان ، دینی که درای چنین ویژگی ای باشد ، نیازمند حافظی قابل اطمینان است تا آن را بی کم و کاست ، به اعصار بعدی منتقل کند ؛ در غیر این صورت ، دو تالی فاسد ، خواهد داشت ؛ زیرا اگر جمیع شرع ، از کانال اطمینان بخشی به اعصار متأخر نرسد ، مردم آن زمان ، اطمینان به وصول جمیع شرع ،پیدا نخواهند کرد . در این صورت ، اگر گفته شود که آنان باید متعبّد به جمیع شرع باشند ، تکلیف به غیر معلوم لازم آید و اگر گفته شود که بعض شرع متعبّد باشند ، خلاف اجماع امت ، لازم آید . هر دو لازم ، بالاتفاق ، باطل است ، پس باید پذیرفت که شرع در هر زمان ، نیاز به حافظی قابل اطمینان دارد .
حافظ شرع ، می تواند کتاب ، سنت مقطوعه ، اجماع ، قیاس ، خبر واحد و یا معصوم باشد و ادعای اینکه شرع ، می تواند از طریقی دیگر محفوظ بماند ، خلاف اجماع امت است .
اکنون ، باید بررسی کرد که کدام یک می تواند حافظ باشد ؟ می شود گفت که قرآن نمی تواند حافظ باشد ؛
زیرا گذشته از این که خود آن ، نیازمند حافظ است ، تا او را از تغییر و تحریف حفظ کند ، تفاصیل شریعت در
آن نیامده است . سنت مقطوعه و اجماع هم نمی تواند حافظ شرع باشد ؛ زیرا تمام شرع در سنت مقطوعه و اجماع نیز بیان نشده است . اخبار احاد و رأی و قیاس نیز نمی تواند حافظ شرع باشد ؛ چرا که اعتبار خود آنها هنوز مورد سؤال است . پس شخص معصوم باقی می ماند و هو مطلوب . (حمصی رازی ، المنفذ من التقلید ج 2 ص 261 ؛ شیخ طوسی ، تلخیص الشافی ج 1 ص 123 ؛ سید مرتضی ، الذخیره ص 424)
3- واسطه فیض
یکی از براهین فلسفی بر ضرورت عقلی امامت که صبغه عرفانی نیز دارد ، لزوم واسطه فیض است .
( عبدالحسین طیّب ، کلم الطیب ج 1 ص 328 ؛ محمد مهدی نراقی ، انیس الموحدین ص 130، پاورقی )
هدف غایی نفس انسانی ، نیل به کمالات ماوراءالطبیعه و اتصال به عالم غیب و تخلق به اخلاق الله است . خداوند ، کشش و میل به سوی این هدف را در فطرت انسان قرار داده است . اگر انسان ، در خودش ،نیک تعمق کند ، چنین میلی را وجدان خواهد کرد و خواهد دید که زبان فطرت ، او را همواره به سوی کمالات لایق او فرا می خواند . طریق وصول به این کمالات ، همان صراط مستقیم است که توسط شرایع آسمانی ارائه شده است .
از طرفی ، پیمودن صراط مستقیم ، بدون راهنما امکان ندارد . از سوی دیگر ، کسی می تواند در مسیر ، راهبری را به عهده گیرد که خود ، این راه را رفته و به هدف غایی ، واصل شده باشد . لازم است در میان وع انسانی ، چنین فردی برگزیده ، وجود داشته باشد تا رابطه فیض میان عالم ربوبی و جهان انسانی گردد ؛ و گرنه حرکت استکمالی نوع انسانی ، بی غایت خواهد بود و میان عالم ربوبی و نوع انسانی ، ارتباطی نخواهد بود . بدیهی است که نوع بی غایت ، ضرورتاً محکوم به انقراض است . این فرد برگزیده ، در اصطلاح شرع ، امام نامیده می شود . (ستاد انقلاب فرهنگی ، معارف اسلامی ج 2 ص 99)
مناظره هشام بن حكم با عمرو بن عبيد
در كتاب كافي) جلد اول اصول كافى ص 169 ( در كتاب الحجة مرحوم كلينى از على بن ابراهيم از پدرشاز حسن بن ابراهيم از يونس بن يعقوب روايت مىكند كه: در نزد حضرت امام جعفر صادق عليه السلام جماعتى از اصحاب بودند كه از آنجمله حمران بن اعين و محمد بن نعمان و هشام بن سالم و طيار و جماعتى كه در ميان آنان جوانى برومند بنام هشام بن حكم (هشام بن حكم تولدش در كوفه نشو و نمايش در واسط و تجارتش در بغداد بود از حضرت صادق و حضرت كاظم و حضرت رضا صلوات الله عليهم درباره او مدح و منقبت گفته شده است و راوى حديث و داراى اصلى از اصول اربعماة شيعه بوده و از اجلاى محدثين و مهره متكلمين و مناظرين بوده و در سن جوانى در فن مناظره مهارت به سزائى داشته است. (رجال ميرزا محمد على اردبيلى) اين روايت را نيز در بحارالانوار ج 7 ص 3 از «اكمال الدين» و «علل الشرايع» و «امالى» صدوق نقل مىكند. ) بود.
حضرت به هشام بن حكم فرمودنداى هشام!آيا خبر مىدهى به ما از آن مناظره و مكالمهاى كه بين تو و بين عمرو بن عبيد واقع شد؟
هشام گفت: يابن رسول الله مقام و منزلت تو بالاتر از آنست كه من در مقابل شما لب بگشايم، و مناظره خود را باز گويم، من از شما حيا مىكنم و در پيشگاه شما زبان من قادر به حركت و سخن گفتن نيست.
حضرت فرمودند: زمانيكه شما را به كارى امر نموديم بايد بجا آوريد!
هشام در اين حال لب به سخن گشود و گفت داستان عمرو بن عبيد و جلوس او در مسجد بصره و گفتگوى او با مردم به من گوشزد شد، و بر من بسيار ناگوار آمد، براى ملاقات و مناظره با او حركت نموده و به بصره وارد شدم.
روز جمعه بود به مسجد بصره درآمدم ديدم كه حلقه وسيعى از جماعت مردم مجتمعند و در ميان آنان عمرو بن عبيد مشغول سخن گفتن است، مردم سئوال مىكنند و او جواب مىگويد.
عمرو بن عبيد يك شمله سياهى از پشم بر كمر خود بسته و شمله ديگرى را رداى خود نموده و سخت مشغول گفتگوست.
من از مردم تقاضا نمودم كه راهى براى من باز كنند، تا خود را بدو رسانم، مردم راه دادند، من از ميان انبوه جمعيت عبور نموده در آخر آنان نزديك عمرو بن عبيد دو زانو به زمين نشستم، سپس گفتم:اى مرد دانشمند!من مردى هستم غريب، مرا رخصت مىدهى سئوالى بنمايم؟گفتبلى
گفتم: آيا چشم دارى؟
گفت: اى فرزند اين چه سئوالى است؟تو مىبينى من چشم دارم ديگر چگونه از آن سئوال مىكنى؟
گفتم: مسئله من همين بود كه سئوال كردم آيا پاسخ مىدهى؟
گفت:اى فرزند سئوال كن و اگر چه اين سئوال تو احمقانه است!
گفتم: جواب مرا بگو
گفت: سئوال كن
گفتم: آيا چشم دارى؟
گفت: بلى
گفتم: با چشمت چه مىكنى؟
گفت: با آن رنگها و اشخاص را مىبينم
گفتم: آيا بينى دارى؟
گفت: بلى
گفتم: با بينىات چه مىكنى؟
گفت: بوها را استشمام ميكنم. گفتم آيا دهان دارى؟
گفت: بلى
گفتم: با دهانت چه مىكنى؟
گفت: طعم و مزه غذاها را مىچشم
گفتم: آيا گوش دارى؟
گفت: بلى
گفتم: با گوشات چه ميكنى؟
گفت: صداها را گوشم مىشنوم
گفتم: آيا قوه ادراك و مغز مفكر دارى؟
گفت: بلى
گفتم: با آن چه مىكنى؟
گفت: با آن هر چه را كه از راه حواس بر من وارد شود تميز مىدهم
گفتم: آيا اين حواس و اعضاء بىنياز از مغز و قواى دراكه نيستند؟گفت: نه
گفتم: چگونه نيازمند به مغز و قواى مفكره هستند، در حاليكه همه آنها صحيح و سالمند، عيب و نقصى در آنها نيست؟
گفت:اى فرزند اين جوارح و حواس چون در واقعيت چيزى را كه ببينند يا بو كنند يا بچشند يا بشنوند شك بنمايند آنها را به مغز و قواى دراكه معرفى مىكنند، و مغز است كه صحيح را تشخيص مىدهد و بر آن تكيه مىكند و مشكوك را باطل نموده مطرود مىنمايد!
هشام مىگويد: به او گفتم بنابراين خداوند قلب و مغز را براى رفع اشتباه حواس آفريده است؟
گفت: آرى
گفتم: براى انسان مغز لازم است و گرنه جوارح در اشتباه مىمانند؟
گفت: آرى
گفتم:اى ابا مروان (ابامروان كنيه عمرو بن عبيد است)
خداوند تبارك و تعالى جوارح و حواس انسان را مهمل نگذارده تا آنكه براى آنان امامى قرار داده كه آنچه را كه حواس به صحت تحويل دهند تصديق كند و مواضع خطا را از صواب فرق گذارد، و بر واردات صحيح اعتماد و بر غير صحيح مهر بطلان زند، چگونه اين خلق را در حيرت و ضلال باقى گذارده، تمامى افراد انسان را در شك و اختلاف نگاهداشته و براى آنان امامى كه رافع شبهه و شك آنان باشد و آنان را از حيرت و سرگردانى خارج كند معين نفرموده است؟
و براى مثل توئى در بدن تو براى حواس و جوارح تو امامى معين فرمايد تا حيرت و شك را از حواس تو بردارد؟
هشام مىگويد: عمر بن عبيد ساكتشد و چيزى نگفت، سپس رو به من نموده گفت:
تو هشام بن حكم هستى؟
گفتم: نه
گفت: آيا از همنشينان او هستى؟
گفتم: نه
گفت: پس از كجا آمده اى و از كجا هستى؟
گفتم: من از اهل كوفه هستم گفتبنابراين يقينا خودت هشام هستى
سپس برخاست و مرا در آغوش خود گرفت و خود از جاى خود كنار رفته مرا بر سر جاى خود نشانيد، و ديگر هيچ سخن نگفته در مقابل من سكوت اختيار نمود، تا من از آن مجلس برخاستم.
هشام مىگويد: حضرت صادق عليه السلام از بيان اين طريق مناظره من بسيار خشنود شده و خنديدند و گفتند:اى هشام!چه كسى به تو تفهيم نموده اينطور مناظره نمائى؟
عرض كردم: اين طريق را از وجود مبارك شما ياد گرفته، و بر حسب موارد و مصاديق مختلف خود پياده مىنمايم
حضرت فرمودند: سوگند به خداى كه اين قسم از مناظره در صحف حضرت ابراهيم و موسى نوشته شده است(اين روايت را صدوق نيز در امالى ص 351 از سعد بن عبدالله از ابراهيم بن هاشم از اسمعيل بن مراد از يونس بن عبدالرحمن از يونس بن يعقوب نقل مىكند و مىگويد در نزد حضرت جماعتى از اصحاب بودند كه در ميان آنها حمران بن اعين و مؤمن الطاق و هشام بن سالم و الطيار بودند و جماعتى ديگر از اصحاب بودند كه در ميان آنها هشام بن الحكم بود و سپس عين حديث را تا به آخر نقل مىكند.)
چون امام حكم مغز و قلب عالم است لذا سرور و حزن او در جوارح و اعضاء او كه يكايك مخلوقاتست اثر مىكند.
سيوطى در خصائص الكبرى گويد: و اخرج الحاكم و البيهقى و ابو نعيم عن الزهرى قال: لما كان صباح يوم قتل على بن ابيطالب، لم يرفع حجر فى بيت المقدس الا وجد تحته دم.
و اخرج ابو نعيم من طريق الزهرى عن سعيد بن المسيب قال: صبيحة يوم قتل على بن ابيطالب، لم ترفع حصاه من الارض الا و تحتها دم عبيط.( «خصائص الكبرى» ج 2 ص 124 بنا به نقل «شيعه در اسلام» سبط قسمت دوم ص 124)
صبحگاه روزيكه اميرالمؤمنين عليه السلام كشته شدند هر ريگى را كه از هر نقطه زمين برمىداشتند در زير آن خون تازه بود.
ولایت و امامت عامه از دیدگاه قرآن
در ولایت و امامت عامه ، از اصل لزوم و ضرورت یک رهبر و پیشوا برای جامعه بحث می شود . از آنجا که انسان ، موجودی اجتماعی است ، داشتن مقتدا برای ایجاد نظم و ترقّی افراد جامعه و اجتماع ، از نظر عقل ، ضرورت دارد . که برخی از ادله عقلی آن را ذکر کردیم . بر همین اساس است که می گویند : « همیشه در هر عصر و زمان ، باید امام و پیشوایی در میان مردم از سوی خدا باشد ؛ خواه مقام نبوت و رسالت را هم دارا باشد و یا تنها مقام ولایت را داشته باشد .»(ناصرمکارم شیرازی ، پیام قرآن ج 9 ص43)
حال سئوال مطرح این است ، آیا قرآن چنین مطلبی را تأیید می کند ؟ یا خیر ؟
در جواب می گوییم ؛ قرآن کریم وجود امام و پیشوا را در هر عصر مانند عقل تایید می کند ، در این باره به آیات متعدد می توان تمسّک کرد که به برخی از این آیات اشاره می کنیم :
1- « یوم ندعوا کلّ أناس بإمامهم » ( اسراء /71) ؛ یعنی روزی که همه مردم را با امامشان احضار می کنیم.
از ظاهر این آیه استفاده می گردد که پست امامت ، پستی نیست که دوره ای از دوره های بشری و عصری از اعصار از آن خالی باشد ، بلکه در تمام ادوار باید وجود داشته باشد ؛ مگر این که نسل بشری به کلّی از روی زمین برچیده شود .(طباطبایی ، المیزان ، ج1 ص 413 )
پس به هر دوری ولیّ قائم است تا قیامت آزمایش دائم است (مثنوی معنوی دفتر دوم )
بنابراین ، هر جمعی لزوماً دارای الگویی است که دنبال او حرکت می کند ؛ خواه الگوی هدایت باشد و خواه اسوة ضلالت و گمراهی ؛ همان طور که فرموده است : « یوم ندعوا کلّ أناس بإمامهم ».
از این آیه مبارکه به چهار دلیل ، عمومیت امام برای هر طائفه استفاده می گردد :
1- خداوند ، امام را به جمعیتها نسبت داده و فرموده است « بإمامهم ».
2- آیة مورد بحث ، تمام مردم ، اعم از اولین و آخرین را شامل است ؛ یعنی همه مردم از اولین تا آخرین ، امامی دارند .
3- کلمه « بإمامهم» مطلق است و مقیّد به امام حق که خدا او را هادی به امر خود قرار داده باشد ، نشده و مقتدای ضلالت ، عین مقتدای هدایت خوانده شده است .
4- سیاق ذیل این آیه و آیة « فمن أوتی کتابه بیمینه فأولئک یقرؤون کتابهم … و من کان فی هذه أعمی فهو فی الاخرة أعمی » (اسراء/ 72) مشعر بر این است که امامی که روز قیامت خوانده می شود ، آن کسی است که مردم او را امام خود گرفته باشند . (المیزان ج13 صص 165-166 )
روایتی که از امام صادق علیه السلام در این باره نقل شده مؤید مطلب فوق است :
مردی که به او بشر بن غالب گفته می شود ، از امام علیه السلام سؤال کرد : یابن رسول الله ! از قول خداوند عزوجل « یوم ندعوا کلّ أناس بإمامهم » خبرم بده . امام علیه السلام فرمود : امامی که عوت به هدایت ، پس اجابت می کنند او را و امامی که دعوت می کند به ضلالت ، پس اجابت می نمایند او را . دسته دوم ، در آتش و دستة اوّل در بهشتند .(محمد رضا قمی ، کنزالدقائق ج 7 ص 458 )
2- دلیل دوم بر امامت و ولایت عامه ، آیه مبارکه « یا أیها الذین آمنوا اتّقوا الله و کونوا مع الصادقین » (برائت /119) است . زیرا در این آیه ، خداوند به مؤمنان دستور می دهد که تقوای الهی را پیشة خویش قرار داده ، همراه با راستگویان باشند . این همراه بودن با راستگویان ، مستلزم تبعیت از آنان در گفتار و کردار است؛ (المیزان ج 9 ص 402) چون باری تعالی می فرماید :« کونوا مع الصادقین » نفرموده است :« کونوا من الصادقین » .
این امر خداوند به همراهی با صادقان ، اطلاق دارد . مقید به زمان خاصّ و طایفةخاص نگشته است . لذا همة مکلّفان را در تمام زمانها شامل می شود . بنابراین ، باید در هر زمانی ، صادقانی وجود داشته باشند تا امر خداوند متعال قابل امتثال باشد ؛ زیرا اطاعت این امر ، متوقف بر وجود صادقان است . (فخررازی ، التفسیر
الکبیر ج16 ، ص 220)
پس همان طوری که همراهی با صادقان ، در هر زمانی لازم و واجب است ، وجود داشتن صادقان نیز ضروری و لازم است و مراد از «صادقین» هم قطعاً کسانی است که از نظر صداقت ، در اعلا درجه آن قرار دارند و روشنترین مصداق این معنی ، همان معصومانند ؛ زیرا دستور به همراهی با صادقان مطلق است . (پیام قرآن ج9 صص 48-50) و صادق هم یعنی کسی که در دین خداوند ، از حیث نیت و گفتار و کردار ، صداقت دارد (زمخشری ، الکشاف ج 2 ص 320) و این متصور نیست ، مگر در وجود معصوم از خطا .
بنابراین ، وجود داشتن معصوم در هر زمانی ، ضروری است ، تا از او تبعیت گردد و علت تبعیت هم ، دستور خداوند به همراهی با صادقان ، به صورت علی الاطلاق است .
3- سومین دلیل بر ولایت عامة ، آیه مبارکه « إنما أنت منذر و لکلّ قوم هاد» (رعد /7) است .
قبل از کیفیت دلالت آیه مبارکه بر امامت عامه ، نظرات و احتمالاتی را که در مقصود از «منذر» و «هاد» آمده است ، می آوریم و آنگاه نحوه دلالت آیه مذکور را بر امامت عامه را ذکر می کنیم .
1.« منذر» یعنی پیامبر و «هادی» یعنی خداوند متعال .
2. « منذر» یعنی پیامبر صلی الله علیه و اله و «هادی» یعنی پیامبران قبلی . (زمخشری ، الکاشف ج2ص514-515)
3. «منذر» و «هادی» هر دو به معنای پیامبر صلی الله علیه و اله است .
4. « منذر» یعنی پیامبر صلی الله علیه و اله و «هادی» یعنی حضرت علی علیه السلام .(فخر رازی ، التفسیر الکبیر ج 19 ص 14 ؛ ناصرمکارم شیرازی ، پیام قرآن ج9 ص 43-47)
5. « منذر» یعنی پیامبر صلی الله علیه و اله و «هادی» راهنمای هر قوم و طایفه است ؛ چه آن هادی ، پیامبر باشد و چه غیر پیامبر .
هیچ یک از احتمالات ، بجز احتمال اخیر با ظاهر آیه سازگاری ندارد ؛ زیرا آیه خطاب به پیامبر است و در برابر درخواست کفار برای آوردن اعجاز نازل شده است که می فرماید : تو ( ای پیامبر ) فقط بیم دهنده و منذری و برای هر قومی ، یک هادی هست .
علاوه بر آن ، آیه مبارکه ، مفید تعدد هادی و بیانگر یک سنت کلّی و لایتغیر الهی است . احتمال چهارم ، به عنوان بیان یکی از مصادیق این سنت کلّی است (علامه طباطبایی ، المیزان ج11 ص 305 ؛ تفسیر المراغی ج 13 ص 73) ؛ زیرا قرآن کلام جاویدان خداوند است .
بنابراین ، از آیه شریفه ، این قانون کلّی استفاده می گردد که « زمین ، هیچ وقت از هدایتگری که مردم را به سوی حق هدایت کند ، خالی نمی شود ؛ یا باید پیغمبری باشد و یا هادی دیگری که به امر خدا هدایت کند » (همان) چون انسان دارای زندگی اجتماعی بوده ، به سوی رشد و کمال خویش ، در حرکت است ، نیاز به هادی دارد و خداوند هم به صورت کلّی می فرماید : برای هر قومی ، هادی وجود دارد و بیان این کلی ، مطابق با نیاز انسان است .(امامت پژوهشی صص252-254-255)
ولایت و امامت عامه از دیدگاه روایات
همانطوری که قرآن حکم عقل یعنی لزوم وجود امام را تایید کرد با کنکاشی در احادیث مشاهده خواهیم کرد که احادیث نبوی نیز مانند کلام الله مؤید عقل در این حکم بوده است .
از جمله احادیثی که شیعه و سنی آن را نقل کرده اند و در مصادر حدیثی خود آورده اند که به روشنی تمام دلالت بر امامت عامه می کند حدیث معروف « معرفت امام » است . در برخی از روایات ، پیامبر اعظم صلی الله علیه و اله می فرماید : « من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة الجاهلیة» ؛ هرکس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است .
این حدیث در منابع اهل سنت به الفاظ مختلف وارد شده است اینک به برخی از آنان اشاره می کنیم :
1. محمد بن اسماعیل بخاری به سند خود از ابن عباس نقل کرده که پیامبر صلی الله علیه و اله فرمود : «من خرج من السلطان شبراً مات میتة جاهلیة »(صحیح بخاری ج2ص13) ؛ هر کس از سلطنت حاکمی به اندازه یک وجب خارج شود ، مرده است به مردن جاهلیت .
2. مسلم بن حجاج به سند خود از رسول خدا صلی الله علیه و اله نقل کرده که فرمود : « من مات و لیس فی عنقة بیعة مات میتة جاهلیة» (صحیح مسلم ج6 صص21 و22) ؛ هرکس بمیرد در حالی که بر برگردنش بیعت نباشد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است .
3. ابن حبان به سندش از پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله نقل کرده که فرمود : « من مات و لیس له امام مات میتة جاهلیة » (صحیح ابن حبان ح44) ؛هرکس بمیرد در حالی که برای او امام نباشد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است .
راویان حدیث از علمای عامه
جماعت بسیاری از اندیشمندان عامه این حدیث را با تعابیر مختلف نقل کرده اند به نام برخی از ایشان اشاره می کنیم :
1 ـ « مسند » ابوداود سليمان بن داود طيالسى در گذشته ( 204 ) از عبد الله بن عمر.
2 ـ « مصنف » يا « جامع كبير در حديث » حافظ عبد الرزاق بن همام صغانى يمنى در گذشته ( 211 ) چاپ مجلس علمى پاكستان ، ج 11 ص 330.
3 ـ « سنن » سعيد بن منصور خراسانى در گذشته( 227 ) از عامربن ربيعه صحابى
4 ـ « مسند » حافظ ابوالحسن على بن جعد جوهرى درگذشته ( 230 ) 2/850 شماره 2375 چاپ كويت ، از عبد الله بن عامر از پدرش عامربن ربيعه .
5 ـ « طبقات الكبرى » محمدبن سعد كاتب واقدى درگذشته ( 230 ) ج 5 ص 107 چاپ ليدن و ص 144 چاپ بيروت ، ذيل شرح حال عبد الله بن مطيع .
6 ـ « مصنّف » حافظ ابن أبى شيبه ، أبوبكر عبد الله بن محمد ، درگذشته ( 234) ج 15 ص 24و38.
7 ـ « المعيار والموازنة » علامه متكلم ابوجعفر اسكافى درگذشته ( 240 ).
8 ـ « نقض العثمانية » نيز از اسكافى ص 11 ـ 12 وبه نقل ابن ابى الحديد 13 / 242 .
9 ـ « مسند » احمد بن حنبل درگذشته ( 241 ) ج 2 ص 83 و 154و ج 3 ص 446 وج 4 ص 96 .
10ـ « الاموال » حميد بن زنجويه در گذشته ( 251 ) ج 1 ص 81 بشماره 40 چاپ رياض .
11 ـ « سنن » امام عبد الله بن عبد الرحمن تميمى سمرقندى دارمى در گذشته ( 255 ) ج 2 ص 241
12 ـ « صحيح » محمد بن اسماعيل بخارى درگذشته ( 256 )ج 2 ص 13 و درچاپ ديگر مصر ج 9 ص 59 باب فتن از ابن عباس .
13 ـ نيز « تاريخ الكبرى » بخارى 6 / 445 شماره 2943 از عامر بن ربيعه از پدرش و در ج 4 ص 54 شماره 1938 .
14 ـ « صحيح » مسلم در گذشته ( 261 ) ج 6 ص 21 ـ 22 شماره 1489 .
15 ـ « العلل الوارده فى الاحاديث » ابوالحسن على بن عمر بن احمد بن مهدى بغدادى دارقطنى شافعى ( 305 / 306 ) ج 7 ص 63 به سه سند از معاويه و دو سند از ابوهريره.
16 ـ « زوائد » احمد بن عمر بزار در گذشته ( 320 ) ج 1 ص 144 و ج 2 ص 143 .
17 ـ « الكنى والاسماء » حافظ دولابى درگذشته ( 320 ) ج2 ص3 چاپ دائرة المعارف حيدرآباد
18 ـ « عقد الفريد » ابوعمر ، احمد بن محمدبن عبدربه اندلسى درگذشته ( 327 ) ج 1 ص 9 سطر12
19 ـ « صحيح ابن حبان » ، ابوحاتم محمد بن حبان تميمى ، بستى شافعى درگذشته ( 354 ) به شرح « احسان بترتيب صحيح ابن حبان » شماره 44 .
20 ـ « كتاب المجروحين » نيز از ابوحاتم ج1 ص 280 به روايت ازابن عباس
21 ـ « معجم الكبير » حافظ ابوالقاسم طبرانى درگذشته ( 360 ) ج 10 ص 350 حديث 10687 ( شماره مسلسل ) به روايت از ابن عباس.
وج 19 ص 388 شماره 910 چاپ بغداد از عامر بن ربيعه ( نيز رجوع شود به كنزالعمال ج6 ص 65 شماره 14861 ).
22 ـ « معجم اوسط » نيزازطبرانى ج 1 ص 175 شماره 227 وباديگرالفاظ مختلف ذيل كتاب « مجمع الزوائد » بيايد.
23 ـ « الكامل فى ضعفاء الرجال » ابواحمد عبد الله بن محمد ، معروف به ابن عدى جرجانى در گذشته ( 365 ) ج 5 ص 1869 به روايت عامربن ربيعه.
24 ـ « مستدرك الصحيحين » حاكم نيشابورى در گذشته ( 405 ) ج 1 ص 77 و 117 ازابن عمر
25 ـ « المغنى » قاضى القضاة معتزلى ، عبد الجبار بن احمد همدانى اسدآبادى درگذشته ( 415 ) جزء متمم عشرين ج 1 ص 116
26 ـ « نديم الفريد » علامه محقق ابوعلى ، احمد بن محمد بن يعقوب مسكويه ـ كه اصلش ازرى و مقيم ودرگذشته اصفهان بسال ( 421 ) بوده است
27 ـ« حلية الاولياء » حافظ ابونعيم اصفهانى درگذشته ( 430 ) ج 3 ص 224 به روايت از طيالسى.
واضافه كرده است: اين حديث ثابت و مسلّم بوده ، مسلم درحديث خود آنرا از زيد روايت نموده وگفته است: تابعين و اعلام آنرا از زيد نقل كرده اند. سپس هشت نفرازتابعين رانام برده كه اين حديث راروايت نموده اند.
28 ـ « المنتقى فى الاخبار » مكى بن ابيطالب حموش بن محمد بن مختار اندلسى درگذشته ( 437 ) به شرحى كه در « نيل الاوطار فى شرح منتقى الاخبار » تحت شماره 66 بيايد
29 ـ « سنن بيهقى » درگذشته ( 458 ) ج 8 ص 156 ـ 157
30 ـ « شعب الايمان » نيزازبيهقى ، به شرح مختصرآن كه تحت شماره 45 بيايد.
31 ـ « المتفق و المفترق » ابوبكر احمد بن على خطيب بغدادى درگذشته ( 463 ) بلفظ از ابن عمر ( كنزالعمال 6/66 شماره 14865 )
32 ـ « جمع بين صحيحين ـ بخارى ومسلم ـ » محمد بن فتوح حميدى درگذشته ( 488 )
33 ـ « شرح المبسوط فى الفقه » شمس الدين سرخسى ( درگذشته 490 ).
34 ـ « شرح السير الكبير شيبانى » نيز از سرخسى ج 1 ص 113 چاپ حيدرآباد 6ـ 1335.
نيز ج 1 ص 167 چاپ 1971 م قاهره
35 ـ « ربيع الابرار » محمود بن عمر زمخشرى درگذشته ( 538 ) ج 4 ص 221 باب الملك و السطان
36 ـ « ملل و نحل » محمد بن عبد الكريم شهرستانى شافعى درگذشته ( 548 ) ج 1 چاپ قاهره ص 172 ذيل « الاسماعيليه »
37 ـ « مصباح المضيئ فى خلافة المستضيئ » ابوالفرج ، عبد الرحمن بن على بن محمد الجوزى در گذشته ( 597 ) ج 1 ص 140 ـ 147 چاپ اوقاف عراق بسال 1397 .
38 ـ « جامع الاصول » ابن اثير جزرى درگذشته ( 606 ) ج 4 ص 456
و …
معرفت کدامین امام ؟
با تأملی در مضمون احادیث پی خواهیم برد که مقصود از امامی که معرفتش واجب است و بدون آن ، انسان به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است و به تعبیر دیگر با خروج از سلطنت آن به اندازه یک وجب و یا با نداشتن بیعت او در گردن و … به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است ، همان امام معصومی است که زمین هیچ زمان تا روز قیامت از وجود او خالی نیست .
در این روایات اشاره به حکم شدید و تند برای کسانی که تحت سلطة امام و حاکم اسلامی نیستند و یا او را نشناخته یا از طاعتش خارج شده اند ، کرده است .حکم به مرگ جاهلیت ، تعبیری است که با کفر سازگاری دارد . این حکم برای موضوعی است که با این حکم تناسب دارد . تناسب این حکم با معرفت امام معصومی است که پیامبر اسلام صلی الله علیه واله از جانب خداوند متعال به بشر معرفی کرده است ؛ همان گونه که اگر انسان پیامبر خود را نشناسد و از او اطاعت نکند به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است .
آیا ممکن است کسی باور کند که عدم معرفت به حاکمی فاسق و فاجر و بی دین ، انسان را به مرگ جاهلیت از دنیا ببرد ؟ آیا خروج به قدر یک وجب از سلطة امام فاسق و فاجر ، سبب مرگ جاهلیت است ؟ پس ادله امر به معروف و نهی از منکر رکون و میل به ظلم چگونه تفسیر می شود ؟ و … (رضوانی ، امام شناسی ج2 ص 302)