<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>

<channel>
	<title>انصار اهل بیت</title>
	<atom:link href="http://monjiblog.com/313/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://monjiblog.com/313</link>
	<description>Just another منجی بلاگ weblog</description>
	<pubDate>Mon, 15 Feb 2010 16:02:51 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>ردیه بر کتاب بررسی علمی در احادیث امام مهدی (1)</title>
		<link>http://monjiblog.com/313/2010/02/15/%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%87-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%ab-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85/</link>
		<comments>http://monjiblog.com/313/2010/02/15/%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%87-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%ab-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Feb 2010 16:02:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>313</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://monjiblog.com/313/2010/02/15/%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%87-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%ab-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[ ردّیّه بر کتاب « بررسي علمي در احاديث مهدي »
دشمنان مذهب تشیع از دیر هنگام از تمام فرستها برای نابودی این تفکر ناب محمدی کوتاه نیامدند و همواره با شیواهای مختلف که ستون تمام آنها دروغ می باشد سعی به تخریب اسلام واقعی همت گماشته اند . مخصوصا در زمان ما که تفکر ناب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> ردّیّه بر کتاب « بررسي علمي در احاديث مهدي »<br />
دشمنان مذهب تشیع از دیر هنگام از تمام فرستها برای نابودی این تفکر ناب محمدی کوتاه نیامدند و همواره با شیواهای مختلف که ستون تمام آنها دروغ می باشد سعی به تخریب اسلام واقعی همت گماشته اند . مخصوصا در زمان ما که تفکر ناب محمدی یعنی شیعه علوی سریعا در حال رواج بین جوانان سرتاسر جهان این حملات بیشتر و بیشتر شده است .اما فضل خداوند همیشه همراه تشیع بوده و عنایات خاصه مولا امام زمان روحی له فداء شامل این فرقه حقة شده است و روز به روز شاهد درخشش شیعیان علی همچون ستاره ی در آسمان علم و دانش و فضل هستیم .راست گفت خداوند عزوجل « یریدون ان یطفئوا نورالله بافواههم و الله متم نوره ولو کره الکافرون » .<br />
مدتی پیش از طریق یکی از دوستان کتابی (البته CD آن) با عنوان «بررسي علمي در احاديث مهدي» (می گویند نوشته آقای برقعی می باشد . فرزند ایشان در مصاحبه ای اعلام کرد که کتابهای موجود هیچ کدام نوشته پدرش نمی باشد بلکه وهابیت این کتابها را به نام ایشان منتشر می کند .)که تفکر مهدویت را مورد هجوم قرار داده است . لذا برخود لازم دیدم ( با آنکه از لحاظ علمی کتاب پر مغزی نمی باشد ) به اکاذیب و تهمتهای موجود در آن را برای جوانان عزیز آشکار کنم . ان شاء الله .</p>
<p>امامت انحصاری<br />
مستشکل در ابتدای بحث خود موضوع را با حمله بر اعتقاد امامت انحصاری در امام علی و اولادش علیهم السلام آغاز کرده است و پاره ای از ادله ای به زعم خود جهت نفی این اعتقاد ذکر می کند . ابتداً قبل ازاینکه  پاسخ وی را بدهیم لازم است امامت و اثبات نیاز به امام به عبارتی دیگر امامت عامه را مورد بحث و بررسی قرار دهیم . </p>
<p>امامیه و ضرورت امامت<br />
امامیه برای اثبات ضرورت امامت ، هم دلایل شرعی اقامه کرده اند  و هم براهین عقلی ؛ اما با توجه به این که ادعای اصلی آنان ، ضرورت عقلی امامت است ، نه وجوب شرعی آن ، باید دلایل شرعی لزوم امامت را حمل بر ارشاد و تایید کرد و این بدان معنی است که عقل ، بدون وساطت شرع ، می تواند چنین ضرورتی را درک کند ؛ هر چند که شارع نیز درک عقل را در این زمینه ، تایید و امضا کرده است .<br />
در آثار متکلمان و حکمای شیعه  دلایل عقی متعدی بر ضرورت امامت وجود دارد که به برخی از آنان اشاره می شود :</p>
<p>ولایت و امامت عامه از دیدگاه عقل </p>
<p>1- قاعده امکان اشرف<br />
حکیم و فیلسوف بزرگ ملاصدرا اولین حکیمی است که اقاعده امکان اشرف را خدمت یکی از مهمترین مباحث کلامی یعنی اثبات ضرورت امامت  قرار داده ، لزوم وجود امام در هر زمان را از آن نتیجه گرفته است . (خردنامة صدرا شماره 2 ص 38) وی در کتاب شرح اصول کافی (ملاصدرا ، شرح اصول کافی ج 2 ص 476 )، برای اثبات ضرورت امامت ، به این قاعدة نیز تمسّک می کند .<br />
مفاد قاعده ، چنین است : در تمام مراتب وجود ، لازم است ، ممکن اشرف ، مقدم بر ممکن اخس باشد . از این رو ، هرگاه ممکن اخس ، موجود شده باشد ، باید مقدم بر آن ، ممکن اشرف ،وجود یافته باشد . (ملاصدرا ، اسفار ج7 ص 244 ؛ شمس الدین محمد شهروزی ، شرح حکمة الاشراق ص 385) مثلاً چنانچه عقل و نفس را در نظر بگیریم ، عقل ، اشرف از نفس و برتر از آن است . حال اگر وجود نفس ، مسلّم باشد و به طریقی به آن دست یافته باشیم ، به موجب برهان فوق ، به وجود عقل که امر ممکن و اشرف از نفس است ، در رتبه ای مقدّم ، علم خواهیم داشت .<br />
حال که مفاد قاعده روشن شد ، می توان برهان را به ترتیب ذیل ، سامان داد :<br />
نوع نبی و امام ، نوع عالی و اشرف از سایر انواع انسانی است و هر نوعی که چنین باشد ، از نظر رتبة وجودی، مقدم بر سایر انواع خواهد بود . پس نوع نبی و امام ، مقدم بر سایر انواع انسانی در رتبة وجودی است .<br />
چنان که ملاحظه شد ، برهان مذکور ، دارای دو مقدمه است و طبیعی است که مقدمات یک برهان ، باید قبلاً به اثبات رسیده باشد . لذا در مقام تبیین مقدمات ، باید گفت که مقدمه دوم ، همان قاعده امکان اشرف است که در جای خود به اثبات رسیده است . پس آنچه هم اکنون نیازمند اثبات است . مقدمه اوّل است که آیا نوع نبی و امام ، نوع عالی و شریف است ، یا نه ؟ زیرا ممکن است گفته شود که امام و امت ، هر دو از یک نوعند و افراد یک نوع ، مماثلند و فرد ، هیچ گونه تقدم بالذات بر فرد دیگر ندارد .<br />
در پاسخ ، می توان گفت که مشابهت و مماثلت میان افراد انسان ، در ماده بدنی و جسمانی است و مربوط است به قبل از آن که نفوس هیولایی ، با حصول ملکات و اخلاق فاضله یا رذیله ، از قوه به فعل برسد . ولی از نظر منشأ روحانی ، انسانها تحت انواع مختلف قرار دارند و آیه شریفه « قل إنما أنا بشر مثلکم » (کهف/110) ناظر به نشأه اولی است ، نه دوم .<br />
بنابر این ، نوع نبی و امام ، اشرف از سایر انواع انسانی است و نسبت نبی و امام (حجت) به سایر بشر ، در رتبه وجود ، مانند نسبت انسان به سایر حیوانات و نسبت حیوان به نبات و نبات به جمادات است .<br />
پس تقدم و تاخر میان نوع شریف و نوع خسیس ، مسلم است و این است معنای آیه شریفه « خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً » (بقره /29) ؛ چرا که انسان ، اشرف موجودات زمینی است و اگر انسان از زمین مرتفع گردد ، حیوان نیز مرتفع خواهد شد . همچنین ، اگر حجه الله در زمین نباشد ، همه آدمیان نخواهند بود . و این است معنای « لولا الحجة لساخت الارض بأهلها »  . پس در هر زمانی حجه الله وجود خواهد داشت . (ملاصدرا ، شرح اصول کافی ج2 صص 503-504)</p>
<p>2- نیاز شرع به حافظ<br />
یکی دیگر از ادله ضرورت امامت ، برهان نیاز شرع به حافظ است . به اتفاق جمیع فرق اسلامی ، دین اسلام ، جاودانی و همگانی است ؛ یعنی همه مردم ، از عصر رسالت تا انقراض زمان تکلیف ، موظفند به دین اسلام عمل کنن. بی گمان ، دینی که درای چنین ویژگی ای باشد ، نیازمند حافظی قابل اطمینان است تا آن را بی کم و کاست ، به اعصار بعدی منتقل کند ؛ در غیر این صورت ، دو تالی فاسد ، خواهد داشت ؛ زیرا اگر جمیع شرع ، از کانال اطمینان بخشی به اعصار متأخر نرسد ، مردم آن زمان ، اطمینان به وصول جمیع شرع ،پیدا نخواهند کرد . در این صورت ، اگر گفته شود که آنان باید متعبّد به جمیع شرع باشند ، تکلیف به غیر معلوم لازم آید و اگر گفته شود که بعض شرع متعبّد باشند ، خلاف اجماع امت ، لازم آید . هر دو لازم ، بالاتفاق ، باطل است ، پس باید پذیرفت که شرع در هر زمان ، نیاز به حافظی قابل اطمینان دارد .<br />
حافظ شرع ، می تواند کتاب ، سنت مقطوعه ، اجماع ، قیاس ، خبر واحد و یا معصوم باشد و ادعای اینکه شرع ، می تواند از طریقی دیگر محفوظ بماند ، خلاف اجماع امت است .<br />
اکنون ، باید بررسی کرد که کدام یک می تواند حافظ باشد ؟ می شود گفت که قرآن نمی تواند حافظ باشد ؛<br />
زیرا گذشته از این که خود آن ، نیازمند حافظ است ، تا او را از تغییر و تحریف حفظ کند ، تفاصیل شریعت در<br />
آن نیامده است . سنت مقطوعه و اجماع هم نمی تواند حافظ شرع باشد ؛ زیرا تمام شرع در سنت مقطوعه و اجماع نیز بیان نشده است . اخبار احاد و رأی و قیاس نیز نمی تواند حافظ شرع باشد ؛ چرا که اعتبار خود آنها هنوز مورد سؤال است . پس شخص معصوم باقی می ماند و هو مطلوب . (حمصی رازی ، المنفذ من التقلید ج 2 ص 261 ؛ شیخ طوسی ، تلخیص الشافی ج 1 ص 123 ؛ سید مرتضی ، الذخیره ص 424) </p>
<p>3- واسطه فیض<br />
یکی از براهین فلسفی بر ضرورت عقلی امامت که صبغه عرفانی نیز دارد ، لزوم واسطه فیض است .<br />
( عبدالحسین طیّب ، کلم الطیب ج 1 ص 328 ؛ محمد مهدی نراقی ، انیس الموحدین ص 130، پاورقی )<br />
هدف غایی نفس انسانی ، نیل به کمالات ماوراءالطبیعه  و اتصال به عالم غیب و تخلق به اخلاق الله است . خداوند ، کشش و میل به سوی این هدف را در فطرت انسان قرار داده است . اگر انسان ، در خودش ،نیک تعمق کند ، چنین میلی را وجدان خواهد کرد و خواهد دید که زبان فطرت ، او را همواره به سوی کمالات لایق او فرا می خواند . طریق وصول به این کمالات ، همان صراط مستقیم است که توسط شرایع آسمانی ارائه شده است .<br />
از طرفی ، پیمودن صراط مستقیم ، بدون راهنما امکان ندارد . از سوی دیگر ، کسی می تواند در مسیر ، راهبری را به عهده گیرد که خود ، این راه را رفته و به هدف غایی ، واصل شده باشد . لازم است در میان وع انسانی ، چنین فردی برگزیده ، وجود داشته باشد تا رابطه فیض میان عالم ربوبی و جهان انسانی گردد ؛ و گرنه حرکت استکمالی نوع انسانی ، بی غایت خواهد بود و میان عالم ربوبی و نوع انسانی ، ارتباطی نخواهد بود . بدیهی است که نوع بی غایت ، ضرورتاً  محکوم به انقراض است . این فرد برگزیده ، در اصطلاح شرع ، امام نامیده می شود . (ستاد انقلاب فرهنگی ، معارف اسلامی ج 2 ص 99)</p>
<p>مناظره هشام بن حكم با عمرو بن عبيد<br />
در كتاب كافي) جلد اول اصول كافى ص 169 ( در كتاب الحجة مرحوم كلينى از على بن ابراهيم از پدرش‏از حسن بن ابراهيم از يونس بن يعقوب روايت مى‏كند كه: در نزد حضرت امام جعفر صادق عليه السلام جماعتى از اصحاب بودند كه از آنجمله حمران بن اعين و محمد بن نعمان و هشام بن سالم و طيار و جماعتى كه در ميان آنان جوانى برومند بنام هشام بن حكم (هشام بن حكم تولدش در كوفه نشو و نمايش در واسط و تجارتش در بغداد بود از حضرت صادق و حضرت كاظم و حضرت رضا صلوات الله عليهم درباره او مدح و منقبت گفته شده است و راوى حديث و داراى اصلى از اصول اربعماة شيعه بوده و از اجلاى محدثين و مهره متكلمين و مناظرين بوده و در سن جوانى در فن مناظره مهارت به سزائى داشته است. (رجال ميرزا محمد على اردبيلى) اين روايت را نيز در بحارالانوار ج 7 ص 3 از «اكمال الدين‏» و «علل الشرايع‏» و «امالى‏» صدوق نقل مى‏كند. ) بود.<br />
حضرت به هشام بن حكم فرمودنداى هشام!آيا خبر مى‏دهى به ما از آن مناظره و مكالمه‏اى كه بين تو و بين عمرو بن عبيد واقع شد؟<br />
هشام گفت: يابن رسول الله مقام و منزلت تو بالاتر از آنست كه من در مقابل شما لب بگشايم، و مناظره خود را باز گويم، من از شما حيا مى‏كنم و در پيشگاه شما زبان من قادر به حركت و سخن گفتن نيست.<br />
حضرت فرمودند: زمانيكه شما را به كارى امر نموديم بايد بجا آوريد!<br />
هشام در اين حال لب به سخن گشود و گفت داستان عمرو بن عبيد و جلوس او در مسجد بصره و گفتگوى او با مردم به من گوشزد شد، و بر من بسيار ناگوار آمد، براى ملاقات و مناظره با او حركت نموده و به بصره وارد شدم.<br />
روز جمعه بود به مسجد بصره درآمدم ديدم كه حلقه وسيعى از جماعت مردم مجتمعند و در ميان آنان عمرو بن عبيد مشغول سخن گفتن است، مردم سئوال مى‏كنند و او جواب مى‏گويد.<br />
عمرو بن عبيد يك شمله سياهى از پشم بر كمر خود بسته و شمله ديگرى را رداى خود نموده و سخت مشغول گفتگوست.<br />
من از مردم تقاضا نمودم كه راهى براى من باز كنند، تا خود را بدو رسانم، مردم راه دادند، من از ميان انبوه جمعيت عبور نموده در آخر آنان نزديك عمرو بن عبيد دو زانو به زمين نشستم، سپس گفتم:اى مرد دانشمند!من مردى هستم غريب، مرا رخصت مى‏دهى سئوالى بنمايم؟گفت‏بلى<br />
گفتم: آيا چشم دارى؟<br />
گفت‏: اى فرزند اين چه سئوالى است؟تو مى‏بينى من چشم دارم ديگر چگونه از آن سئوال مى‏كنى؟<br />
گفتم: مسئله من همين بود كه سئوال كردم آيا پاسخ مى‏دهى؟<br />
گفت:اى فرزند سئوال كن و اگر چه اين سئوال تو احمقانه است!<br />
گفتم: جواب مرا بگو<br />
گفت: ‏سئوال كن<br />
گفتم: آيا چشم دارى؟<br />
گفت‏: بلى<br />
گفتم: با چشمت چه مى‏كنى؟<br />
گفت‏: با آن رنگها و اشخاص را مى‏بينم<br />
گفتم: آيا بينى دارى؟<br />
گفت‏: بلى<br />
گفتم: با بينى‏ات چه مى‏كنى؟<br />
گفت: بوها را استشمام ميكنم. گفتم آيا دهان دارى؟<br />
گفت: بلى<br />
گفتم: با دهانت چه مى‏كنى؟<br />
گفت: طعم و مزه غذاها را مى‏چشم<br />
گفتم: آيا گوش دارى؟<br />
گفت: بلى<br />
گفتم: با گوش‏ات چه ميكنى؟<br />
گفت: صداها را گوشم مى‏شنوم<br />
گفتم: آيا قوه ادراك و مغز مفكر دارى؟<br />
گفت: بلى<br />
گفتم: با آن چه مى‏كنى؟<br />
گفت: با آن هر چه را كه از راه حواس بر من وارد شود تميز مى‏دهم<br />
گفتم: آيا اين حواس و اعضاء بى‏نياز از مغز و قواى دراكه نيستند؟گفت: نه<br />
گفتم: چگونه نيازمند به مغز و قواى مفكره هستند، در حاليكه همه آنها صحيح و سالمند، عيب و نقصى در آنها نيست؟<br />
گفت:اى فرزند اين جوارح و حواس چون در واقعيت چيزى را كه ببينند يا بو كنند يا بچشند يا بشنوند شك بنمايند آنها را به مغز و قواى دراكه معرفى مى‏كنند، و مغز است كه صحيح را تشخيص مى‏دهد و بر آن تكيه مى‏كند و مشكوك را باطل نموده مطرود مى‏نمايد!<br />
هشام مى‏گويد: به او گفتم بنابراين خداوند قلب و مغز را براى رفع اشتباه حواس آفريده است؟<br />
گفت: آرى<br />
گفتم: براى انسان مغز لازم است و گرنه جوارح در اشتباه مى‏مانند؟<br />
گفت: آرى<br />
گفتم:اى ابا مروان (ابامروان كنيه عمرو بن عبيد است)<br />
خداوند تبارك و تعالى جوارح و حواس انسان را مهمل نگذارده تا آنكه براى آنان امامى قرار داده كه آنچه را كه حواس به صحت تحويل دهند تصديق كند و مواضع خطا را از صواب فرق گذارد، و بر واردات صحيح اعتماد و بر غير صحيح مهر بطلان زند، چگونه اين خلق را در حيرت و ضلال باقى گذارده، تمامى افراد انسان را در شك و اختلاف نگاهداشته و براى آنان امامى كه رافع شبهه و شك آنان باشد و آنان را از حيرت و سرگردانى خارج كند معين نفرموده است؟<br />
و براى مثل توئى در بدن تو براى حواس و جوارح تو امامى معين فرمايد تا حيرت و شك را از حواس تو بردارد؟<br />
هشام مى‏گويد: عمر بن عبيد ساكت‏شد و چيزى نگفت، سپس رو به من نموده گفت:<br />
تو هشام بن حكم هستى؟<br />
گفتم: نه<br />
گفت: آيا از همنشينان او هستى؟<br />
گفتم: نه<br />
‏گفت: پس از كجا آمده ‏اى و از كجا هستى؟<br />
گفتم: من از اهل كوفه هستم گفت‏بنابراين يقينا خودت هشام هستى<br />
سپس برخاست و مرا در آغوش خود گرفت و خود از جاى خود كنار رفته مرا بر سر جاى خود نشانيد، و ديگر هيچ سخن نگفته در مقابل من سكوت اختيار نمود، تا من از آن مجلس برخاستم.<br />
هشام مى‏گويد: حضرت صادق عليه السلام از بيان اين طريق مناظره من بسيار خشنود شده و خنديدند و گفتند:اى هشام!چه كسى به تو تفهيم نموده اينطور مناظره نمائى؟<br />
عرض كردم: اين طريق را از وجود مبارك شما ياد گرفته، و بر حسب موارد و مصاديق مختلف خود پياده مى‏نمايم<br />
حضرت فرمودند: سوگند به خداى كه اين قسم از مناظره در صحف حضرت ابراهيم و موسى نوشته شده است(اين روايت را صدوق نيز در امالى ص 351 از سعد بن عبدالله از ابراهيم بن هاشم از اسمعيل بن مراد از يونس بن عبدالرحمن از يونس بن يعقوب نقل مى‏كند و مى‏گويد در نزد حضرت جماعتى از اصحاب بودند كه در ميان آنها حمران بن اعين و مؤمن الطاق و هشام بن سالم و الطيار بودند و جماعتى ديگر از اصحاب بودند كه در ميان آنها هشام بن الحكم بود و سپس عين حديث را تا به آخر نقل مى‏كند.)<br />
چون امام حكم مغز و قلب عالم است لذا سرور و حزن او در جوارح و اعضاء او كه يكايك مخلوقاتست اثر مى‏كند.<br />
سيوطى در خصائص الكبرى گويد: و اخرج الحاكم و البيهقى و ابو نعيم عن الزهرى قال: لما كان صباح يوم قتل على بن ابيطالب، لم يرفع حجر فى بيت المقدس الا وجد تحته دم.<br />
و اخرج ابو نعيم من طريق الزهرى عن سعيد بن المسيب قال: صبيحة يوم قتل على بن ابيطالب، لم ترفع حصاه من الارض الا و تحتها دم عبيط.( «خصائص الكبرى‏» ج 2 ص 124 بنا به نقل «شيعه در اسلام‏» سبط قسمت دوم ص 124)<br />
صبحگاه روزيكه اميرالمؤمنين عليه السلام كشته شدند هر ريگى را كه از هر نقطه زمين برمى‏داشتند در زير آن خون تازه بود. </p>
<p>ولایت و امامت عامه از دیدگاه قرآن<br />
در ولایت و امامت عامه ، از اصل لزوم و ضرورت یک رهبر و پیشوا برای جامعه بحث می شود . از آنجا که انسان ، موجودی اجتماعی است ، داشتن مقتدا برای ایجاد نظم و ترقّی افراد جامعه و اجتماع ، از نظر عقل ، ضرورت دارد . که برخی از ادله عقلی آن را ذکر کردیم . بر همین اساس است که می گویند : « همیشه در هر عصر و زمان ، باید امام و پیشوایی در میان مردم از سوی خدا باشد ؛ خواه مقام نبوت و رسالت را هم دارا باشد و یا تنها مقام ولایت را داشته باشد .»(ناصرمکارم شیرازی ، پیام قرآن ج 9 ص43)<br />
حال سئوال مطرح این است ، آیا قرآن چنین مطلبی را تأیید می کند ؟ یا خیر ؟<br />
در جواب می گوییم ؛ قرآن کریم وجود امام و پیشوا را در هر عصر مانند عقل تایید می کند ، در این باره به آیات متعدد می توان تمسّک کرد که به برخی از این آیات اشاره می کنیم :<br />
1- « یوم ندعوا کلّ أناس بإمامهم » ( اسراء /71) ؛ یعنی روزی که همه مردم را با امامشان احضار می کنیم.<br />
از ظاهر این آیه استفاده می گردد که پست امامت ، پستی نیست که دوره ای از دوره های بشری و عصری از اعصار از آن خالی باشد ، بلکه در تمام ادوار باید وجود داشته باشد ؛ مگر این که نسل بشری به کلّی از روی زمین برچیده شود .(طباطبایی ، المیزان ، ج1 ص 413 )<br />
پس به هر دوری ولیّ قائم است                            تا قیامت آزمایش دائم است (مثنوی معنوی دفتر دوم )<br />
بنابراین ، هر جمعی لزوماً دارای الگویی است که دنبال او حرکت می کند ؛ خواه الگوی هدایت باشد و خواه اسوة ضلالت و گمراهی ؛ همان طور که فرموده است : « یوم ندعوا کلّ أناس بإمامهم ».<br />
از این آیه مبارکه به چهار دلیل ، عمومیت امام برای هر طائفه استفاده می گردد :<br />
1-	خداوند ، امام را به جمعیتها نسبت داده و فرموده است « بإمامهم ».<br />
2-	آیة مورد بحث ، تمام مردم ، اعم از اولین و آخرین را شامل است ؛ یعنی همه مردم از اولین تا آخرین ، امامی دارند .<br />
3-	کلمه « بإمامهم» مطلق است و مقیّد به امام حق که خدا او را هادی به امر خود قرار داده باشد ، نشده و مقتدای ضلالت ، عین مقتدای هدایت خوانده شده است .<br />
4-	سیاق ذیل این آیه و آیة « فمن أوتی کتابه بیمینه فأولئک یقرؤون کتابهم &#8230; و من کان فی هذه أعمی فهو فی الاخرة أعمی » (اسراء/ 72) مشعر بر این است که امامی که روز قیامت خوانده      می شود ، آن کسی است که مردم او را امام خود گرفته باشند . (المیزان ج13 صص 165-166 )<br />
روایتی که از امام صادق علیه السلام در این باره نقل شده مؤید مطلب فوق است :<br />
مردی که به او بشر بن غالب گفته می شود ، از امام  علیه السلام سؤال کرد : یابن رسول الله ! از قول خداوند عزوجل « یوم ندعوا کلّ أناس بإمامهم » خبرم بده . امام علیه السلام فرمود : امامی که عوت به هدایت ، پس اجابت می کنند او را و امامی که دعوت می کند به ضلالت ، پس اجابت می نمایند او را . دسته دوم ، در آتش و دستة اوّل در بهشتند .(محمد رضا قمی ، کنزالدقائق ج 7 ص 458 )<br />
2- دلیل دوم بر امامت و ولایت عامه ، آیه مبارکه « یا أیها الذین آمنوا اتّقوا الله و کونوا مع الصادقین » (برائت /119) است . زیرا در این آیه ، خداوند به مؤمنان دستور می دهد که تقوای الهی را پیشة خویش قرار داده ، همراه با راستگویان باشند . این همراه بودن با راستگویان ، مستلزم تبعیت از آنان در گفتار و کردار است؛ (المیزان ج 9 ص 402) چون باری تعالی می فرماید :« کونوا مع الصادقین » نفرموده است :« کونوا من الصادقین » .<br />
این امر خداوند به همراهی با صادقان ، اطلاق دارد . مقید به زمان خاصّ و طایفةخاص نگشته است . لذا همة مکلّفان را در تمام زمانها شامل می شود . بنابراین ، باید در هر زمانی ، صادقانی وجود داشته باشند تا امر خداوند متعال قابل امتثال باشد ؛ زیرا اطاعت این امر ، متوقف بر وجود صادقان است . (فخررازی ، التفسیر<br />
الکبیر ج16 ، ص 220)<br />
پس همان طوری که همراهی با صادقان ، در هر زمانی لازم و واجب است ، وجود داشتن صادقان نیز ضروری و لازم است و مراد از «صادقین» هم قطعاً کسانی است که از نظر صداقت ، در اعلا درجه آن قرار دارند و روشنترین مصداق این معنی ، همان معصومانند ؛ زیرا دستور به همراهی با صادقان مطلق است . (پیام قرآن ج9 صص 48-50) و صادق هم یعنی کسی که در دین خداوند ، از حیث نیت و گفتار و کردار ، صداقت دارد (زمخشری ، الکشاف ج 2 ص 320) و این متصور نیست ، مگر در وجود معصوم از خطا .<br />
بنابراین ، وجود داشتن معصوم در هر زمانی ، ضروری است ، تا از او تبعیت گردد و علت تبعیت هم ، دستور خداوند به همراهی با صادقان ، به صورت علی الاطلاق است .<br />
3- سومین دلیل بر ولایت عامة ، آیه مبارکه « إنما أنت منذر و لکلّ قوم هاد» (رعد /7) است .<br />
قبل از کیفیت دلالت آیه مبارکه بر امامت عامه ، نظرات و احتمالاتی را که در مقصود از «منذر» و «هاد» آمده است ، می آوریم و آنگاه نحوه دلالت آیه مذکور را بر امامت عامه را ذکر می کنیم .<br />
1.« منذر» یعنی پیامبر و «هادی» یعنی خداوند متعال .<br />
2. « منذر» یعنی پیامبر صلی الله علیه و اله و «هادی» یعنی پیامبران قبلی . (زمخشری ، الکاشف ج2ص514-515)<br />
3. «منذر» و «هادی» هر دو به معنای پیامبر صلی الله علیه و اله است .<br />
4. « منذر» یعنی پیامبر صلی الله علیه و اله و «هادی» یعنی حضرت علی علیه السلام .(فخر رازی ، التفسیر الکبیر ج 19 ص 14 ؛ ناصرمکارم شیرازی ، پیام قرآن ج9 ص 43-47)<br />
5. « منذر» یعنی پیامبر صلی الله علیه و اله و «هادی» راهنمای هر قوم و طایفه است ؛ چه آن هادی ، پیامبر باشد و چه غیر پیامبر .<br />
هیچ یک از احتمالات ، بجز احتمال اخیر با ظاهر آیه سازگاری ندارد ؛ زیرا آیه خطاب به پیامبر است و در برابر درخواست کفار برای آوردن اعجاز نازل شده است که می فرماید : تو ( ای پیامبر ) فقط بیم دهنده و منذری و برای هر قومی ، یک هادی هست .<br />
علاوه بر آن ، آیه مبارکه ، مفید تعدد هادی و بیانگر یک سنت کلّی و لایتغیر الهی است . احتمال چهارم ، به عنوان بیان یکی از مصادیق این سنت کلّی است (علامه طباطبایی ، المیزان ج11 ص 305 ؛ تفسیر المراغی ج 13 ص 73) ؛ زیرا قرآن کلام جاویدان خداوند است .<br />
بنابراین ، از آیه شریفه ، این قانون کلّی استفاده می گردد که « زمین ، هیچ وقت از هدایتگری که مردم را به سوی حق هدایت کند ، خالی نمی شود ؛ یا باید پیغمبری باشد و یا هادی دیگری که به امر خدا هدایت کند » (همان) چون انسان دارای زندگی اجتماعی بوده ، به سوی رشد و کمال خویش ، در حرکت است ، نیاز به هادی دارد و خداوند هم به صورت کلّی می فرماید : برای هر قومی ، هادی وجود دارد و بیان این کلی ، مطابق با نیاز انسان است .(امامت پژوهشی صص252-254-255)</p>
<p>ولایت و امامت عامه از دیدگاه روایات<br />
همانطوری که قرآن حکم عقل یعنی لزوم وجود امام را تایید کرد با کنکاشی در احادیث مشاهده خواهیم کرد که احادیث نبوی نیز مانند کلام الله مؤید عقل در این حکم بوده است .<br />
از جمله احادیثی که شیعه و سنی آن را نقل کرده اند و در مصادر حدیثی خود آورده اند که به روشنی تمام دلالت بر امامت عامه می کند حدیث معروف « معرفت امام » است . در برخی از روایات ، پیامبر اعظم صلی الله علیه و اله می فرماید : « من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة الجاهلیة» ؛ هرکس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است .<br />
این حدیث در منابع اهل سنت به الفاظ مختلف وارد شده است اینک به برخی از آنان اشاره می کنیم :<br />
1.	محمد بن اسماعیل بخاری به سند خود از ابن عباس نقل کرده که پیامبر صلی الله علیه و اله فرمود : «من خرج من السلطان شبراً مات میتة جاهلیة »(صحیح بخاری ج2ص13) ؛ هر کس از سلطنت حاکمی به اندازه یک وجب خارج شود ، مرده است به مردن جاهلیت .<br />
2.	مسلم بن حجاج به سند خود از رسول خدا صلی الله علیه و اله نقل کرده که فرمود : « من مات و لیس فی عنقة بیعة مات میتة جاهلیة» (صحیح مسلم ج6 صص21 و22) ؛ هرکس بمیرد در حالی که بر برگردنش بیعت نباشد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است .<br />
3.	ابن حبان به سندش از پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله نقل کرده که فرمود : « من مات و لیس له امام مات میتة جاهلیة » (صحیح ابن حبان ح44) ؛هرکس بمیرد در حالی که برای او امام نباشد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است . </p>
<p> راویان حدیث از علمای عامه<br />
جماعت بسیاری از اندیشمندان عامه این حدیث را با تعابیر مختلف نقل کرده اند به نام برخی از ایشان اشاره می کنیم :<br />
1 ـ « مسند » ابوداود سليمان بن داود طيالسى در گذشته ( 204 ) از عبد الله بن عمر.<br />
2 ـ « مصنف » يا « جامع كبير در حديث » حافظ عبد الرزاق بن همام صغانى يمنى در گذشته ( 211 ) چاپ مجلس علمى پاكستان ، ج 11 ص 330.<br />
 3 ـ « سنن » سعيد بن منصور خراسانى در گذشته( 227 ) از عامربن ربيعه صحابى<br />
4 ـ « مسند » حافظ ابوالحسن على بن جعد جوهرى درگذشته ( 230 ) 2/850 شماره 2375 چاپ كويت ، از عبد الله بن عامر از پدرش عامربن ربيعه .<br />
5 ـ « طبقات الكبرى » محمدبن سعد كاتب واقدى درگذشته ( 230 ) ج 5 ص 107 چاپ ليدن و ص 144 چاپ بيروت ، ذيل شرح حال عبد الله بن مطيع .<br />
6 ـ « مصنّف » حافظ ابن أبى شيبه ، أبوبكر عبد الله بن محمد ، درگذشته ( 234) ج 15 ص 24و38.<br />
7 ـ « المعيار والموازنة » علامه متكلم ابوجعفر اسكافى درگذشته ( 240 ).<br />
8 ـ « نقض العثمانية » نيز از اسكافى ص 11 ـ 12 وبه نقل ابن ابى الحديد 13 / 242 .<br />
9 ـ « مسند » احمد بن حنبل درگذشته ( 241 ) ج 2 ص 83 و 154و ج 3 ص 446 وج 4 ص 96 .<br />
 10ـ « الاموال » حميد بن زنجويه در گذشته ( 251 ) ج 1 ص 81 بشماره 40 چاپ رياض .<br />
11 ـ « سنن » امام عبد الله بن عبد الرحمن تميمى سمرقندى دارمى در گذشته ( 255 ) ج 2 ص 241<br />
12 ـ « صحيح » محمد بن اسماعيل بخارى درگذشته ( 256 )ج 2 ص 13 و درچاپ ديگر مصر ج 9 ص 59 باب فتن از ابن عباس .<br />
13 ـ نيز « تاريخ الكبرى » بخارى 6 / 445 شماره 2943 از عامر بن ربيعه از پدرش و در ج 4 ص 54 شماره 1938 .<br />
 14 ـ « صحيح » مسلم در گذشته ( 261 ) ج 6 ص 21 ـ 22 شماره 1489 .<br />
15 ـ « العلل الوارده فى الاحاديث » ابوالحسن على بن عمر بن احمد بن مهدى بغدادى دارقطنى شافعى ( 305 / 306 ) ج 7 ص 63  به سه سند از معاويه و دو سند از ابوهريره.<br />
16 ـ « زوائد » احمد بن عمر بزار در گذشته ( 320 ) ج 1 ص 144 و ج 2 ص 143 .<br />
17 ـ « الكنى والاسماء » حافظ دولابى درگذشته ( 320 ) ج2 ص3 چاپ دائرة المعارف حيدرآباد<br />
18 ـ « عقد الفريد » ابوعمر ، احمد بن محمدبن عبدربه اندلسى درگذشته ( 327 ) ج 1 ص 9 سطر12<br />
19 ـ « صحيح ابن حبان » ، ابوحاتم محمد بن حبان تميمى ، بستى شافعى درگذشته ( 354 ) به شرح « احسان بترتيب صحيح ابن حبان » شماره 44 .<br />
20 ـ « كتاب المجروحين » نيز از ابوحاتم ج1 ص 280 به روايت ازابن عباس<br />
21 ـ « معجم الكبير » حافظ ابوالقاسم طبرانى درگذشته ( 360 ) ج 10 ص 350 حديث 10687 ( شماره مسلسل ) به روايت از ابن عباس.<br />
وج 19 ص 388 شماره 910 چاپ بغداد از عامر بن ربيعه ( نيز رجوع شود به كنزالعمال ج6 ص 65 شماره 14861 ).<br />
22 ـ « معجم اوسط » نيزازطبرانى ج 1 ص 175 شماره 227 وباديگرالفاظ مختلف ذيل كتاب « مجمع الزوائد » بيايد.<br />
23 ـ « الكامل فى ضعفاء الرجال » ابواحمد عبد الله بن محمد ، معروف به ابن عدى جرجانى در گذشته ( 365 ) ج 5 ص 1869 به روايت عامربن ربيعه.<br />
24 ـ « مستدرك الصحيحين » حاكم نيشابورى در گذشته ( 405 ) ج 1 ص 77 و 117 ازابن عمر<br />
25 ـ « المغنى » قاضى القضاة معتزلى ، عبد الجبار بن احمد همدانى اسدآبادى درگذشته ( 415 ) جزء متمم عشرين ج 1 ص 116<br />
26 ـ « نديم الفريد » علامه محقق ابوعلى ، احمد بن محمد بن يعقوب مسكويه ـ كه اصلش ازرى و مقيم ودرگذشته اصفهان بسال ( 421 ) بوده است<br />
27 ـ« حلية الاولياء » حافظ ابونعيم اصفهانى درگذشته ( 430 ) ج 3 ص 224 به روايت از طيالسى.<br />
واضافه كرده است: اين حديث ثابت و مسلّم بوده ، مسلم درحديث خود آنرا از زيد روايت نموده وگفته است: تابعين و اعلام آنرا از زيد نقل كرده اند. سپس هشت نفرازتابعين رانام برده كه اين حديث راروايت نموده اند.<br />
28 ـ « المنتقى فى الاخبار » مكى بن ابيطالب حموش بن محمد بن مختار اندلسى درگذشته ( 437 ) به شرحى كه در « نيل الاوطار فى شرح منتقى الاخبار » تحت شماره 66 بيايد<br />
 29 ـ « سنن بيهقى » درگذشته ( 458 ) ج 8 ص 156 ـ 157<br />
30 ـ « شعب الايمان » نيزازبيهقى ، به شرح مختصرآن كه تحت شماره 45 بيايد.<br />
31 ـ « المتفق و المفترق » ابوبكر احمد بن على خطيب بغدادى درگذشته ( 463 ) بلفظ از ابن عمر ( كنزالعمال 6/66 شماره 14865 )<br />
32 ـ « جمع بين صحيحين ـ بخارى ومسلم ـ » محمد بن فتوح حميدى درگذشته ( 488 )<br />
33 ـ « شرح المبسوط فى الفقه » شمس الدين سرخسى ( درگذشته  490 ).<br />
34 ـ « شرح السير الكبير شيبانى » نيز از سرخسى ج 1 ص 113 چاپ حيدرآباد 6ـ 1335.<br />
نيز ج 1 ص 167 چاپ 1971 م قاهره<br />
35 ـ « ربيع الابرار » محمود بن عمر زمخشرى درگذشته ( 538 ) ج 4 ص 221 باب الملك و السطان<br />
 36 ـ « ملل و نحل » محمد بن عبد الكريم شهرستانى شافعى درگذشته ( 548 ) ج 1 چاپ قاهره ص 172 ذيل « الاسماعيليه »<br />
37 ـ « مصباح المضيئ فى خلافة المستضيئ » ابوالفرج ، عبد الرحمن بن على بن محمد الجوزى در گذشته ( 597 ) ج 1 ص 140 ـ 147 چاپ اوقاف عراق بسال 1397 .<br />
38 ـ « جامع الاصول » ابن اثير جزرى درگذشته ( 606 ) ج 4 ص 456<br />
و &#8230;</p>
<p>معرفت کدامین امام ؟<br />
با تأملی در مضمون احادیث پی خواهیم برد که مقصود از امامی که معرفتش واجب است و بدون آن ، انسان به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است و به تعبیر دیگر با خروج از سلطنت آن به اندازه یک وجب و یا با نداشتن بیعت او در گردن و &#8230; به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است ، همان امام معصومی است که زمین هیچ زمان  تا روز قیامت از وجود او خالی نیست .<br />
در این روایات اشاره به حکم شدید و تند برای کسانی که تحت سلطة امام و حاکم اسلامی نیستند و یا او را نشناخته یا از طاعتش خارج شده اند ، کرده است .حکم به مرگ جاهلیت ، تعبیری است که با کفر سازگاری دارد . این حکم برای موضوعی است که با این حکم تناسب دارد . تناسب این حکم با معرفت امام معصومی است که پیامبر اسلام صلی الله علیه واله از جانب خداوند متعال به بشر معرفی کرده است ؛ همان گونه که اگر انسان پیامبر خود را نشناسد و از او اطاعت نکند به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است .<br />
آیا ممکن است کسی باور کند که عدم معرفت به حاکمی فاسق و فاجر و بی دین ، انسان را به مرگ جاهلیت از دنیا ببرد ؟ آیا خروج به قدر یک وجب از سلطة امام فاسق و فاجر ، سبب مرگ جاهلیت است ؟ پس ادله امر به معروف و نهی از منکر رکون و میل به ظلم چگونه تفسیر می شود ؟ و &#8230; (رضوانی ، امام شناسی ج2 ص 302)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://monjiblog.com/313/2010/02/15/%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%87-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%ab-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چرا نام های بعضی از فرزندان امام علی به نام ابابکر و عمر است؟</title>
		<link>http://monjiblog.com/313/2010/01/13/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b9%d8%b6%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87/</link>
		<comments>http://monjiblog.com/313/2010/01/13/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b9%d8%b6%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 Jan 2010 17:51:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>313</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://monjiblog.com/313/2010/01/13/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b9%d8%b6%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[امام علي -رضي الله عنه- بعد از وفات فاطمه -رضي الله عنها- با چند زن ازدواج نمود و از آنها صاحب چند فرزند شد، که برخي از فرزندان عبارتند از: عباس بن علي بن ابي طالب، عبدالله بن علي بن ابي طالب، جعفر بن علي بن ابي طالب، عثمان بن علي بن ابي طالب.
مادر اين [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امام علي -رضي الله عنه- بعد از وفات فاطمه -رضي الله عنها- با چند زن ازدواج نمود و از آنها صاحب چند فرزند شد، که برخي از فرزندان عبارتند از: عباس بن علي بن ابي طالب، عبدالله بن علي بن ابي طالب، جعفر بن علي بن ابي طالب، عثمان بن علي بن ابي طالب.</p>
<p>مادر اين فرزندان امام، ام البنين بنت حزام بن دارم است. و همچنين امام علي با ليلي بنت مسعود الدارميه ازدواج کرد و از او صاحب فرزنداني شد به نام‌ هاي: عبيدالله بن علي بن ابي طالب و ابوبکر بن علي بن ابي طالب و همچنين يحيي بن علي بن ابي طالب، محمد اصغر بن علي بن ابي طالب، عون بن علي بن ابي طالب، فرزندان او هستند که مادرشان «اسماء بنت عميس» است. و همچنين رقيه بنت علي بن ابي ‌طالب و عمر بن علي بن ابي طالب که در سي و پنج سالگي وفات يافت فرزندان او هستند و مادرشان ام حبيب بنت ربيعه است. و همچنين با «ام مسعود بنت عروه بن مسعود ثقفي» ازدواج کرد و از او صاحب فرزنداني شد به نام هاى: ام الحسن بنت علي بن ابي طالب، رمله الکبري بنت علي بن ابي طالب، سؤال اينجاست که آيا پدري حاضر است فرزندش را به نام سرسخت‌ترين دشمن خود نامگذاري کند؟ آن هم در صورتي که پدر علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- باشد.  پس چگونه علي اسم کساني را بر فرزندانش مي گذارد که شما مي گوييد آنها سر سخت‌ترين دشمن او بوده ‌اند؟! </p>
<p>و آيا انسان عاقلي اسم دشمنانش را بر دوستانش مي گذارد؟! و آيا مى دانيد که علي اولين قريشي بود که اسم فرزندانش را ابوبکر و عمر و عثمان ناميد؟ </p>
<p>* جواب :  بخاری در کتاب خود  روایتی می آورد که : أرسل علي رضي الله عنه الي ابي بكر أن إئتنا و لا يأتنا أحد معك كراهيه لمحضر عمريعني : جضرت علي درپي ابابكر فرستادو گفت نزد ما بيا و هيچ كس را با خود نيار . چون نسبت به حضور عمر کراهیت داشت . (صحیح بخاری 3/55 )                                                                                                                                                         </p>
<p>پس طبق نقل بخاری در اینکه امام علی از عمر بن خطاب راضی نبوده شکی نیست .  لطفاً جناب مستشکل بفرماید در مورد این روایت چه توجیهی دارد .</p>
<p>اما در مورد آنچه پرسشگر نوشته یعنی نامگذاری فرزندان مولا علیه السلام به نامهای خلفاء باید گفت ؛ آوردن این قبیل دلایل آن هم برای اثبات ادعای صمیمانه بودن روابط خلفاء با امیرالمؤمنین علیه السلام با عرض پوزش باید گفت نوعی عوام فریبی می باشد. زیرا روند تحولات صدر اسلام و سیر تاریخی حوادث و سرنوشت سیاسی ، اجتماعی خاندان پیامبر و همچنین بسیاری شواهد مسلم تاریخی خلاف ادعای آقایان می باشد .</p>
<p>« کسانی که اندک اطلاعی از تاریخ و فرهنگ اسلام و عرب دارند به این نکته واقف هستند که نامهایی از قبیل ابوبکر و عمر و عثمان اختصاصیِ خلیفه اول ، دوم و سوم نیست ، این نام های قبل از ظهور اسلام و پس از آن رایج و متداول بوده است . در فرهنگ اجتماعی رایج هر جامعه این گونه نیست که مخالفتها و نزاعها موجب تحریم نامها و کینه ها شود . کما این که در عرف اجتماعی امروز نیز اگر دو خانواده به اختلاف و نزاع برخیزند و حتی در میان آنها قتلی واقع شود و مشخص گردد که نام قاتل مثلاً « عبدالله » است ، خانواده مقتول از شخص قاتل که می توانست هر نام دیگری داشته باشد متنفر و رویگردان می شوند و چه بسا که در صدد قصاص و احقاق حق برمی آیند ، اما رویگردانی آنها از کلمه « عبدالله » توجیهی ندارد . </p>
<p>بالاتر از این باید گفت ، چه کسی است که به دشمنی معاویه و بنی امیه نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه واله و شیعیان آنها اذعان نداشته باشد ؟ معذلک اندک توجهی به کتب تاریخ و رجال نشان می دهد که نامگذاری به نامهای معاویه و حتی یزید در بین بنی هاشم و شیعیان تا قرنها متداول بوده است . (برای کسب اطلاع بیشتر به کتب رجال شیعی نظیر : رجال طوسی ، رجال برقی ، رجال کشی و &#8230; مراجعه کنید )</p>
<p>آیا به استناد این نامگذاری ها می توان نتیجه گرفت روابط معاویه بن ابی سفیان با امیرالمؤمنین علی علیه السلام و بنی هاشم و شیعیان آنها بسیار حسنه بوده است ؟</p>
<p>آنچه بدیهی و مسلم است این که در عرف اجتماعی آن زمان این نامگذاری ها به هیچ وجه بیانگر کیفیت روابط صاحبان این اسامی با یکدیگر نبوده است . </p>
<p>متروک و منسوخ شدن کاربرد یک اسم در عرف اجتماعی هر جامعه روندی طبیعی دارد و تابع تحولات فرهنگی و سلایق افراد آن است ، به گونه ای که در زمان ما و حتی در میان اهل سنت نامهایی همچون ابوبکر و عمر و عثمان و &#8230; کمتر اختیار می شود . در صورتی که در قرون اولیه اسلامی چنین نیست و این نامها از جمله اسامی رایج آن دوره بوده است » . ( برگرفته از کتاب در پاسخ افسانه شهادت &#8230; !!! ، سید جواد حسینی طباطبایی ، ص 181 الی 184 )</p>
<p>اگر نامگذاری دلالت بر حسن روابط دارد ، چرا خلفا نام هیچ یک از فرزندان خود را به نام علی ، حسن ، حسین نگذاشتند ؟ آیا پرهیز خلفاء از این نامها – حسن ، حسین – دلیل بر سوء روابطشان با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و اله نیست ؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://monjiblog.com/313/2010/01/13/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b9%d8%b6%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://monjiblog.com/313/2009/12/23/18/</link>
		<comments>http://monjiblog.com/313/2009/12/23/18/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 08:34:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>313</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://monjiblog.com/313/2009/12/23/18/</guid>
		<description><![CDATA[ائمه(علیهم السلام) و آگاهي از غيب 
پاسخ اين پرسش، از جواب پيش نيز روشن مي‌شود؛ زيرا علم غيب به دو معني اطلاق مي‌گردد:
1. علم غيب ذاتي؛ دانشي كه از درون موجود سرچشمه گرفته، اكتسابي نيست و براي آن حد و مرزي وجود ندارد. چنين علم غيبي تنها از آن خداست و هيچ مخلوقي در اين [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ائمه(علیهم السلام) و آگاهي از غيب </p>
<p>پاسخ اين پرسش، از جواب پيش نيز روشن مي‌شود؛ زيرا علم غيب به دو معني اطلاق مي‌گردد:</p>
<p>1. علم غيب ذاتي؛ دانشي كه از درون موجود سرچشمه گرفته، اكتسابي نيست و براي آن حد و مرزي وجود ندارد. چنين علم غيبي تنها از آن خداست و هيچ مخلوقي در اين نوع علم همتاي او نيست؛ زيرا غير از خدا، آنچه در عالم آفرينش وجود دارد، فقير بالذات بوده، دانش و توانايي را از خدا مي‌گيرد. در اين قسمت، بين علم به محسوس و غير محسوس تفاوتي نيست. انسان با اراده و قدرت خدا ديده باز مي‌كند و اشيا را مي‌بيند و يا امواج صوتي را مي‌شنود.</p>
<p>هرگاه اراده الهي ـ بنا بر مصلحت ـ بر اين تعلق بگيرد كه انسان والايي را در موارد خاصي از پس پرده غيب آگاه سازد، اين امر ممكن و شدني است و براي آن كوچك‌ترين مانعي نيست. افراد عادي دريچه‌هاي گوناگوني به جهان غيب دارند، تا چه رسد به انسان‌هاي والايي مانند انبيا و اوليا. </p>
<p>از آنجا كه روي سخن در اين بحث‌ها با گروهي است كه در برابر آيات قرآن خضوع بيشتري دارند، آياتي را مورد بحث قرار مي‌دهيم كه آشكارا به آگاهي پيامبران از امور غيبي تصريح مي‌كند و هيچ فرد مسلماني كه قرآن را وحي آسماني مي‌داند، پس از شنيدن اين آيات و دقت در مفاد آن، نمي‌تواند منکر چنين فضيلتي باشد، و بدون علت و دليل آنها را تأويل كند.</p>
<p>آياتي كه در اين زمينه وارد شده، دو دسته‌اند:</p>
<p>نخست، آياتي كه به طور كلي آگاهي پيامبران را از غيب تصديق مي‌كند و مي‌فرمايد خداوند پيامبران خويش را از امور پنهان آگاه مي‌سازد.</p>
<p>دوم، آياتي كه به روشني گواهي مي‌دهند كه پيامبران در موارد مخصوصي از غيب خبر داده‌اند و به مضمون گروه نخست (خداوند پيامبران خود را از غيب آگاه مي‌سازد) در اين آيات جامه عمل مي‌پوشاند.</p>
<p>آيات گروه نخست</p>
<p>1. «ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَما كانَ اللّهُ ليُطْلِعَكُمْ عَلى الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَإِنْ تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظيمٌ».[1]</p>
<p>«خداوند مؤمنان را بر اين حال كه شما هستيد نمي‌گذارد، تا پليد را از پاك جدا كند، خدا شما را از غيب مطلع نمي‌سازد، ولي از فرستادگان خويش هر كه را بخواهد برمي‌گزيند، و اگر ايمان بياوريد و پرهيزگاري كنيد پاداش بزرگ براي شما است».</p>
<p>منظور آيه، اين است كه هرگز خداوند اجازه نخواهد داد كه خبيث از طيب; و منافق از مؤمن بازشناسي نشوند و براي انجام اين هدف دو كار صورت مي‌دهد:</p>
<p>الف. از طريق امتحان و آزمايش، مؤمنان واقعي را از منافقان مشخص مي‌سازد و به اين راه با اين جمله اشاره مي‌كند:</p>
<p>«ما كانَ اللّه لِيَذر المُؤمنين على ما أَنْتُمْ عَلَيه حتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» و بهترين راه براي جداسازي اين گروه، امتحان‌هاي الهي در ميدان جهاد است.</p>
<p>ب. گروهي از رسولان را از پس پرده غيب آگاه مي‌سازد، تا آنان از اين طريق اين افراد را باز شناسند و به اين مطلب با اين جمله اشاره مي‌كند: «وَما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلى الْغَيْبِ وَلكِنَّ يَجْتَبي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاء».</p>
<p>اين جمله حاكي از آن است كه خدا برخي از رسولان را براي آگاه ساختن از غيب برمي‌گزيند و اين خود دليل بر آگاهي آنان از غيب است.</p>
<p>اگر در مفاد آيه دقت كنيم، خواهيم ديد كه اين فضيلت از آن همه پيامبران نيز نيست، بلكه از آن گروه برگزيده‌اي از آنان مي‌باشد و لفظ «مِنْ رُسُلهِ» بر اين مطلب گواهي مي‌دهد؛ زيرا لفظ «مِنْ» در آن به معني تبعيض و انتخاب است. معني جمله «يَجْتَبي مِنْ رُسُلِهِ» اين است كه از رسولان خود انتخاب مي‌كند.</p>
<p>***</p>
<p>2. «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً».[2]</p>
<p>«داناي غيب او است، هيچ كس را از غيب خويش مطلع نمي‌سازد مگر آن كس كه برگزيند از پيامبر&#8230;».</p>
<p>مفاد آيه روشن است و در حقيقت علم غيب را از آن خدا مي‌داند و مي‌رساند كه هرگز كسي را بر غيب مسلط و مطلع نمي‌سازد، جز رسول خويش كه با تعليم او از غيب مطلع مي‌گردد».</p>
<p>اكنون وقت آن رسيده است به برخي از مواردي كه پيامبران از غيب خبر داده‌اند، اشاره‌اي گذرا داشته باشيم:</p>
<p>مواردي كه پيامبران از غيب خبر داده‌اند</p>
<p>با بررسي آياتي كه در مورد آگاهي پيامبران از غيب وارد شده است، مي‌توان گفت كه پيامبران الهي در مواردي كه مصلحت ايجاب مي‌كرد، از پس پرده غيب گزارش داده‌اند كه برخي از آنها را به اختصار بيان مي‌كنيم:</p>
<p>1. حضرت نوح و آگاهي از غيب</p>
<p>نوح فرمود:</p>
<p>«ربّ لا تَذَرْ عَلى الأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً * إِنّك إِنْ تَذَرْهُمْ يُضلُّوا عِبادَك ولا يَلِدُوا إلاّ فاجراً كَفّاراً».[3]</p>
<p>«پروردگارا! از كافران كسي را روي زمين باقي مگذار؛ زيرا اگر آنان را مجال دهي، بندگان با ايمان تو را گمراه مي‌سازند و جز بدكار و ناسپاس به بار نمي‌آورند».</p>
<p>اين پيامبر عالي‌قدر در اين آيه از دو مطلب كاملاً مخفي و پنهان خبر داده است:</p>
<p>1. از اين به بعد، هيچ‌كس از كافران به وي ايمان نمي‌آورند.</p>
<p>2. از نسل اين گروه، جز بدكار و ناسپاس، كسي متولّد نخواهد شد. </p>
<p>2. يعقوب و يوسف و خبرهاي غيبي</p>
<p>سورة يوسف مالامال از خبرهاي غيبي يعقوب و فرزند عزيز او (يوسف) است و با نگاهي گذرا، آگاهي آنان از اخبار غيبي آشكار مي‌گردد. كه در اينجا به دو مورد اشاره مي‌كنيم:</p>
<p>يوسف در آخرين ملاقات خويش با برادران، خود را به آنان معرفي كرد وپيراهن خود را به مژده رساني داد تا آن را به يعقوب برسانند. وقتي برادران يوسف و مژده رسان، مصر را ترك کردند، يعقوب بی‌درنگ گفت: </p>
<p>«إِنّي لأجدُ ريحَ يُوسفَ لَولا أَنْ تُفنّدون».[4]</p>
<p>«من بوي يوسف را مي‌شنوم، اگر مرا تخطئه نكنيد».</p>
<p>يعقوب(ع) از فرسنگ‌ها فاصله، بوي يوسف را مي‌شنود و از وصال نزديك خبر مي‌دهد.</p>
<p>همچنين يوسف(ع) در زندان عزيز، با دو هم‌بند رو به رو شد كه هر دو مشرك بودند و خواب خود را براي وي نقل كردند. يوسف پس از دعوت آنان به توحيد، خواب آنان را به درستي تعبير كرد و پرده از روي غيب برداشت و فرمود: </p>
<p>«أَمّا أَحَدُكُما فَيَسْقي ربَّهُ خَمراً وأَمّا الآخَرُ فَيُصلَبُ فَتأكُلُ الطَّيرُ مِنْ رَأسهِ».[5]</p>
<p>«يكي از شما ساقي پادشاه مي‌شود، ولي ديگري را به دار مي‌زنند و پرندگان مغز سر او را مي‌خورند».</p>
<p>3. اين تنها پيامبران الهي نيستند كه به اذن خداوند از غيب خبر مي‌دهند، مصاحب موسي كه معلم او نيز بود، در سه رويداد از غيب خبر داد:</p>
<p>1. شكستن كشتي.</p>
<p>2. كشتن نوجوان.</p>
<p>3. تعمير ديوار.[6]</p>
<p>4. خبرهاي غيبي حضرت مسيح</p>
<p>حضرت مسيح كه آخرين حلقة اتصال ميان پيامبران پيشين و پيامبر اسلام(ص) است، از آگاهان به غيب به شمار مي‌رود. او خويش را با جمله زير توصيف كرده، مي‌فرمايد:</p>
<p>1.      «وأُنبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخرُونَ فِي بُيُوتِكُم».[7]</p>
<p>«من به شما خبر مي‌دهم كه چه مي‌خوريد و چه چيزهايي را در خانه ذخيره مي‌كنيد».</p>
<p>واين امر را از معجزات خود برمي‌شمارد و مي‌فرمايد:</p>
<p>«وَأُبْريءُ الأكْمَهَ وَالأَبْرَصَ وأُحْي الْمَوتى بِإِذْنِ اللّه وَأُنبئكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ».[8]</p>
<p>«من نابينايان و متبلايان به بيماري پيسي را شفا مي‌بخشم و مردگان را به اذن خداوند زنده مي‌كنم و شما را از آنچه مي‌خوريد و در خانه‌هاتان ذخيره مي‌كنيد، خبر مي‌دهم».</p>
<p>شايد همين مقدار از آيات، راه را براي اثبات آگاهي برخي از اوليا از غيب، گشوده باشد.</p>
<p>اكنون وقت آن رسيده است كه به برخي از خبرهاي غيبي پيامبر اعظم(ص) و امامان دوازه‌گانه(علیهم السلام) اشاره كنيم:</p>
<p>5. خبرهاي غيبي پيامبر اعظم (ص)</p>
<p>1. خبر شهادت اميرمؤمنان(ع) به دست بدبخت‌ترين انسان‌ها: پيامبر(ص) در حالي كه اشك در ديدگان او حلقه زده بود، به علي(ع) فرمود: در چنين ماهي (ماه رمضان) خون تو حلال شمرده مي‌شود، من مي‌بينم كه در حال نماز به دست بدبخت‌ترين انسان‌هاي تاريخ كشته مي‌شوي. او كه همانند پي كنندة ناقة صالح سنگدل است، ضربتي بر سرت مي‌زند و محاسنت را از خون سرت رنگين مي‌كند.[9]</p>
<p>2. مرگ ابوذر در تنهايي: ابوذر در يكي از جنگ‌ها از ارتش اسلام عقب ماند، هر چه بر مركب خود فشار آورد كه از جاي برخيزد، سودي نبخشيد، شتر را رها كرد و اثاث سفر را بر پشت خود نهاد و به راه افتاد تا هر چه زودتر به مسلمانان برسد.</p>
<p>ارتش اسلام در نقطه‌اي به دستور پيامبر (ص) منزل كرده و به استراحت پرداخته بودند، ناگهان سياهي شخصي كه با بار گران پياده مي‌آمد، از دور نمايان شد. يكی از ياران رسول خدا (ص) از دور او را شناخت و به پيامبر گفت: اين مرد كه تنها مي‌آيد ، ابوذر است، در اين لحظه پيامبر (ص) گفت: </p>
<p>«خدا ابوذر را رحمت كند كه تنها راه مي‌رود، تنها مي‌ميرد و تنها برانگيخته مي‌شود».[10]</p>
<p>آينده نشان داد كه خبر پيامبر (ص) عين واقع بود؛ زيرا وي در بيابان «ربذه» در تبعيد، دور از اجتماع در كنار دختر خويش با وضعی رقّت‌بار جان سپرد.</p>
<p>اين دو، نمونه‌ای از خبرهاي غيبي پيامبر گرامي است كه مطرح گرديد و گرنه ذكر خبرهاي غيبي پيامبر (ص) خود به كتابي مستقل نياز دارد .</p>
<p>بر اين اساس، اولياي الهي بر اثر صفاي باطن، به اذن الهي از آينده خبر مي‌دهند و چه بسا به خاطر محدَّث بودن، پرده از چهرة غيب بردارند.</p>
<p>خبرهاي غيبي اميرمؤمنان (ع)</p>
<p>اميرمؤمنان و امامان يازده‌گانه(علیهم السلام) به خاطر محدّث بودن، گزارش‌هايي از غيب داده‌اند كه به ذكر چند نمونه از آنها اكتفا مي‌كنيم:</p>
<p>1. شهر بصره غرق مي‌شود</p>
<p>در جنگ جمل بصره فتح شد و سپاه دشمن تار و مار گرديد و طلحه و زبير كشته شدند، امام (ع) وارد مسجد شد و روي منبر قرار گرفت، پس از مقدمه‌اي، رو به مردم كرده،گفت:</p>
<p>«به خدا سوگند شهر شما غرق خواهد شد و مسجد شما به سان سينة كشتي (كه بدنه آن در آب فرو مي‌رود، و تنها سينه آن روي آب ظاهر مي‌گردد) ديده مي‌شود. خداوند عذاب خود را از بالا و پايين به اين شهر خواهد فرستاد».[11]</p>
<p>ابن ابي الحديد مي‌گويد:</p>
<p>«بصره تاكنون دوبار در آب غرق شده است، يك بار در زمان «القادر باللّه» و بار ديگر در زمان «القائم باللّه» طغيان آب‌هاي خليج فارس و باران‌هاي سيل آسا اين شهر را در آب فرو برد و از ميان آن همه ساختمان تنها كنگره‌هاي مسجد جامع كه در بلندي قرار داشت، به سان سينه كشتي يا سينه مرغ در دريا ديده مي‌شد».[12]</p>
<p>2. معاويه بر سرزمين عراق مسلط مي‌گردد</p>
<p>اميرمؤمنان (ع) از مرگ خود، قبل از مرگ معاويه، خبر داد و اعلام کرد كه معاويه پس از آن حضرت بر اهل عراق مسلط مي‌گردد. البته ايشان از معاويه نام نمي‌برد، ولي صفات او را متذكر مي‌گردد كه جز معاويه كسي نيست، سپس مي‌فرمايد:</p>
<p>«از شما مي‌خواهد كه به من ناسزا بگوييد و از من بيزاري بجوييد اگر از شما بخواهند از من بدگويي كنيد، بدگويي بنماييد؛ زيرا آن ماية پاكي من و نجات شما است، ولي هرگز در باطن از من بيزاري نجوييد؛ زيرا من بر فطرت اسلام چشم به جهان گشوده‌ام و قبل از همه اسلام آورده‌ام و به رسول خدا در مدينه پيوسته‌ام».[13]</p>
<p>3. ده نفر از خوارج جان به سلامت نمي‌برند و از يارانم ده نفر كشته نمي‌شود</p>
<p>در نبردي كه ميان امام و خوارج در سرزمين نهروان رخ داد، امام پس از اتمام حجت و بازگشت گروهي از خوارج به صفوف امام، رو به ياران خود كرد و چنين فرمود:</p>
<p>«قتلگاه آنان كنار آب نهروان است سوگند به خدا از گروه خوارج ده نفر جان به سلامت نمي‌برند و از شما هم ده تن كشته نمي‌شود».[14]</p>
<p>ابن ابي الحديد مي‌گويد: «اين خبر غيبي، يكي از كرامات امام است و صحت آن به طور تواتر نقل شده است و در نبردي كه ميان سربازان امام و خوارج نهروان رخ داد، نه نفر جان به سلامت بردند و از ميان ياران علي تنها هشت تن به شهادت رسيدند».</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>[1] .  سوره آل عمران، آيه 179.</p>
<p>[2] .  سوره جن، آيه 26ـ 27.</p>
<p>[3] .  سوره نوح، آيه26 و 27.</p>
<p>[4] .  يوسف/95.</p>
<p>[5] .  يوسف/41.</p>
<p>[6] .  به سوره كهف، آيه‌هاي 60 تا 82 مراجعه شود.</p>
<p>[7] .  آل عمران/49.</p>
<p>[8] .  صف/6.</p>
<p>[9] .  تاريخ بغداد، ج1، ص 135; كامل مبرد، ج2، ص 132; نهج البلاغه، خطبه 151.</p>
<p>[10] .  سيره ابن هشام، ج2، ص 523.</p>
<p>[11] .  نهج البلاغه، خطبه 12.</p>
<p>[12] .  شرح حديدي، ج71 ص 253.</p>
<p>[13] . همان.</p>
<p>[14] .  نهج البلاغه، خطبه 58</p>
<p>گرفته شده از سایت آیت الله سبحانی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://monjiblog.com/313/2009/12/23/18/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آيا امام حسين عليه السلام‌ را شيعيان به شهادت رسانده‌اند؟!!</title>
		<link>http://monjiblog.com/313/2009/12/18/%d8%a2%d9%8a%d8%a7-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ad%d8%b3%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%84%d9%8a%d9%87-%d8%a7%d9%84%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%e2%80%8c-%d8%b1%d8%a7-%d8%b4%d9%8a%d8%b9%d9%8a%d8%a7%d9%86-%d8%a8/</link>
		<comments>http://monjiblog.com/313/2009/12/18/%d8%a2%d9%8a%d8%a7-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ad%d8%b3%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%84%d9%8a%d9%87-%d8%a7%d9%84%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%e2%80%8c-%d8%b1%d8%a7-%d8%b4%d9%8a%d8%b9%d9%8a%d8%a7%d9%86-%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 10:12:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>313</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://monjiblog.com/313/2009/12/18/%d8%a2%d9%8a%d8%a7-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ad%d8%b3%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%84%d9%8a%d9%87-%d8%a7%d9%84%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%e2%80%8c-%d8%b1%d8%a7-%d8%b4%d9%8a%d8%b9%d9%8a%d8%a7%d9%86-%d8%a8/</guid>
		<description><![CDATA[آيا امام حسين عليه السلام‌ را شيعيان به شهادت رسانده‌اند؟!!
توضيح سؤال:
با وجود تمام نصوص و عبارات صريحي كه در متون تاريخي ذكر گرديده و همچون روز روشن است كه قاتل امام حسين عليه السّلام چه كسي است؛ اما با اين وجود همچنان برخي افراد در سايت‌ها و كتاب‌هاي خود در صدد عوام‌ فريبي و سم‌پاشي [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آيا امام حسين عليه السلام‌ را شيعيان به شهادت رسانده‌اند؟!!<br />
توضيح سؤال:<br />
با وجود تمام نصوص و عبارات صريحي كه در متون تاريخي ذكر گرديده و همچون روز روشن است كه قاتل امام حسين عليه السّلام چه كسي است؛ اما با اين وجود همچنان برخي افراد در سايت‌ها و كتاب‌هاي خود در صدد عوام‌ فريبي و سم‌پاشي بر آمده و اين جمله از امام حسين عليه السلام در‌ كتاب ارشاد شيخ مفيد رحمه الله عليه را خطاب به شيعيان آن حضرت دانسته و به اين وسيله آنها را قاتلان واقعي آن حضرت معرفي نموده‌اند. از اين رو لازم است توضيحاتي پيرامون اين موضوع ذكر گردد.</p>
<p>گرچه به خوبي پاسخ اين پرسش مشخص و واضح است؛ اما از باب اهميت ويژه اين بحث كه اخيراً از سوي بسياري از هواداران بني اميه و وهابيت مطرح گرديده و به آن دامن زده مي‌شود در بخشي جدا‌گانه مورد بررسي قرار مي‌گيرد.</p>
<p>هواداران بني‌ اميه، چه در آن زمان و چه در قرن بعد از آن و حتي عصر حاضر، كوشيده‏اند حركت آن حضرت را نوعي شورش، آشوب، فتنه‏انگيزي، ايجاد تفرقه در امت و تمرد از خلافت معرفي كنند و در كشتن او، حق را به جانب يزيد بدهند كه يك‏ شورش‌گر بر ضد خلافت مركزي را كشته است. در اين مورد، به احاديثي هم استناد مى‏كنند كه رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلّم به كشتن كسي كه يك‌ پارچگي امت را به هم زده فرمان داده‏ است و مى‏گويند: «ان يزيد قتل الحسين بسيف جده» (حسين با شمشير جدش كشته شد)</p>
<p>و يا با استناد به برخي كتاب‌هاي علماي شيعه و برداشت‌هاي ناقص و غير صحيح خود مردم كوفه را شيعه امير المؤمنين و امام حسين عليهما السّلام معرفي كرده و قاتلان آن حضرت را همين گروه مي‌دانند. </p>
<p>به عنوان نمونه به مواردي از اين شبهه افكني‌ها توجه كنيد:</p>
<p>نفرين امام حسين عليه السّلام خطاب به چه كساني است؟<br />
احمد الكاتب و بعضي ديگر از هم مسلكان او مي‌گويند: امام حسين عليه السّلام در نفرين به شيعيان خود اين‌گونه گفته است: </p>
<p> اللهم إن مَتَّعْتَهم إلى حين فَفَرِّقْهم فِرَقاً، واجعلهم طرائق قِدَداً، ولا تُرْضِ الوُلاةَ عنهم أبداً، فإنهم دَعَوْنا لِينصرونا، ثم عَدَوا علينا فقتلونا.</p>
<p>پروردگارا! اين گروه را تا مدت معينى از دنيا برخوردار ساز و آنان را در فرقه‏ها و دسته‏جات متعدد قرار بده و هيچ گاه واليان را از آنان خرسند مساز! زيرا اينان ما را دعوت كردند تا يارى كنند اما بر خلاف انتظار با ما دشمنى‏ كردند و ما را كشتند.</p>
<p> الإرشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 110.</p>
<p>دولت ايران به خاطر كشتن [امام] حسين [عليه السلام‌] عذرخواهي کند:<br />
گروهي كه از آنها سخن به ميان آمد در راستاي سياست «فرار به جلو» در دشمني و كينه ديرينه خود با خاندان عصمت و طهارت با طرح بعضي از اد‌عا‌ها سعي در تبرئه خويش از برخي اتهامات دارند. به عنوان مثال به گزارشي كه در ذيل مي‌آيد دقت نماييد: </p>
<p>«تعدادي از اهالي مصر كه خود را به واسطه رسيدن نسبشان به ائمه شيعه، «اشراف» مي‌خوانند، در نامه‌اي يه يك روزنامه مصري خواستار عذرخواهي شيعيان و دولت ايران به خاطر قتل امام حسين عليه السلام‌ شدند!</p>
<p>به گزارش «خيمه» اين افراد همچنين درخواست کرده‌اند اموال «خمس» و همچنين «فيئ» به ايشان پرداخت شود. آقايان «اشراف» خود را در جايگاه صاحبان دم نشانده و در نامه خود يادآور شده‌اند كه به عنوان «اشراف» (معادل سيد) مسئوليت قتل امام حسين عليه السلام‌ را به عهده شيعيان مي‌دانند.</p>
<p>مسئول اين گروه در نامه خود آورده است: «دلايل قطعي ثابت شده است كه اجداد شيعيان فعلي كه در عراق و ايران پراكنده‌اند همان كساني هستند كه در جنگ، [امام] حسين [عليه السلام] را كشتند، روايات شيعه هم به اين جنايت شيعيان تصريح مي‌كند!»</p>
<p>هم‌چنين اين شخص با ذكر رواياتي از عالمان شيعه و به نقل از ائمه در مذمت كوفيان، اين مذمت‌ها را خطاب به شيعيان فرض كرده است.</p>
<p>البته نويسنده اين مطلب خيلي زود و در همين نامه هويت و انگيزه خود را لو داده و از همه نوادگان امام حسين عليه السلام‌ دعوت كرده است تا با اتحاد، انتقام خود را از شيعيان يهودي بگيرند.</p>
<p>به‌رغم اين كه اهل سنت وجوب خمس را تنها در غنائم جنگي صحيح مي‌دانند، اين افراد از شيعيان قم و نجف و ديگر مناطق خواسته‌اند تا اموالي را كه تاكنون از راه خمس و ديگر اموال كه از نظر شرعي متعلق به ائمه ست، به آنها برگردانند.»</p>
<p>فردا ـ 5 آبان 1387 ساعت 14:03</p>
<p> http://kheimehnews.com/vdcd.k0s2yt0sfa26y.html </p>
<p>كشته شدن امام حسين عليه السلام با شمشير &#8230;<br />
و يا ابن العربى (قاضى ابوبكر محمد بن عبد اللَّه ابن العربي المالكى) متوفاى 543 هـ. ق. صاحب كتاب «العواصم من القواصم» (توجه شود كه با ابن عربي عارف معروف كه در متون فارسي ما بدون الف و لام مي‌آيد اشتباه نشود. و گر چه شخصيت و تفكرات وي در جاي خود قابل نقد و مناقشه است اما او نسبت به اهل بيت عليهم السلام ارادت داشته است.) وى كه در طرفدارى از بنى اميه و بغض و دشمنى نسبت به اهل بيت شهره بوده است، براى آن كه دامن يزيد را از خون امام حسين عليه السلام‌ تطهير كند، گفته است:</p>
<p>«انّ يزيد قتل الحسين بسيف جده»</p>
<p>يزيد [امام] حسين [عليه السلام‌] را با شمشير جدش به قتل رساند. </p>
<p>المناوى، محمد بن عبد اللَّه، فيض القدير شرح الجامع الصغير، تحقيق احمد عبد السلام، ج: 1 ص: 265، دارالكتب العلمية، چاپ اول 1415ق، بيروت. همچنين ر. ك. خلاصة عبقات الانوار، مير سيد حامد حسين النقوى، تلخيص الميلانى، ج: 4 ص 237 و 238، مؤسسة البعثة قم 1406.</p>
<p>پس همان‌طور كه گفتيم: اشخاصي هم‌چون ابن حجر هيثمي و محمد كرد علي و تقي الدين ابن الصلاح و غزالي، و ابن العربي و ابن تيميه و غيره كه از بزرگان و سردمداران همينان بوده‌اند‌ با عبارات ديگري اين شبهات را طرح نموده‌اند.</p>
<p>مراجعه شود به: الفتاوى الحديثية، ص193. و نيز مراجعه شود به: رساله ابن تيمية: سؤال در رابطه با يزيد بن معاويه ص 14 و 15 و 17، و كتاب العواصم من القواصم از ابن العربي ص 232 و233 و إحياء علوم الدين از غزالي، ج 3، ص 125 و الاتحاف بحب الأشراف، ص67 و 68 و الصواعق المحرقة، ابن حجر، ص 221 و خطط الشام، ج 1، ص 145 و قيد الشريد، ص 57 و 59.</p>
<p>مخالفت با يزيد &#8230; !!!<br />
محمد الخضري اين گونه مي‌گويد:</p>
<p>الحسين أخطأ خطأ عظيماً في خروجه هذا الذي جر على الأمة وبال الفرقة، وزعزع ألفتها إلى يومنا هذا&#8230; </p>
<p>[امام] حسين [عليه السلام‌] در خروجش بر عليه حكومت كه موجب گرفتاري و تفرقه امت پيامبر شد و تا امروز اين ألفت و دوستي از بين آنها رخت بربسته است مرتكب خطا شد&#8230; </p>
<p>محاضرات في تاريخ الأمم الإسلامية، ج 2، ص 129.</p>
<p>محمد أبو اليسر عابدين، مفتي شام اين‌گونه گفته است:</p>
<p>بيعة يزيد شرعية، ومن خرج عليه كان باغياً.</p>
<p>بيعت با يزيد از وجاهت شرعي برخوردار بوده و هر كس بر عليه او خروج نمايد سركشي و طغيان نموده است.</p>
<p>اغاليط المؤرخين، ص 120.</p>
<p>مفتي اعظم عربستان عبدالعزيز آل الشيخ در جايي ديگر مي‌گويد:</p>
<p>خلافة يزيد شرعية و خروج الحسين باطل.</p>
<p>بيعت با يزيد مشروع بوده و خروج عليه او باطل است.</p>
<p>http://www.youtube.com/watch?v=AhWUEHMrGdk&amp;feature=related</p>
<p>يزيد مجتهد و امام !!!<br />
ابو الخير شافعي قزويني، يزيد را در كارش اين‌گونه توصيف مي‌كند: «إماماً مجتهداً» (يزيد امام و مجتهد بوده است) تراجم رجال القرنين السادس والسابع، ص 6.</p>
<p>بلكه بعضي ادعا كرده‌اند كه يزيد از صحابه، و از خلفاء راشدين مهديين و يا از أنبياء بوده است.</p>
<p>ر. ك. منهاج السنة، ابن تيمية، ج 4، ص 549 به بعد.</p>
<p>پاسخ:<br />
در پاسخ به اين گروه از افراد اين‌گونه مي‌گوييم:</p>
<p>الف: عدم مشروعيت خلافت يزيد به شهادت جمع كثيري از صحابه<br />
زماني كه امام حسين عليه السلام كه برترين و بزرگ‌ترين صحابه رسول خدا صلى الله</p>
<p>عليه و آله و ديگر صحابه حاضر در عهد يزيد كه أهل حل و عقد امت بودند أمارت يزيد را بالاتفاق ردّ نموده و او را شخصي فاسق، فاجر شراب‌خوار و&#8230; دانستند، (عبارات تاريخي آن در ابتداي اين تحقيق ذكر گرديد) از اين‌رو ديگر جايي براي توجيه حاكميت و خلافت نامشروع يزيد باقي نمي‌ماند تا امام حسين عليه السّلام به عنوان شورش‌گر و خروج كننده بر عليه او خوانده شود.</p>
<p>با اين تفصيل اصل مشروعيت خلافت يزيد زير سؤال رفته و بطلان گفتار افرادي كه امام حسين عليه السلام‌ را خروج كننده بر عليه يزيد دانسته‌اند آشكار مي‌‌شود.</p>
<p>ب ـ صدور فرمان از سوي يزيد براي كشتن امام حسين عليه السلام<br />
در تبيين قاتل بودن يزيد نسبت به امام حسين عليه السّلام لازم نيست كه او خود به صورت مستقيم و مباشر قاتل آن حضرت بوده باشد؛ بلكه زماني كه تمام حكام و فرماندهان زير دست او در انجام دستورات و فرامين حكومتي تابع محض او به حساب آيند و شكست و پيروزي آنها به يزيد نسبت داده شود ديگر هيچ‌ جايي براي توجيه بي‌گناهي يزيد در اين اقدام وجود ندارد. به تعبير ديگر: يزيد بن معاوية قاتل امام حسين عليه السلام است اما با شمشير ابن زياد، و شمر و عمر بن سعد.</p>
<p>در اين زمينه مي‌توان به اين دسته از روايات تاريخ اشاره نمود: </p>
<p>ذهبي مي‌نويسد:</p>
<p>خرج الحسين إلى الكوفة، فكتب يزيد إلى واليه بالعراق عبيد الله بن زياد: إن حسينا صائر إلى الكوفة، وقد ابتلي به زمانك من بين الأزمان، وبلدك من بين البلدان، وأنت من بين العمال، وعندها تعتق أو تعود عبدا. فقتله ابن زياد وبعث برأسه إليه.</p>
<p>حسين به سوي كوفه، عزيمت نمود. از اين رو يزيد به والي و حاكم عراق عبيد الله بن زياد نوشت: حسين به سوي كوفه عازم است، و او از ميان شهر‌ها سرزمين تو را انتخاب كرده كه هم‌زمان با ايام و دوران حكومت توست، او تو از ميان عمال و گارگزاران براي اين كار برگزيده شده‌اي پس لازم يا خود را آزاد سازي يا به بردگي و غلامي درآيي و از اين‌رو بود كه ابن زياد حسين را كشت و سر او را براي يزيد فرستاد.</p>
<p>و نيز سيوطي مي‌نويسد:</p>
<p>فكتب يزيد إلى واليه بالعراق، عبيد الله بن زياد بقتاله.</p>
<p>يزيد به عبيد الله بن زياد والي و فرماندار خود در عراق، دستور قتال و جنگيدن با حسين را صادر كرد.</p>
<p>تاريخ الخلفاء، ص 193، چاپ دار الفكر سال 1394 هـ. بيروت.</p>
<p>ابن زياد به مسافر بن شريح يشكري مي‌گويد: </p>
<p>أما قتلي الحسين، فإنه أشار علي يزيد بقتله أو قتلي، فاخترت قتله. </p>
<p>اين كه من حسين را به قتل رساندم به اين خاطر بود كه به مرا بين كشته شدن خودم و كشتن حسين مخير نموده بود و من بين اين دو كشتن حسين را انتخاب كردم. </p>
<p>الكامل في التاريخ، ج 3، ص 324.</p>
<p>ابن زياد در نامه‌اي به امام حسين عليه السلام مي‌نويسد:</p>
<p>قد بلغني نزولك كربلاء، وقد كتب إلي أمير المؤمنين يزيد: أن لا أتوسد الوثير، ولا أشبع من الخمير، أو ألحقك باللطيف الخبير، أو تنزل على حكمي، وحكم يزيد، والسلام.</p>
<p>به من خبر رسيده است كه تو در سرزمين كربلاء فرود آمده‌اي، و يزيد به من نوشته‌ است: كه بر بستر نرم نيارامم و از شكم سير نكنم تا اين كه يا تو را به ديار ديگر نزد خداي لطيف خبير فرستم ويا اين كه تحت فرمان خود و حكومت يزيد در‌آورم، والسلام.</p>
<p>بحار الأنوار، علامه مجلسي، ج 44، ص 383 ـ مقتل العوالم، ص 243 ـ الفتوح، ابن أعثم، ج 3 و ج 5، ص 85.</p>
<p>يعقوبي مي‌گويد: يزيد در نامه‌اي به ابن زياد نوشت:</p>
<p>قد بلغني: أن أهل الكوفة قد كتبوا إلى الحسين في القدوم عليهم، وأنه قد خرج من مكة متوجهاً نحوهم، وقد بلي به بلدك من بين البلدان، وأيامك من بين الأيام، فإن قتلته، وإلا رجعت إلى نسبك وأبيك عبيد، فاحذر أن يفوت.</p>
<p>به من خبر رسيده است كه اهل كوفه به حسين نامه نوشته‌اند تا به سوي آنها حركت كند، و او از مكه به سوي آنها راه افتاده است، و او از ميان شهر‌ها سرزمين تو را انتخاب كرده كه هم‌زمان با ايام و دوران حكومت توست، اگر او را به قتل رساندي كه هيچ و الا بايد هم‌چون پدرت به بردگي و غلامي درآيي پس بترس از آن كه فرصت از دست برود.</p>
<p>تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 242، چاپ صادر. كتاب الفتوح.</p>
<p>در جاي ديگر اين‌گونه آمده است: </p>
<p>إن يزيد قد أنفذ عمرو بن سعيد بن العاص في عسكر على الحاج، وولاه أمر الموسم، وأوصاه بالفتك بالإمام الحسين عليه السلام، أينما وجد.</p>
<p>يزيد، عمرو بن سعيد بن عاص را بر لشكري از حاجيان گمارد تا بر مراسم حج سرپرستي كند، و به توصيه نمود تا هر كجا [امام] حسين [عليه السلام‌] را يافت او مورد هجوم قرار دهد.</p>
<p> المنتخب، طريحي، ج 3، ص 304، الليلة العاشرة. </p>
<p>در بعضي ديگر از تواريخ آمده كه يزيد به وليد بن عتبة نوشت:</p>
<p>خذ الحسين وعبد الله بن عمر، وعبد الرحمان بن أبي بكر، وعبد الله بن الزبير بالبيعة أخذاً شديداً، ومن أبى فاضرب عنقه، وابعث إلي برأسه.</p>
<p>حسين و عبد الله بن عمر و عبد الرحمان بن أبو بكر و عبد الله بن زبير را براي بيعت گرفتن از آنها به سختي با ايشان برخورد كن، و اگر هر كس از اين امر سرباز زد گردنش را بزن و سر او را برايم بفرست. </p>
<p>مقتل الحسين خوارزمي، ج 1، ص 178 و 180 ـ مناقب آل أبي طالب، ج 4، ص 88 چاپ مكتبة مصطفوي ـ قم ـ إيران ـ الفتوح، ابن أعثم، ج 5، ص 10.</p>
<p>و بر اساس گزارش يعقوبي: </p>
<p>إذا أتاك كتابي، فاحضر الحسين بن علي، وعبد الله بن الزبير، فخذهما بالبيعة، فإن امتنعا فاضرب أعناقهما، وابعث إليّ برأسيهما، وخذ الناس بالبيعة، فمن امتنع فانفذ فيه الحكم وفي الحسين بن علي وعبد الله بن الزبير والسلام.</p>
<p>به محض رسيدن نامه من حسين بن علي و عبد الله بن زبير را احضار كن، و از آنها ‌بيعت بگير، و اگر از اين كار امتناع ورزيدند آنها را گردن بزن، و سر‌هايشان را براي من بفرست، و از تمام مردم بيعت بگير و اگر شخصي از اين كار امتناع ورزيد حكم را در‌باره او و حسين بن علي و عبد الله بن زبير اجرا كن. والسلام.</p>
<p>تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 241. </p>
<p>يزيد به عامل خود در مدينه نوشت: </p>
<p>وعجل علي بجوابه، وبين لي في كتابك كل من في طاعتي، أو خرج عنها، وليكن مع الجواب رأس الحسين بن علي.</p>
<p>در جواب نامه عجله كن، و در آن براي من بيان كن چه كساني تحت فرمان و چه كساني خارج از فرامين من هستند، و به همراه جواب نامه من سر حسين بن علي با نيز بفرست.</p>
<p>ألامالي، شيخ صدوق، ص 134 و 135 چاپ سال 1389 نجف أشرف عراق ـ بحار الانوار، ج 44، ص 312. </p>
<p>درعبارتي ديگر آمده كه وليد بن عتبه به يزيد اطلاع داد كه بين او و امام حسين عليه السلام و ابن زبير چه گذشته از اين رو يزيد غضب‌ناك شد و به او نوشت:</p>
<p>إذا ورد عليك كتابي هذا، فخذ بالبيعة ثانياً على أهل المدينة بتوكيد منك عليهم، وذر عبد الله بن الزبير، فإنه لن يفوتنا، ولن ينجو منا أبداً ما دام حياً، وليكن مع جوابك إلي، رأس الحسين بن علي، فإن فعلت ذلك فقد جعلت لك أعنة الخيل، ولك عندي الجائزة والحظ الأوفر الخ.</p>
<p>زماني كه نامه من به دست تو رسيد بار ديگر از مردم مدينه بيعت بگير و اين را به عنوان تأكيد بر بيعت قبل قرار بده، و عبد الله بن زبير را رها كن، كه فرصت براي بيعت گرفتن از او زياد است، و او مادامي كه زنده است نمي‌تواند از چنگ ما فرار كتد، و لازم است كه همراه با جواب نامه من سر بريده حسين بن علي را نيز بفرستي، كه اگر اين گونه كردي فرماندهي سپاهيان از توست و جايزه‌ و هديه‌اي ارزشمند نيز نزد من داري.</p>
<p>الفتوح، ابن أعثم، ج 3، جزء 5، ص 18.</p>
<p>ابن عساكر مي‌گويد:</p>
<p>بلغ يزيد خروجه، فكتب إلى عبيد الله بن زياد، وهو عامله على العراق، يأمره بمحاربته، وحمله إليه إن ظفر به.</p>
<p>به يزيد خبر رسيد كه [امام] حسين [عليه السلام‌] خارج شده است، از اين رو او به عبيد الله بن زياد كه عامل و كارگزار او در عراق بود نامه نوشت، و او را امر نمود تا با حسين به محاربه بپردازد، و اگر بر او پيروز شد او را به سوي او بفرستد.</p>
<p>تاريخ دمشق، ج 14، ص 213 ـ‌ و در حاشيه بغية الطالب، ج 6، رقم 2614.تاريخ دمشق، ج 14، ص 213 ـ‌ و در حاشيه بغية الطالب، ج 6، رقم 2614.</p>
<p>و ده‌ها و صد‌ها متن و سند ديگر كه بعضي از آنها در اين قسمت و نيز ابتداي تحقيق ذكر شد؛ كه هر كدام به خودي خود مي‌تواند بهترين شاهد و تأييد براي اثبات قاتل بودن يزيد باشد. </p>
<p>حال ما سؤال مي‌كنيم امر به محاربه و قتال و جنگيدن و كشتن و سر از تن جدا كردن امام حسين عليه السّلام آيا از كسي غير از يزيد صادر شده است؟!</p>
<p>و از طرفي ديگر، اگر بر فرض، اين ادعا كه يزيد امر به كشتن امام حسين عليه السّلام نكرده صحيح مي‌بود، لازم بود همان‌گونه كه در متون بالا امر نمودن به قتل آن حضرت را ذكر كرده‌اند خلاف آن را نيز ذكر مي‌كردند و يا بعد از اين اتفاق ـ على الأقل ـ توبيخ و عقاب و تنبيه نمودن عوامل و كارگزاران در اين واقعه هم‌چون: ابن زياد و عمر بن سعد و شمر بن ذي الجوشن و غيره ـ لعنهم الله ـ را كه مشاركت در اين امر داشتند را صادر مي‌نمود. </p>
<p>و اگر يزيد قاتل نبود و يا از اين عمل رضايت نداشت لااقل لازم بود از عمل سفيانيه أهل دمشق كه از اسراي كاروان كربلاء با دف و ساز و طنبور و خوشحالي و پاي‌كوبي استقبال كردند جلوگيري به عمل آورده و آنها را از اين كار منع نمايد! </p>
<p>پاسخ به ادعاي نفرين امام حسين عليه السلام‌<br />
با توجه به اشكالي كه برخي در اين روز‌ها بر عليه شيعه به صورت گشترده دامن زده و آن را به عنوان تصريح امام حسين عليه السلام‌ به قاتل بودن شيعيان در واقعه كربلاء طرح مي‌نمايند به و شكل مفصل به پاسخ اين اين قسمت از اشكال فوق مي‌پردازيم:   </p>
<p>شيعه كيست؟<br />
قائل شدن به اين مطلب كه شيعيان، امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانده‌اند داراي تناقض و تضادي آشكار است. چرا كه شيعه به يار و انصار و پيرو و نيز دوست‌دار يك شخص ‌گويند، اما اين كه به قاتل و دشمني كه در صف و سپاه مقابل قرار گيرد نيز شيعه بگويند، كلامي واضح البطلان است. حال با اين توصيف چگونه مي‌توان ميان محبت و ياري و پيروي، و جنگ و دشمني جمع كرد؟! و اگر بنا باشد افراد در سپاه عمر سعد و عبيد الله بن زياد را شيعه بناميم پس ياران آن حضرت كه تا آخرين لحظه در كنار آن حضرت ايستادگي و جان‌فشاني كردند و در اين راه به شهادت رسيدند را چه بناميم؟!! </p>
<p> و اگر بر فرض هم تسليم شده و اين ادعا را بپذيريم كه قاتلين امام حسين عليه السلام از شيعيان بوده‌اند، بايد گفت: اينان‌‌ شيعياني بوده‌اند كه از شيعه بودن خود بر‌گشته و به دشمنان آن حضرت پيوسته‌اند و در اين حال ديگر به چنين شخصي شيعه نمي‌گويند، بلكه تعبير دشمن در حق او شايسته‌تر است.</p>
<p>در اين زمينه کلام سيد محسن امين در کتاب اعيان الشيعه جالب به نظر مي‌رسد: </p>
<p> حاش لله أن يکون الذين قتلوه هم شيعته، بل الذين قتلوه بعضهم أهل طمع لا يرجع إلى دين، وبعضهم أجلاف أشرار، وبعضهم اتبعوا روءساءهم الذين قادهم حب الدنيا إلى قتاله، ولم يکن فيهم من شيعته ومحبيه أحد، أما شيعته المخلصون فکانوا له أنصاراً، وما برحوا حتى قتلوا دونه، ونصروه بکل ما في جهدهم، إلى آخر ساعة من حياتهم، وکثير منهم لم يتمکن من نصرته، أو لم يکن عالماً بأن الأمر سينتهي إلى ما انتهى إليه، وبعضهم خاطر بنفسه، وخرق الحصار الذي ضربه ابن زياد على الکوفة، وجاء لنصرته حتى قتل معه، أما ان أحداً من شيعته ومحبيه قاتله فذلک لم يکن، وهل يعتقد أحد إن شيعته الخلص کانت لهم کثرة مفرطة؟ کلا، فما زال أتباع الحق في کل زمان أقل قليل، ويعلم ذلک بالعيان، وبقوله تعالى: «وقليل من عبادي الشکور». </p>
<p>منزه است خداوند از اين که قاتلين امام حسين عليه السلام از شيعيان باشند؛ بلکه کساني که ايشان را کشتند از اهل طمع بودند که دين نداشتند و بعضي از اشرار نااهل بودند و بعضي از ايشان به دنبال رؤساي خود رفتند؛ رؤسايي که حب دنيا ايشان را به جنگ حسين بن علي عليهما السلام کشانده بود؛ و در بين ايشان کسي از شيعيان و دوست داران حضرت نبود؛ اما شيعيان حضرت و مخلصين براي حضرت همگي ياران او شدند و در اين که در راه او کشته شوند درنگ ننمودند؛ و او را تا آخرين لحظات زندگاني با تمام نيرو ياري کردند؛ و بسياري از ايشان نيز نتوانستد حضرت را ياري بنمايند يا نمي‌دانستند که کار حضرت به اينجا منتهي خواهد شد؛ بعضي نيز در اين هنگام جان خود را به خطر انداخته و حصاري را که ابن زياد دور کوفه کشيده بود شکستند و براي ياري حضرت آمدند تا اين که در کربلا شهيد شدند؛ اما اين که ادعا شود يکي از شيعيان در جنگ با حضرت حضور داشته است اين صحت ندارد؛ و آيا کسي مي‌تواند اعتقاد داشته باشد که يکي از شيعيان و دوست داران حضرت که چنين علاقه‌اي به حضرت داشته به جنگ ايشان برود؟ هرگز؛ هميشه چنين بوده است که طرف‌داران حق در هر زماني اندک بوده‌اند و اين هميشه ديده شده است و خداوند فرموده‌اند: «و عده کمي از بندگان من شکرگذار هستند.»</p>
<p>أعيان الشيعة، ج 1، ص 585.</p>
<p>هويت كوفيان در زمان امام حسين عليه السلام‌:<br />
درست است كه آن دسته از مردماني كه براي كشتن امام حسين عليه السلام‌ به كربلا آمده بودند از أهالي كوفه بودند، اما در آن زمان ديگر در كوفه شيعه‌اي كه در تشيع خود شهرتي داشته باشد وجود نداشت. چون زماني كه معاويه به حكومت رسيد زياد بن أبيه را بر كوفه حاكم نمود و او نيز هر شيعه‌اي را كه مي‌شناخت مورد تعقيب قرار داد و آنها را مورد كشت و كشتار و هدم و غارت قرار مي‌داد و يا دستگير كرده و به حبس و زندان مي‌فرستاد تا اين كه در شهر كوفه، ديگر شخصي كه به شيعه بودن شهرت داشته باشد وجود نداشت. </p>
<p>پس درحقيقت طبق آن‌چه كه در مصادر تاريخي آمده شيعيان در کوفه تنها عده کمي از جمعيت 15000 نفري کوفه را تشکيل مي‌دادند؛ که بسياري از ايشان در زمان معاويه تبعيد شده و يا به زندان افتاده و عده بسياري نيز به شهادت رسيده بودند. بسياري از ايشان نيز به خاطر مشکلات فراوان به شهرهاي ديگر هم‌چون: موصل، خراسان و قم پناهنده مي‌شدند؛ عده زيادي از ايشان نيز مانند: بني غاضره مي‌خواستند به ياري امام بشتابند که سربازان عبيد الله بن زياد مانع شدند. </p>
<p>ابن أبي الحديد معتزلي در اين باره مي‌گويد:</p>
<p>كتب معاوية نسخة واحدة إلى عُمَّاله بعد عام المجُاعة: (أن برئت الذمّة ممن روى شيئاً من فضل أبي تراب وأهل بيته). فقامت الخطباء في كل كُورة وعلى كل منبر يلعنون عليًّا ويبرأون منه، ويقعون فيه وفي أهل بيته، وكان أشد الناس بلاءاً حينئذ أهل الكوفة لكثرة ما بها من شيعة علي عليه السلام، فاستعمل عليهم زياد بن سُميّة، وضم إليه البصرة، فكان يتتبّع الشيعة وهو بهم عارف، لأنه كان منهم أيام علي عليه السلام، فقتلهم تحت كل حَجَر ومَدَر وأخافهم، وقطع الأيدي والأرجل، وسَمَل العيون وصلبهم على جذوع النخل، وطردهم وشرّدهم عن العراق، فلم يبق بها معروف منهم.</p>
<p>معاويه بعد از سال خشکسالي، نامه‌اي به يکي از کارگزاران خويش نوشت مبني بر اين که هر کس چيزي از فضايل ابو تراب (امير المؤمنين عليه السّلام) و خاندان او نقل کرد، در مقابل او هيچ مسئوليتي بر عهده شما نيست. (به اين معنا كه: هر اتفاقي براي اين شخص افتاد و شما هر بلايي به سر او آورديد جايز است) از اين رو سخنرانان در هر كوي و برزن و بر فراز هر منبري علي را لعن کرده و از او بيزاري مي‌جستند و به او و اهل بيت او دشنام مي‌دادند؛ و بيچاره‌ترين مردم در آن زمان، مردم کوفه بودند؛ زيرا شيعه علي عليه ‌السلام در آن شهر زياد بود؛ معاويه، زياد بن سميه را حاکم كوفه و هم‌زمان شهر بصره را نيز تحت امر او ساخت. و او به دنبال شيعيان مي‌گشت ـ او شيعيان را مي‌شناخت، زيرا در زمان خلافت علي عليه السلام از طرفداران او بود ـ پس ايشان را حتي زير هر سنگ و کلوخي هم كه بودند مي‌يافت و به قتل مي‌رساند و يا تهديد به قتل مي‌كرد؛ و دست ها و پا ها را جدا کرده و چشم ها را کور مي‌كرد؛ و ايشان را بر تنه‌هاي درخت خرما به دار مي‌کشيد؛ و يا از عراق بيرون مي‌کرد؛ تا جايي که کسي از شيعيان شناخته شده در عراق باقي نماند. </p>
<p>شرح نهج البلاغة، ج11، ص 44 ـ النصايح الکافية، محمد بن عقيل، ص 72. </p>
<p>طبراني در المعجم الكبير با سند خود از يونس بن عبيد از حسن نقل نموده است: </p>
<p>كان زياد يتتبع شيعة علي رضي الله عنه فيقتلهم، فبلغ ذلك الحسن بن علي رضي الله عنه فقال: اللهم تفرَّد بموته، فإن القتل كفارة.</p>
<p>زياد شيعيان [حضرت] علي [عليه السلام‌] را مورد تعقيب قرار مي‌داد و در صورت دست يافتن به آنها از دم تيغ مي‌گذراند، و چون اين خبر به حسن بن علي [عليهما السلام‌] رسيد فرمود: خدايا او را به مرگي منحصر به فرد مبتلا ساز، كه قتل و مرگ كفاره او مي‌باشد.</p>
<p>المعجم الكبير، طبراني، ج 3، ص 68 ـ مجمع الزوائد، هيثمي، ج 6، ص 266.</p>
<p>هيثمي بعد از نقل اين خبر مي‌گويد:</p>
<p> رواه الطبراني ورجاله رجال الصحيح. </p>
<p>اين روايت را طبراني نقل كرده و رجال آن صحيح است.</p>
<p> هم‌چنين ذهبي در سير أعلام النبلاء مي‌گويد: </p>
<p> قال أبو الشعثاء: كان زياد أفتك من الحجاج لمن يخالف هواه.</p>
<p>أبو الشعثاء گفته است: زياد نسبت به كساني كه با خواسته‌هاي او مخالفت مي‌ورزيدند از حجاج بن يوسف نيز خون ريز‌تر بودند.</p>
<p>حسن بصري مي‌گويد:</p>
<p> بلغ الحسن بن علي أن زياداً يتتبَّع شيعة علي بالبصرة فيقتلهم، فدعا عليه. وقيل: إنه جمع أهل الكوفة ليعرضهم على البراءة من أبي الحسن، فأصابه حينئذ طاعون في سنة ثلاث وخمسين.</p>
<p>به [امام] حسن بن علي [عليهما السلام‌] خبر دادند كه زياد شيعيان علي [امير المؤمنين عليه السّلام] را در بصره مورد تعقيب قرار داده و مي‌كشد، حضرت او را نفرين نمود و گفته شده: او مردم كوفه را جمع كرد تا اعلام برائت و بيزاري از أبي الحسن [امير المؤمنين عليه السّلام] را به آنان عرضه نمايد، كه در همين وقت سال 53 هـ. او مبتلا به بيماري طاعون شد. </p>
<p>سير أعلام النبلاء، ج 3، ص496.</p>
<p> ابن أثير در الكامل مي‌گويد:</p>
<p> وكان زياد أول من شدد أمر السلطان، وأكّد الملك لمعاوية، وجرَّد سيفه، وأخذ بالظنة، وعاقب على الشبهة، وخافه الناس خوفاً شديداً حتى أمن بعضهم بعضاً.</p>
<p>زياد أولين كسي بود كه در سلطنت خود بيش‌ترين سخت‌گيري‌ها را به عمل آورد، و برحكومت و فرمانروايي معاويه تأكيد ورزيد، و سيف خود را از نيام بركشيد، و به مجرد ظن و گمان به كسي او را دستگير مي‌نمود، و بر اساس شبهه عقاب مي‌نمود، و مردم از او خوف و ترس شديدي داشتند؛ مگر اين كه بعضي به بعضي ديگر امن بدهند.</p>
<p> الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج 3، ص450.</p>
<p>ابن حجر در لسان الميزان مي‌نويسد:</p>
<p> وكان زياد قوي المعرفة، جيد السياسة، وافر العقل، وكان من شيعة علي، وولاَّه إمرة القدس، فلما استلحقه معاوية صار أشد الناس على آل علي وشيعته، وهو الذي سعى في قتل حجر بن عدي ومن معه.</p>
<p>زياد شخصي آگاه بود، و سياست را خوب مي‌دانست، و از عقلي وافر برخوردار بود، و از شيعيان علي بود كه او را به ولايت امارت قدس مي‌نمود، اما زماني كه به معاويه پيوست شديدترين و سخت‌گيرين ترين مردم بر عليه خاندان و شيعيان [حضرت] علي [عليه السلام‌] شد، و او همان كسي بود كه در قتل حجر بن عدي و همراهانش نقش به سزايي داشت.</p>
<p>لسان الميزان، ابن حجر، ج 2، ص 495.</p>
<p> از مجموع مباحث گذشته مشخص گرديد كه در زمان واقعه كربلاء ديگر شيعه‌ي شناخته شده‌اي در كوفه باقي نمانده بود كه بخواهد در جنگ با امام حسين عليه السلام شركت كرده باشد، پس چگونه مي‌توان ادعا كه شيعيان كوفه قاتل امام حسين عليه السلام بوده‌اند؟</p>
<p> و هيچ ناظر منصفي نمي‌تواند بگويد: اين شيعيان بودند كه براي امام حسين عليه السلام نامه نوشته و او را دعوت نمودند، چرا كه معروف‌ترين نويسند‌گان نامه اشخاصي هم‌چون: شبث بن ربعي و حجار بن أبجر و عمرو بن حجاج و غيره بودند كه هيچ كس نگفته اينها شيعه بودند.</p>
<p>تغيير هويت كوفيان از زمان خلفاي سه‌ گانه:<br />
بسياري از روايات و کلمات تاريخي را مي بينيم که به خوبي دلالت مي‌کند که ايشان از طرفداران خلفاي قبل از امير مومنان علي عليه السلام بوده اند از آن جمله مي توان به ماجراي ذيل که آن را بسياري از مولفين کتب تاريخي روايت کرده اند اشاره کرد: که وقتي امير مومنان علي عليه السلام خلافت را در کوفه به دست گرفتند خواستند يکي از بدعت هاي عمر ـ نماز تراويح ـ را ريشه کن نمايند؛ لذا به امام حسن عليه السلام دستور دادند که به مسجد رفته و مانع مردم شوند اما تا حضرت با اين عمل مخالفت نمودند، مردم صدا به اعتراض بلند کرده که:«وا عمراه، وا عمراه» به دنبال آن حضرت امير عليه السلام فرمودند: «قل لهم صلوا»  به آنان بگوييد به هرنحوي که مي خواهند نماز بخوانند . </p>
<p>وقد روى : أن عمر خرج في شهر رمضان ليلا فرأى المصابيح في المسجد ، فقال : ما هذا ؟ فقيل له: إن الناس قد اجتمعوا لصلاة التطوع ، فقال : بدعة فنعمت البدعة ! فاعترف كما ترى بأنها بدعة، وقد شهد الرسول صلى الله عليه وآله أن كل بدعة ضلالة . وقد روى أن أمير المؤمنين عليه السلام لما اجتمعوا إليه بالكوفة فسألوه أن ينصب لهم إماما يصلى بهم نافلة شهر رمضان ، زجرهم وعرفهم أن ذلك خلاف السنة فتركوه واجتمعوا لأنفسهم وقدموا بعضهم فبعث إليهم ابنه الحسن عليه السلام فدخل عليهم المسجد ومعه الدرة فلما رأوه تبادروا الأبواب وصاحوا وا عمراه !</p>
<p> روايت شده است که عمر در ماه رمضان شب هنگام بيرون آمد و در مسجد چراغ هايي را ديد ؛ سؤال كرد: اين چيست؟ به او گفتند: مردم براي نماز مستحبي جمع شده‌اند (و نماز را به جماعت بخوانند)؛ عمر گفت: اين كار بدعت است، اما بدعت خوبي است. پس همان‌گونه كه مشخص است خود اعتراف كرد که اين کار بدعت است و رسول خدا شهادت داده‌اند که هر بدعتي گمراهي است. و از امير المؤمنين عليه السلام روايت شده است که وقتي در کوفه گرد ايشان جمع آمدند ، و از حضرت خواستند که براي ايشان امامي قرار دهد که با او نماز مستحب ماه رمضان را بخوانند ، ايشان را از اين کار منع کرده و ايشان را آگاه نمود که اين کار بر خلاف سنت رسول خداست ؛ آنها امير مومنان عليه السلام‌ را رها کرده و خودشان گرد هم جمع شدند و يکي را جلو انداختند ( تا امام جماعت شود ) ؛ پس حضرت امام حسن مجتبي را به نزد ايشان فرستادند ؛ حضرت وارد مسجد شدند در حالي‌که شلاقي به همراه داشتند؛ وقتي مردم ايشان را ديدند فرار کرده و فرياد مي زدند اي واي سنت عمر از بين رفت!!!</p>
<p>شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد از علماي اهل سنت، ج 12، ص 283 ـ وسائل الشيعة (الإسلامية) مرحوم حر عاملي از علماي شيعه، ج 5، ص 192، ح 2.</p>
<p>اين ماجرا به حدي گسترده بود که حضرت در ضمن خطبه‌اي مفصل مي‌فرمايند: من از شورش عمومي و نيز از بر هم خوردن پايه‌هاي حکومت اسلامي در کوفه ترسيدم!!! اين خود بيان‌گر آن است که بيشتر مردم کوفه از طرفداران خليفه دوم بودند و اين با شيعه بودن مردم كوفه آن‌هم سال‌ها قبل از واقعه كربلاء منافات دارد. </p>
<p>علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن حماد بن عيسى، عن إبراهيم بن عثمان، عن سليم بن قيس الهلالي قال: خطب أمير المؤمنين عليه السلام فحمد الله وأثنى عليه ثم صلى على النبي صلى الله عليه وآله، ثم قال&#8230; قد عملت الولاة قبلي أعمالا خالفوا فيها رسول الله صلى الله عليه وآله متعمدين لخلافه، ناقضين لعهده مغيرين لسنته ولو حملت الناس على ترکها وحولتها إلى مواضعها وإلى ما کانت في عهد رسول الله صلى الله عليه وآله لتفرق عني جندي حتى أبقى وحدي أو قليل من شيعتي الذين عرفوا فضلي وفرض إمامتي من کتاب الله عز وجل وسنة رسول الله صلى الله عليه وآله &#8230; والله لقد أمرت الناس أن لا يجتمعوا في شهر رمضان إلا في فريضة وأعلمتهم أن اجتماعهم في النوافل بدعة فتنادى بعض أهل عسکري ممن يقاتل معي: يا أهل الاسلام غيرت سنة عمر ينهانا عن الصلاة في شهر رمضان تطوعا ولقد خفت أن يثوروا في ناحية جانب عسکري ما لقيت من هذه الأمة من الفرقة وطاعة أئمة الضلالة والدعاة إلى النار. </p>
<p>امير مومنان خطبه اي خوانده و در آن خدا را حمد و ثناء گفته و سپس بر رسول خدا  صلي الله عليه وآله وسلم درود فرستادند؛ سپس فرمودند:&#8230; </p>
<p>خلفاي قبل از من کارهايي انجام دادند که در آن با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مخالفت کردند و در آن بناي مخالفت با رسول خدا را از روي عمد داشتند. پيمان او را شکسته و سنت او را تغيير دادند؛ و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمايم و آنها را به جايگاه خود بازگردانم و به آنچه در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بود لشکر من از گرد من پراکنده شده و تنها باقي مي‌مانم و يا با عده کمي از شيعه‌ام که برتري من و وجوب امامت من از کتاب خدا و سنت رسول خدا - صلي الله عليه وآله وسلم ـ را مي‌دانند. </p>
<p>&#8230; قسم به خدا که مردم را دستور دادم که در ماه رمضان غير از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ايشان را آگاه نمودم که خواندن نماز مستحبي به جماعت بدعت است؛ پس عده‌اي از لشکريان که همراه من جنگيده بودند ندا دادند: اي اهل اسلام سنت عمر تغيير کرد!!! ما را از نماز مستحبي در ماه رمضان باز مي‌دارند!!! </p>
<p>و ترسيدم که بر من از سمت لشکرم شوريده همان‌گونه که از اين امت تفرقه و اطاعت از امامان گمراهي و دعوت کنندگان به سوي آتش ديدم. </p>
<p>الکافي، شيخ کليني، ج 8، ص 58، ح 21 </p>
<p>همان‌طور که در اين روايت صحيح آمده است، حضرت حتي در زمان خويش شيعيان را اقليت کوفه مي دانند!!! </p>
<p>كوفه خالي از شيعيان:<br />
از معروف‌ترين افرادي كه در تومار قاتلين امام حسين عليه السلام آمده اسامي اين افراد به چشم مي‌خورد:</p>
<p>عمر بن سعد بن أبي وقاص و شمر بن ذي الجوشن و شبث بن ربعي و حجار بن أبجر و حرملة بن كاهل و سنان و&#8230; </p>
<p>و در اين بين نمي‌توان حتي يك نفر معروف به شيعه أهل بيت عليهم السلام را يافت. و تمام افراد نام برده شده بالا نه به تشيع و نه به موالات و دوستي امير المؤمنين عليه السّلام شناخته شده‌اند.</p>
<p>کوفه پايگاه حنفيان:<br />
وقتي در کتب اسلامي و فقهي با اين عبارت مواجه مي‌شويم که «‌هذا راي کوفي» يعني: اين از نظرات اتباع ابو حنيفه است. اين نشان مي‌دهد که چند سال بعد از شهادت امام حسين عليه السلام کوفه مرکز احناف شده است و اين خود با شيعه بودن اکثر مردم اين شهر در گذشته آن منافات دارد. </p>
<p>قاتلان از شيعيان آل ابي سفيان!<br />
بعد از فحص و تتبع فراوان در كلمات و فرمايشات امام حسين عليه السلام در كربلاء و خُطبه آن حضرت در باره آن قوم جنايت‌كار و احتجاجات آن حضرت بر عليه آنان هرگز با تعبيري بر‌خورد نكرديم كه حضرت آنان را از شيعيان و يا موالين خود و يا پدر بزرگوارش امير المؤمنين عليه السّلام دانسته باشد و حال آن‌كه جا داشت اگر ‌چنين مي‌بود آن حضرت به عنوان راهي كه مي‌توانست احتمال تأثير در قلوب آنان را بيش‌تر سازد با اين تعبير آنان را خطاب فرمايد كه: شما كه از شيعيان و محبين و پيروان پدر و يا خود من هستيد پس چرا حال اين‌گونه به جنگ و نبرد با من بر‌خواسته‌ايد؟ همان‌گونه كه اين كلام در كلمات و تعابير غير آن حضرت هم ديده و يا شنيده نشده كه آن گروه را با اين تعبير توصيف نموده باشند. و اين خود دليل واضحي است بر اين مطلب كه اين قوم شيعه اهل بيت عليهم السلام‌ نبوده‌اند.</p>
<p>بلكه بالعكس در تعبيري كه آن حضرت در لحظات آخر خطاب به آن قوم جنايت پيشه فرمودند مطلب ديگري را ثابت مي‌كند. </p>
<p>امام حسين عليه السلام در روز عاشوراء آنان را با تعبير شيعه آل أبي سفيان معرفي مي‌فرمايد:</p>
<p>ويحكم يا شيعة آل أبي سفيان! إن لم يكن لكم دين، وكنتم لا تخافون المعاد، فكونوا أحراراً في دنياكم هذه، وارجعوا إلى أحسابكم إن كنتم عُرُباً كما تزعمون.</p>
<p>واي بر شما اي پيروان أبو سفيان! اگر دين نداريد و از روز معاد نمي‌هراسيد، لا اقل در دنيا آزاد مرد باشيد و آن‌گونه كه مي‌پنداريد به حسب و نسب خود كه عرب هستيد باز گرديد.</p>
<p>مقتل الحسين، خوارزمي، ج 2، ص 38 ـ بحار الأنوار، ج 45، ص 51 ـ اللهوف في قتلى الطفوف، ص 45.</p>
<p>تعبيرات به كار رفته از سوي قاتلان:<br />
از تعبيرات به كار رفته در روز عاشوراء خطاب به امام حسين عليه السلام‌ به خوبي مي‌توان پي برد كه آيا اين گروه، از چه قوم و قماشي بودند؟ از شيعيان آن حضرت يا از دشمن ترين دشمنان وي؟!!</p>
<p>قاتلان آن حضرت در آن روز به حضرت خطاب مي‌كردند و مي‌گفتند:</p>
<p> اين جنگ و قتال ما با تو از روي دشمني و عداوت با پدرت علي بن ابي طالب است.«إنما نقاتلك بغضاً لأبيك» يعني: ما از روي بغض و كينه‌اي كه با پدرت علي بن ابي طالب داريم با تو به جنگ و نبرد برخاسته‌ايم. ينابيع المودة، قندوزي حنفي، ص 346. </p>
<p>حال با اين تعبير آيا مي‌توان گفت:‌ كه قاتلان آن حضرت در روز عاشوراء از شيعيان امير المؤمنين و امام حسين عليهما السّلام بوده‌‌اند.</p>
<p>و يا بعضي ديگر را مي‌بينيم كه اين تعبير را خطاب به امام حسين عليه السلام‌ دارند:</p>
<p>يا حسين، يا كذّاب ابن الكذّاب.</p>
<p>اي حسين اي درو‌غ‌گوي فرزند دروغ‌گو!</p>
<p>الكامل، ابن أثير، ج 4، ص 67.</p>
<p> و يا در جاي ديگر خطاب به امام حسين عليه السلام‌ اين جمله را گفتند:</p>
<p>يا حسين أبشر بالنار.</p>
<p>اي حسين تو را بشارت باد به آتش دوزخ.</p>
<p>الكامل، ابن أثير، ج 4، ص66 ـ البداية والنهاية، ج 8، ص 183.</p>
<p>شخص ديگري خطاب به امام حسين عليه السلام‌ و اصحابش اين‌گونه گفت:</p>
<p>إنها لا تُقْبَل منكم.</p>
<p> اين نمازي كه شما‌ها مي‌خوانيد مورد قبول خداوند واقع نمي‌شود.</p>
<p>البداية والنهاية، ابن كثير، ج 8، ص 185.</p>
<p>و بسياري از جملات و عبارات ديگر كه به خوبي از حقد و بغض و كينه با أمير المؤمنين و امام حسين عليهما السلام و أهل بيت عليهم السلام دارد.</p>
<p>اعمال و جنايات، گوياي هويت قاتلان:<br />
اين قوم نه تنها از شيعيان و مواليان امام حسين عليه السلام‌ نبوده‌اند، بلكه از دشمن‌ترين دشمنان آن حضرت بوده‌اند، چرا كه آن حضرت و اهل بيت و حتي طفل شير‌خواره آن حضرت را از جرعه‌اي آب محروم ساختند و با همين حال به شهادت رساندند و پيكر‌هاي مطهر شهدا را با سُمّ ستوران پايمال نموده و سر از بدن‌ها جدا ساخته و زن‌ها و فرزندان آن حضرت را به اسارت گرفتند و اموال آنان را به غارت بردند و ده‌ها جنايت ديگر كه از دشمن‌ترين دشمنان نيز انتظار ارتكاب آن نمي‌رفت؛ چه رسد به اين كه اين اعمال از شيعيان سرزده باشد.</p>
<p>ابن أثير در تاريخ خود مي‌گويد:</p>
<p> ثم نادى عمر بن سعد في أصحابه مَن ينتدب إلى الحسين فيُوطئه فرسه، فانتدب عشرة، منهم إسحاق بن حيوة الحضرمي، وهو الذي سلب قميص الحسين، فبرص بعدُ، فأتوا فداسوا الحسين بخيولهم حتى رضّوا ظهره وصدره.</p>
<p>عمر بن سعد خطاب به لشكريانش فرياد زد: چه كسي حاضر است با اسب خود پيكر حسين را لگد مال كند. اين‌جا بود كه ده نفر از سپاه او كه از جمله آنها إسحاق بن حيوه حضرمي ـ كسي كه جامه و پيراهن آن حضرت را نيز به غارت برد و بعد‌ها به بيماري برص و پيسي مبتلاء شد ـ آمده و پيكر حسين را با اسب‌هايشان آن‌قدر لگد كوب كردند كه سينه و پشت با هم يكي شد.</p>
<p>الكامل، ابن أثير، ج 4، ص80.</p>
<p>همو در جاي ديگر مي‌گويد:</p>
<p>وسُلِب الحسين ما كان عليه، فأخذ سراويله بحر بن كعب، وأخذ قيس بن الأشعث قطيفته، وهي من خز، فكان يُسمَّى بعدُ (قيس قطيفة)، وأخذ نعليه الأسود الأودي، وأخذ سيفه رجل من دارم، ومال الناس على الورس والحلل فانتهبوها، ونهبوا ثقله وما على النساء، حتى إن كانت المرأة لتنزع الثوب من ظهرها فيؤخذ منها.</p>
<p>تمام اموالي كه متعلق به [امام] حسين [عليه السلام‌] بود به غارت برده شد. شلوار آن حضرت را بحر بن كعب و روپوش ابريشمي آن حضرت را قيس بن أشعث، كه به همين علت از آن به بعد به «قيس قطيفه» اشتهار يافت و نعلين (كفش‌هاي) آن حضرت را أسود أودي به سرقت برد. و نيز شمشير آن حضرت را مردي از قبيله دارم برد أخذ، و عده‌اي به جامه سرخ رنگ و بعضي اشياء قيمتي آن حضرت تمايل نموده و غارت كردند، و نيز هر ‌آن‌چه متعلق به زنان بود را به يغما بردند تا جايي كه اگر زني مي‌خواست جامه‌اي را بر تن كند از پشت سر آن را مي‌ربودند.</p>
<p>الكامل، ابن أثير، ج 4، ص 79.</p>
<p>ابن كثير از أبو مخنف نقل مي‌كند: </p>
<p> وأخذ سنان وغيره سلبه، وتقاسم الناس ما كان من أمواله وحواصله، وما في خبائه حتى ما على النساء من الثياب الطاهرة.</p>
<p>سنان و بعضي ديگر ليف خرماي آن حضرت را غارت نمودند، و تمام أموال و ما حصل و هر آن‌چه كه در خيمه آن حضرت بود را بين خود تقسيم كردند و حتي لباس‌هاي زنان را به غارت بردند.</p>
<p>وجاء عمر بن سعد فقال: ألا لا يدخلن على هذه النسوة أحد، ولا يقتل هذا الغلام أحد، ومن أخذ من متاعهم شيئاً فليردّه عليهم. قال: فوالله ما ردَّ أحد شيئاً.</p>
<p>عمر بن سعد آمد و گفت: همه بدانند! كسي اجازه ندارد متعرض اين زنان شود و يا اين جوان را بكشد، و هر كس كالا و يا متاعي از اينان به غارت برده به آنان بازگرداند. راوي مي‌گويد: به خدا سوگند! هيچ كس چيزي از اشياء به غارت رفته را برنگرداند.</p>
<p>البداية والنهاية،‌ ابن كثير، ج 8، ص190.</p>
<p>حال با اين اعمال و رفتاري كه از كسي جز انسان كينه توز و شقي و پست و دشمن‌ترين دشمنان سر نمي‌زند باز هم مي‌توان گفت: قاتلين آن حضرت شيعيان او بوده‌اند؟!</p>
<p>اسامي افراد گوياي هويت قاتلان:<br />
اگر كسي دلايلي كه تا كنون گفته شد را در شيعه نبودن حاضران در كربلاء نپذيرد و اصرار به شيعه بودن آنان داشته باشد آيا در رابطه با آمرين و حكم‌فرماياني كه باعث و باني اين حادثه شدند چه مي‌خواهد بگويد؟! آيا افرادي كه اسامي بعضي از آنها در ذيل مي‌آيد نيز از شيعيان و محبين امير المؤمنين عليه السّلام و امام حسين عليه السلام‌ هستند؟!! افرادي هم‌چون:</p>
<p>يزيد بن معاوية ـ عبيد الله بن زياد ـ عمر بن سعد ـ شمر بن ذي الجوشن ـ قيس بن أشعث بن قيس ـ عمرو بن حجاج زبيدي ـ عبد الله بن زهير أزدي ـ عروة بن قيس أحمسي ـ شبث بن ربعي يربوعي ـ عبد الرحمن بن أبي سبرة جعفي ـ حصين بن نمير ـ حجار بن أبجر. </p>
<p>و نيز عده‌اي ديگر كه اسامي آنها در زير مي‌آيد و در جريان واقعه كربلاء و به شهادت رساندن آن حضرت و اصحابش مباشر و مستقيم وارد صحنه شده بودند. افرادي هم‌چون:</p>
<p>سنان بن أنس نخعي ـ حرمله كاهلي ـ منقذ بن مره عبدي ـ أبو الحتوف جعفي ـ مالك بن نسر كندي ـ عبد الرحمن جعفي ـ قشعم بن نذير جعفي ـ بحر بن كعب بن تيم الله ـ زرعة بن شريك تميمي ـ صالح بن وهب مري ـ خولي بن يزيد أصبحي ـ حصين بن تميم و غيره&#8230; </p>
<p>با مراجعه به حوادث كربلاء در روز عاشوراء صحت ادعا‌ي ما ثابت مي‌شود.</p>
<p>گفتار يزيد در هويت قاتلان:<br />
خود يزيد بن معاويه كه نوك پيكان اتهام را به سوي خود مي‌ديد هرگز نگفت: اين شيعيانش بودند كه حسين را كشتند. در حالي كه اگر چنين دروغي در آن زمان كمترين خريداري مي‌داشت حتما در گفتن آن لحظه‌اي درنگ نمي‌كرد. بلكه او مسئوليت شهادت امام حسين عليه السلام‌ را به عهده عبيد الله بن زياد والي و فرماندار كوفه مي‌اندازد؛ تا شايد به اين وسيله بتواند قدري از بار ننگ و گناه خويش بكاهد.</p>
<p>ابن كثير و ذهبي و غير اين دو نوشته‌اند:</p>
<p>لما قتل عبيدُ الله الحسينَ وأهله بعث برؤوسهم إلى يزيد، فسُرَّ بقتلهم أولاً، ثم لم يلبث حتى ندم على قتلهم، فكان يقول: وما عليَّ لو احتملتُ الأذى، وأنزلتُ الحسين معي، وحكَّمته فيما يريد، وإن كان عليَّ في ذلك وهن، حفظاً لرسول الله صلى الله عليه وسلم ورعاية لحقه، لعن الله ابن مرجانة يعني عبيد الله فإنه أحرجه واضطره، وقد كان سأل أن يخلي سبيله أن يرجع من حيث أقبل، أو يأتيني فيضع يده في يدي، أو يلحق بثغر من الثغور، فأبى ذلك عليه وقتله، فأبغضني بقتله المسلمون، وزرع لي في قلوبهم العداوة.</p>
<p>زماني كه عبيدُ الله بن زياد [امام] حسين [عليه السلام‌] و اصحاب او را به قتل رساند و سر‌هاي آنان را براي يزيد فرستاد، ابتدا يزيد از اين عمل شاد و خرسند شد، اما طولي نكشيد كه از كشته شدن آنها نادم شده و همواره مي‌گفت: اگر من احتمال اذيت آنان را مي‌دادم اجازه اين كار را نمي‌دادم، وحسين را همراه خود در اين مكان فرو مي‌آوردم و به خواست او فرمان مي‌دادم، و حتي اگر با اين كار به من توهين صورت مي‌گرفت من اين كار را براي حفظ حرمت رسول الله صلّي الله عليه و آله وسلّم و رعايت حق او انجام مي‌دادم، خدا لعنت كند ابن مرجانه يعني عبيد الله بن زياد را كه او حسين را به عسر و حرج و اضطرار كشانيد، و از او خواست تا از همان‌جا كه آمده بازگردد، يا به سوي من آيد و با من بيعت نمايد، يا به يكي از سرحدات و مرز‌ها برود. اما حسين از اين كار امتناع ورزيد و در نتيجه ابن زياد او را به قتل رسانيد، و با اين كارش مرا مورد بغض و كينه مسلمانان قرار داد و در دل‌ها تخم دشمني مرا پاشيد.</p>
<p>سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 317 ـ البداية والنهاية، ج 8، ص 35 ـ الكامل في التاريخ، ج 4، ص 87.</p>
<p>اگر چه اين گفتار در ابتداي تحقيق مورد نقد قرار گرفت اما در اين قسمت فقط به اين نكته توجه داريم كه يزيد هم نگفت: شيعيان حسين را كشتند بلكه ابن زياد را در شهادت آن حضرت دخيل مي‌داند.</p>
<p>صف بند‌ي در كربلاء گوياي هويت قاتلان<br />
 در دسته بندي‌هاي همان زمان نيز به صرف اين‌كه كسي در جبهه آن حضرت حضور مي‌يافت از شيعيان او محسوب مي‌شد و به كسي كه در صف مقابل او بود هرگز چنين تعبيري اطلاق نمي‌شد. به عنوان مثال زهير بن قين كه ابتدا عثماني مذهب بود و از آن حضرت گريزان بود اما وقتي كه در سپاه آن حضرت قرار گرفت او را به عنوان شيعه آن حضرت خطاب كردند.</p>
<p> تاريخ طبري در مورد زهير مي‌نويسد: </p>
<p>فقال له زهير يا عزرة إن الله قد زکاها وهداها فاتق الله يا عزرة فإني لک من الناصحين أنشدک الله يا عزرة أن تکون ممن يعين الضلال على قتل النفوس الزکية قال يا زهير ما کنت عندنا من شيعة أهل هذا البيت إنما کنت عثمانيا. </p>
<p>زهير به عزره گفت: اي عزره خداوند او را پاک گردانيد و هدايت نمود؛ پس از خدا بترس که من از خير خواهان توام؛ تو را به خدا قسم مي‌دهم که مبادا از کساني باشي که گمراهان را در کشتن جآنهاي پاک ياري کني! وي پاسخ داد: اي زهير! ما تو را از شيعيان اين خاندان نمي‌شناختيم (ولي امروز تو را در صف شيعيان او مي‌بينيم) در حالي كه تو عثماني مذهب بودي!!! </p>
<p>تاريخ طبري، ج 4، ص 316. </p>
<p>اين عبارت به خوبي نشان‌ مي‌دهد كه به صرف حضور در يكي از دو جبهه اطلاق شيعه و يا دشمن آن حضرت صورت مي‌پذيرفت. </p>
<p>سعي و تلاش عده قليل شيعيان كوفه در ياري امام حسين عليه السلام‌<br />
تمامي اين شواهد و مدارک جداي از قتل و کشتار هايي است که معاويه در مورد شيعيان امير مومنان و امام حسن عليهما السلام انجام داد و بسياري از ايشان را شهيد کرده و عده بسياري را تبعيد کرد و يا به زندان انداخت؛ با اين همه باز مي‌بينيم که طبق مدارک تاريخي همان عده اندک شيعه باقي مانده در کوفه نيز خواستند به ياري امام حسين عليه السلام بيايند اما با نيروهاي ابن زياد مواجه شده و دستگير شدند، و تنها عده‌اي انگشت شمار مانند زهير و حبيب بن مظاهر توانستند از اين حصار عبور کنند و در بين آن ها هم عده‌اي بعد از شهادت حضرت به کربلا رسيدند. </p>
<p>لذا با اين حساب ديگر شيعه اي در کوفه باقي نمي‌ماند که بخواهد به جنگ حسين بن علي عليهما السلام بيايد. </p>
<p>بيعت و دعوت از امام حسين عليه السلام‌ دالّ بر شيعه بودن نيست.<br />
بعضي مي‌گويند: چون اهل كوفه با امام حسين بيعت كرده بودند و آن حضرت را  به كوفه دعوت نموده بودند، پس آنها از شيعيان آن حضرت به حساب مي‌آمدند. در حالي كه بايد گفت: بيعت هرگز دالّ بر شيعه بودن نمي‌كند، چون لازمه اين سخن آن است كه بگوييم: « همه صحابه و تابعين كه با امير المؤمنين عليه السّلام بيعت كردند از شيعيان آن حضرت به حساب مي‌آمدند!!» در حالي كه تا كنون كسي اين سخن را نگفته است؛ و بسياري از بيعت كنندگان با آن حضرت در صف دشمنان آن حضرت در جنگ‌ها بودند.</p>
<p>پس اين‌که در برخي از کتاب‌هاي تاريخي آمده است: که چون كوفيان براي آن حضرت نامه نوشتند و آن حضرت را به كوفه دعوت كردند اين نوعي بيعت با آن حضرت به حساب ‌آمده و آنان را در زمره شيعيان قرار مي‌دهد و از اين رو نتيجه گرفته‌اند كه: قاتلان آن حضرت شيعيان او بوده‌اند.</p>
<p>در پاسخي كه بالاتر بيان شد بطلان اين سخن آشكار گشت اضافه بر اين كه ايشان اين عمل را تنها بدين سبب انجام دادند که آن حضرت را از صحابه رسول خدا بلكه بهترين صحابه در  آن زمان و نوه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم مي‌دانستند؛ و از سوي ديگر بي‌مبالاتي‌هاي يزيد و اوصاف ديگري كه در بالا در باره شخصيت يزيد گفته شد را از او ديده و يا شنيده بودند لذا مي‌خواستند با اين عمل خود در رويه عمل حاكم اسلامي تغيير ايجاد نمايند و اين دعوت و بيعت به اين معنا نبود كه آن حضرت را به عنوان امام سوم و معصوم قبول داشته باشند و به اين جهت لياقت آن حضرت را براي خلافت بيشتر از ديگران بدانند. </p>
<p>بنا بر اين مي‌توان گفت که مردم کوفه در زمان امير مومنان و امام حسين عليهما السلام‌ دو گروه بودند: </p>
<p>1- شيعه به معني خاص: يعني به دوست داشتن اهل بيت و دشمني با دشمنان ايشان اعتقاد داشتند. </p>
<p>شيعه از اين قبيل هرگز در لشکر عمر سعد که با امام حسين عليه السلام جنگيد حضور نداشته است. زيرا شيعيان اين‌چنيني يا در کنار حضرت و در سپاه او حضور داشته و تا پاي جنگ جنگيده و نهايتاً به شهادت رسيدند و يا در زندان عبيدالله و يزيد و ديگر نقاط تحت سيطره حكومت وقت به سر مي‌بردند و يا تحت محاصره و ممنوعيت جهت پيوستن به سپاه امام حسين عليه السلام‌ بودند و يا بعد از شهادت حضرت به کربلا رسيده‌اند. و يا اساسا تا بعد از وقوع واقعه كربلاء از عزيمت امام حسين عليه السلام‌ به كربلاء بي خبر بوده و بعد از شهادت با خبر شده‌اند. </p>
<p>2- شيعه به معني عام: يعني به اهل بيت علاقه مند بودند اما به دشمني با دشمنان ايشان اعتقاد نداشتند. ايشان همان گروهي هستند که امامت الهي اهل بيت را و ساير شروط تشيع را قبول نداشتند؛ که ممکن است عده‌اي از ايشان در لشکر عمر سعد و يزيد حضور داشته‌اند. </p>
<p> لعن الله امة اسست اساس الظلم و الجور عليكم اهل البيت و لعن الله امة دفعتكم عن مقامكم و ازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم الله فيها و لعن الله امة قتلتكم و لعن الله الممهدين لهم بالتمكين من قتالكم. برئتُ الى الله و اليكم منهم و من اشياعهم و اتباعهم و اوليائهم&#8230;و اكرمنى بك ان يرزقنى طلب ثارك مع امام منصور من اهل بيت محمد صلى الله عليه و آله</p>
<p>موفق باشيد</p>
<p>گروه پاسخ به شبهات</p>
<p>مؤسسه تحقيقاتي حضرت وليّ عصر (عج)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://monjiblog.com/313/2009/12/18/%d8%a2%d9%8a%d8%a7-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ad%d8%b3%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%84%d9%8a%d9%87-%d8%a7%d9%84%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%e2%80%8c-%d8%b1%d8%a7-%d8%b4%d9%8a%d8%b9%d9%8a%d8%a7%d9%86-%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بررسی اسناد زیارت عاشورا</title>
		<link>http://monjiblog.com/313/2009/12/10/%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d9%86%d8%a7%d8%af-%d8%b2%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7/</link>
		<comments>http://monjiblog.com/313/2009/12/10/%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d9%86%d8%a7%d8%af-%d8%b2%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 08:20:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>313</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://monjiblog.com/313/2009/12/10/%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d9%86%d8%a7%d8%af-%d8%b2%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7/</guid>
		<description><![CDATA[بررسي اسناد زيارت عاشورا 
استحباب خواندن زيارت عاشورا ، از مسائلي است كه تمامي علماي شيعه در طول تاريخ بر آن اتفاق داشته‌ و حتي و بر خواندن روزانه آن اصرار نموده‌اند كه اين بهترين شاهد و دليل بر صحت إسناد آن به معصوم عليه السلام است . 
بي شك چنين روايتي كه تمامي علماي [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بررسي اسناد زيارت عاشورا </p>
<p>استحباب خواندن زيارت عاشورا ، از مسائلي است كه تمامي علماي شيعه در طول تاريخ بر آن اتفاق داشته‌ و حتي و بر خواندن روزانه آن اصرار نموده‌اند كه اين بهترين شاهد و دليل بر صحت إسناد آن به معصوم عليه السلام است . </p>
<p>بي شك چنين روايتي كه تمامي علماي شيعه از قديم الأيام تا كنون به آن عمل كرده و بر خواندن آن اصرار داشته‌اند ، بي نياز از بررسي سندي است ؛ اما در عين حال سعي مي‌كنيم در اين مقاله به صورت مختصر سند آن را نيز مورد بررسي و  تحقيق قرار دهيم . </p>
<p>مصدر اصلي اين زيارت نامه ، دو كتاب معتبر ؛ يعني كامل الزيارات تأليف جعفر بن محمد بن قولويه قمي  و مصباح المتهجد شيخ طوسي رضوان الله تعالي عليهما است و اين دو بزرگوار تقريباً با شش سند اين زيارت را نقل كرده‌اند . </p>
<p>اسناد شيخ طوسي در المصباح </p>
<p>سند اول : </p>
<p>شيخ طوسي سند اصل زيارت عاشورا را اين‌گونه نقل مي‌فرمايد : </p>
<p>قال صالح بن عقبة وسيف بن عميرة : قال علقمة بن محمد الحضرمي قلت لأبي جعفر عليه السلام : علمني دعاء أدعو به ذلك اليوم إذا أنا زرته من قرب ودعاء أدعو به إذا لم أزه من قرب وأومأت من بعد البلاد ومن داري بالسلام إليه . قال : فقال لي : يا علقمة ! إذا أنت صليت الركعتين بعد أن تومي إليه بالسلام فقل بعد الايماء إليه من بعد التكبير هذا القول : فإنك إذا قلت ذلك فقد دعوت بما يدعو به زواره من الملائكة&#8230; السلام عليك يا أبا عبد الله ! السلام عليك يا ابن رسول الله ! السلام عليك يا ابن أمير المؤمنين وابن سيد الوصيين ! السلام عليك يا ابن فاطمة سيدة نساء العالمين ! السلام عليك يا ثار الله وابن ثاره والوتر الموتور  &#8230; . </p>
<p>مصباح المتهجد ، الشيخ الطوسي ، ص 773 – 774 . </p>
<p>علقمه مي گويد : به امام باقر عليه السلام عرض كردم : دعايي به من آموزش بده كه اگر در آن روز امام حسين عليه السلام از نزديك زيارت كردم ، آن را بخوانم و اگر نتوانستم از نزديك زيارت كنم ، از شهرهاي دور و از خانه‌ام به سوي او با سلام اشاره كرده و آن دعا را بخوانم . امام فرمود : هر گاه كه آن دو ركعت را به جا بياوري و بعد از آن با سلام به سوي آن حضرت اشاره كردي ، در حال اشاره تكبير بگويي و بخواني اين زيارت را ، همان دعايي را خوانده‌اي كه ملائكه در هنگام زيارت آن حضرت مي‌خوانند &#8230; سلام بر تو اي أبا عبد الله &#8230; </p>
<p>ناگفته پيدا است كه اين سند با دو طريق نقل شده است كه ما هر دو سند را بررسي خواهيم كرد : </p>
<p>طريق اول : صالح بن عقبه عن علقمة بن محمد عن أبي جعفر عليه السلام </p>
<p>طريق دوم : سيف بن عميره عن علقمة بن محمد عن أبي جعفر عليه السلام </p>
<p>بررسي طريق اول : از آن‌جايي كه مرحوم شيخ طوسي روايت را از كتاب صالح بن عقبه نقل مي‌كند ، بايد طريق ايشان تا صالح بن عقبه نيز بررسي شود . </p>
<p>شيخ طوسي طريق خود را تا صالح بن عقبه اين گونه بيان مي‌كند : </p>
<p>صالح بن أبي الأسود ، له كتاب .  وصالح بن عقبة ، له كتاب . أخبرنا بهما ابن أبي جيد ، عن ابن الوليد ، عن الصفار ، عن محمد بن الحسين ، عن محمد بن إسماعيل بن بزيع ، عنهما . </p>
<p>الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 147 . </p>
<p>صالح بن عقبه ، كتابي دارد ؛‌ كه آن را براي ما ابن ابي جيد از ابن وليد و از صفار از محمد بن الحسين از محمد بن اسماعيل بن بزيع از او نقل كرده است . </p>
<p>پس در حقيقت سند روايت اين گونه خواهد شد : </p>
<p>شيخ طوسي : علي بن أحمد بن محمد بن أبي جيد ، محمد بن حسن بن وليد ، صفار ، محمد بن الحسين ، محمد بن اسماعيل بن بزيع ، صالح بن عقبة ، علقمة بن محمد الخضرمي ، امام باقر عليه السلام . </p>
<p>طريق شيخ طوسي تا صالح بن عقبه  درست است ؛ چنانچه آيت الله خويي در ترجمه صالح بن عقبه مي‌فرمايد : </p>
<p>وطريق الصدوق إليه : محمد بن موسى بن المتوكل &#8230; والطريق كطريق الشيخ إليه صحيح ، وإن كان في الأول منهما : محمد بن موسى وعلي بن الحسين السعد آبادي ، وفي الثاني ابن أبي جيد ، لأنهم ثقات على الأظهر . </p>
<p>معجم رجال الحديث ، السيد الخوئي ، ج 10 ، ص 86 . </p>
<p>هر چند كه همين تصريح مرحوم آقاي خويي براي اثبات صحت إسناد شيخ تا صالح بن عقبه كفايت مي‌كند ؛ اما براي استحكام اعتبار طريق ، روات سند را نيز بررسي مي‌كنيم . </p>
<p>بررسي سند : </p>
<p>1. ابن أبي جيد : وي از اساتيد شيخ طوسي وِ مرحوم نجاشي  بوده و مشايخ مرحوم نجاشي همگي به اتفاق علما موثق هستند و نيازي به بررسي ندارند ؛ چنانچه مرحوم آيت الله العظمي خويي رضوان الله تعالي عليه مي‌فرمايد : </p>
<p>طريق الشيخ إليه [ صفار] صحيح في غير كتاب بصائر الدرجات ، بل فيه أيضا على الأظهر ، فإن في طريقه ابن أبي جيد ، فإنه ثقة ، لأنه من مشايخ النجاشي . </p>
<p>سند شيخ تا صفار  در غير كتاب بصائر صحيح است . بلكه در آن كتاب نيز بنا بر اظهر چنين است . زيرا در آن ابن ابي جيد است و او ثقه است . زيرا از مشايخ نجاشي است </p>
<p>2 . محمد بن حسن بن وليد : وي از اجلاء و بزرگان شيعه و خود از علماي جرح و تعديل و بي نياز از توثيق و تعريف است . مرحوم نجاشي او را اين گونه مي ستايد : </p>
<p>محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد أبو جعفر شيخ القميين ، وفقيههم ، ومتقدمهم ، ووجههم . ويقال : إنه نزيل قم ، وما كان أصله منها . ثقة ثقة ، عين ، مسكون إليه . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 383 . </p>
<p>ابو جعفر محمد بن حسن بن احمد بن وليد ، بزرگ اهل قم و از دانشمندان و پيشوايان و سرشناسان قم بوده است ؛ ايشان از هر جهت مورد وثوق و اطمينان و مايه افتخار بوده است . </p>
<p>3 . محمد بن حسن صفار : مرحوم نجاشي در باره وي مي‌گويد : </p>
<p>محمد بن الحسن بن فروخ الصفار &#8230; كان وجها في أصحابنا القميين ، ثقة ، عظيم القدر ، راجحا ، قليل السقط في الرواية . </p>
<p>محمد بن حسن &#8230; او سرشناس شيعيان در قم بود ؛ مورد اطمينان و والا مقام ، برتر (‌ از ديگران ) و بسيار اندك از روايات وي سقط دارد . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 354 . </p>
<p>4 . محمد بن الحسين بن أبي الخطاب : مرحوم نجاشي در باره وي مي فرمايد : </p>
<p>محمد بن الحسين بن أبي الخطاب أبو جعفر الزيات الهمداني ، واسم أبي الخطاب زيد ، جليل من أصحابنا ، عظيم القدر ، كثير الرواية ، ثقة ، عين ، حسن التصانيف ، مسكون إلى روايته . </p>
<p>محمد بن حسين &#8230; بزرگواري از شيعيان ، والا مقام ، روايت زياد دارد ، مورد اطمينان ، مايه افتخار ،  نوشته هاي وي نيكو است ، روايت وي مورد اعتماد است . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 334 . </p>
<p>5 . محمد بن اسماعيل بن بزيع : مرحوم نجاشي در باره وي مي‌گويد : </p>
<p>محمد بن إسماعيل بن بزيع أبو جعفر مولى المنصور أبي جعفر ، وولد بزيع بيت ، منهم حمزة بن بزيع . كان من صالحي هذه الطائفة وثقاتهم ، كثير العمل . </p>
<p>محمد بن اسماعيل &#8230; او در خانداني به دنيا آمد كه حمزة بن بزيع از ايشان است ؛ از نيكان شيعه و مورد اطمينان بوده و عمل بسيار داشت . </p>
<p>و در ادامه اين روايت را نقل مي كند : </p>
<p>أخبرنا والدي رحمه الله قال : أخبرنا محمد بن علي بن الحسين قال : حدثنا محمد بن علي ما جيلويه ، عن علي بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن علي بن معبد ، عن الحسين بن خالد الصيرفي . قال : كنا عند الرضا عليه السلام ، ونحن جماعة ، فذكر محمد بن إسماعيل بن بزيع ، فقال : &#8221; وددت أن فيكم مثله &#8221; . </p>
<p>پدرم به من گفت : محمد بن علي بن حسين گفت : محمد بن علي ماجيلويه به من روايت نقل كرد از &#8230;گفت : ما گروهي نزد امام رضا عليه السلام بوديم ، پس يادي از محمد بن اسماعيل بزيع شد ، پس فرمودند : من دوست داشتم كه در بين شما مثل او بود .  </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 330 – 332 . </p>
<p>و مرحوم شيخ طوسي نيز در باره وي مي‌فرمايد : </p>
<p>محمد بن إسماعيل بن بزيع ، ثقة صحيح ، كوفي ، مولي المنصور . </p>
<p>رجال الطوسي ، الشيخ الطوسي ، ص 364 . </p>
<p>6 . صالح بن عقبة : وي از اصحاب امام صادق و امام كاظم عليهما السلام بوده و بزرگان بسياري از او نقل روايت كرده‌اند . مرحوم نجاشي وي را اين‌گونه معرفي مي‌كند : </p>
<p>صالح بن عقبة بن قيس بن سمعان بن أبي ربيحة مولى رسول الله صلى الله عليه وآله &#8230; . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 200 . </p>
<p>برخي از علماي شيعه و از جمله مرحوم سيد بحر العلوم رضوان الله تعالي عليه اعتقاد دارند كه بناي مرحوم شيخ طوسي در فهرست و مرحوم نجاشي در رجالش اين بوده كه راوياني را نقل كنند كه امامي باشند و اگر غير شيعه هستند ، حتماً ذكر مي‌كنند ؛ پس هر راوي را كه اين دو بزرگوار به صورت مطلق آورده است ، دلالت مي‌كند كه صحيح المذهب و همچنين ممدوح به مدح عام هستند . ايشان در فائده دهم از فوائد الرجاليه مي‌فرمايند : </p>
<p>فائدة الظاهر أن جميع من ذكر الشيخ في ( الفهرست ) من الشيعة الإمامية إلا من نص فيه على خلاف ذلك من الرجال : الزيدية ، والفطحية ، والواقفية وغيرهم ، كما يدل عليه وضع هذا الكتاب ، فإنه في فهرست كتب الأصحاب ومصنفاتهم ، دون غيرهم من الفرق . </p>
<p>وكذا ( كتاب النجاشي ) . فكل من ذكر له ترجمة في الكتابين ، فهو صحيح المذهب ممدوح بمدح عام يقتضيه الوضع لذكر المصنفين العلماء والاعتناء بشأنهم وشان كتبهم ، وذكر الطريق إليهم ، وذكر من روى عنهم ومن رووا عنه .</p>
<p>ومن هذا يعلم أن إطلاق الجهالة على المذكورين في ( الفهرست ) و ( رجال النجاشي ) من دون توثيق أو مدح خاص ، ليس على ما ينبغي . </p>
<p>الفوائد الرجالية ، السيد بحر العلوم ، ج 4 ، ص111،  116 </p>
<p>نكته : ظاهر اين است که هرکسي که شيخ او را در کتاب فهرست آورده ، شيعه دوازده امامي است ؛ مگر کساني که در آنها تصريح به خلاف شده است ؛ كه زيدي و فطحي و واقفي مذهب بوده است . و هدف شيخ از تأليف كتاب فهرست همين بوده است كه فقط تأليفات شيعيان را گردآوري نمايد . </p>
<p> و همچنين کتاب نجاشي ؛  هر كسي كه در اين كتاب ذكر كرده داراي مذهب صحيح ، شيعه دوازده امامي است و به صورت عمودم مورد مدح است ؛ چون مقصود نجاشي از تأليف كتاب بررسي تأليفات بزرگان شيعه و ذكر  موقعيت آنان بوده است . </p>
<p>و از همينجا مشخص مي شود که مجهول دانستن کسانيکه در اين دو کتاب نام ايشان آمده است ، اما توثيق يا مدحي ندارند شايسته نيست . </p>
<p>اگر كسي اين مبنا را بپذيرد ، صالح بن عقبه نيز ممدوح به مدح عام از سوي مرحوم نجاشي و شيخ طوسي خواهد شد و حد اقل حُسن او اثبات خواهد شد . </p>
<p>از اين نيز كه بگذريم ، دو تن از بزرگان روات شيعه ، محمد بن الحسين بن أبي الخطاب و محمد بن إسماعيل بن بزيع از او روايت نقل كرده‌اند و اين شاهدي است محكم بر وثاقت اين شخص ؛ چرا كه شخصي همانند محمد بن اسماعيل بن بزيع ، بعيد است كه از شخص ضعيف روايت نقل كند ؛ با اين كه امام هشتم عليه السلام در باره او فرمودند : « وددت أن فيكم مثله » . </p>
<p>البته ابن غضائري رحمت الله عليه ، صالح بن عقبه را تضعيف كرده است ؛ اما مرحوم آيت الله العظمي خويي رحمت الله عليه با قاطعيت سخن وي را رد كرده و مي‌فرمايد : </p>
<p>أقول : لا يعارض التضعيف المنسوب إلى ابن الغضائري ، توثيق علي بن إبراهيم ، لما عرفت غير مرة من أن نسبة الكتاب إلى ابن الغضائري لم تثبت ، فالرجل من الثقات . </p>
<p>معجم رجال الحديث ، السيد الخوئي ، ج 10 ، ص 85 – 86 </p>
<p>تضعيف منسوب به ابن غضائري با توثيق علي بن ابراهيم معارضه نمي كند . زيرا ثابت كرديم که انتساب کتاب به ابن غضائري ثابت نيست . پس اين شخص از افراد مورد اطمينان است . </p>
<p>7 . علقمة بن محمد الخضرمي : وي از اصحاب امام صادق عليه السلام بوده است . هر چند كه توثيق خاصي در باره وي در كلمات علما وجود ندارد و فقط مرحوم شيخ طوسي رحمت الله عليه در باره وي مي‌فرمايد : </p>
<p>[ 3732 ] 641 ، علقمة بن محمد الحضرمي الكوفي ، أسند عنه . </p>
<p>رجال الطوسي ، الشيخ الطوسي ، ص 262 . </p>
<p>ولي مرحوم سيد علي بروجردي از همين نكته و يك روايت ديگر ، حسن حال او را استفاده كرده و مي‌گويد : </p>
<p>4905 ، علقمة بن محمد الحضرمي الكوفي ، أسند عنه &#8221; ق &#8221; وهو أخو أبي بكر الحضرمي كما في &#8221; قر &#8221; وكان علقمة أكبر من أخيه كما في حديث بكار عن أبيه عبد الله وعمه علقمة ، وحكى فيه مناظرة أبيه مع زيد ، وفيه اشعار على حسنه وكونه اماميا ثابت الاعتقاد . </p>
<p>طرائف المقال ، السيد علي البروجردي ، ج 1 ، ص 527 . </p>
<p>شيخ طوسي در رجالش او را از اصحاب امام صادق عليه السلام شمرده و گفته است : با سند از وي روايت نقل شده است و نيز او را از اصحاب امام باقر شمرده و گفته است كه او برادر أبي بكر حضرمي و بزرگتر از او بوده است ؛ همان طوري كه در حديث بكار از پدرش عبد الله و عمويش علقمه آمده است . از اين استفاده مي‌شود كه وي ممدوح و امامي و ثابت الإعتقاد بوده است . </p>
<p>در نتيجه روايت حد اقل حسنه است و علماي ما به روايت حسنه نيز همانند روايت صحيحه عمل مي‌كنند . حتي اگر كسي اين مطلب را نيز قبول نداشته باشد ، از آن‌جايي كه در اين طبقه ، صفوان بن مهران نيز وجود دارد و او قطعاً ثقه است ، سند روايت تمام خواهد شد كه در سند بعدي اين مطلب بررسي خواهد شد . </p>
<p>سند دوم : </p>
<p>پيش از اين گفتيم كه مرحوم شيخ طوسي رضوان الله تعالي عليه ، سند اصل زيارت را از دو طريق نقل مي‌كند ، طريق اول را بررسي كرديم . طريق دوم را ايشان اين‌گونه بيان مي‌فرمايند : </p>
<p>سيف بن عميره عن علقمة بن محمد عن أبي جعفر عليه السلام </p>
<p>طريق شيخ به سيف بن عميره نيز  صحيح است ؛ چرا كه تمامي آن‌ها از بزرگان روات شيعه هستند و احدي در وثاقت آن ها شك ندارد ؛ چنانچه مرحوم خويي در اين باره مي‌فرمايد : </p>
<p>وطريق الصدوق إليه : محمد بن الحسن &#8230; والطريق كطريق الشيخ إليه صحيح . </p>
<p>معجم رجال الحديث ، السيد الخوئي ، ج 9 ، ص 383 . </p>
<p>علاوه بر تصريح مرحوم آقاي خويي ، ما همانند طريق قبلي ، فقط از باب تيمن و تبرك تمامي روات اين طريق را نيز به صورت مستقل بررسي مي‌كنيم و گرنه هيچ يك از آن‌ها نيازي به توثيق ندارند و فراتر از توثيق هستند . مرحوم شيخ طوسي در كتاب الفهرست ، طريقش را تا سيف بن عميره اين گونه بيان مي‌فرمايد : </p>
<p>سيف بن عميرة ، ثقة ، كوفي نخعي عربي . له كتاب ، أخبرنا به عدة من أصحابنا ، عن محمد بن علي بن الحسين بن بابويه ، عن أبيه ومحمد بن الحسن ، عن سعد بن عبد الله ، عن أحمد بن محمد ، عن علي بن الحكم ، عن سيف بن عميرة . </p>
<p>الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 140 . </p>
<p>پس در حقيقت سند روايت به اين صورت است : </p>
<p>شيخ طوسي : عدۀ از اصحاب و بزرگان شيعه ، محمد بن علي بن الحسين (شيخ صدوق) ، علي بن الحسين بن بابويه ، محمد بن الحسن بن وليد ، سعد بن عبد الله ، احمد بن محمد ، علي بن الحكم ، سيف بن عميره ، علقمة بن محمد الخضرمي ، امام باقر عليه السلام . </p>
<p>بررسي روات سند : </p>
<p>1 . عدة من اصحابنا : مقصود از اين جمله ، عده‌اي از بزرگان شيعه ؛ از جمله شيخ مفيد است ؛ چنانچه مرحوم صاحب معالم در توضيح «عدة من اصحابنا» كه شيخ طوسي در برخي از كتاب‌هايش استفاده كرده است ،‌ مي‌گويد : </p>
<p>ورواياته عدة من أصحابنا ، وقد بينا في مقدمة الكتاب أن المفيد ( ره ) من جملة العدة عن أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين ابن بابويه القمي ، عن أبيه &#8230; . </p>
<p>منتقى الجمان ، الشيخ حسن صاحب المعالم ، ج 1 ، ص 202 </p>
<p>ما در مقدمه كتاب روشن كرديم كه شيخ مفيد از جمله كساني است كه شيخ طوسي با عنوان « عدة من اصحابنا» از از شيخ صدوق و او از پدرش نقل مي‌كند . </p>
<p>پس قطعآً سند در اين جا هيچ مشكلي ندارد . </p>
<p>2 . محمد بن علي بن الحسين (شيخ صدوق ) : مرحوم نجاشي در باره وي مي‌فرمايد : </p>
<p>محمد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي أبو جعفر ، نزيل الري ، شيخنا وفقيهنا ووجه الطائفة بخراسان ، وكان ورد بغداد سنة خمس وخمسين وثلاثمائة ، وسمع منه شيوخ الطائفة وهو حدث السن . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 389 . </p>
<p>محمد بن علي &#8230; ساکن ري ، استاد ما و مرجع ما و سرشناس شيعيان در خراسان بود ؛ و در سال 355 وارد بغداد شد و در حاليکه هنوز جوان بود بزرگان شيعه پاي درس او حضور مي‌يافتند . </p>
<p>و شيخ طوسي نيز مي‌فرمايد : </p>
<p>محمد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي ، جليل القدر ، يكنى أبا جعفر ، كان جليلا ، حافظا للأحاديث ، بصيرا بالرجال ، ناقدا للاخبار ، لم ير في القميين مثله في حفظه وكثرة علمه . له نحو من ثلاثمائة مصنف . </p>
<p>الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 237 . </p>
<p>محمد بن علي &#8230; والا مقام ، کنيه اش ابو جعفر است ، وي بزرگوار بود و حافظ احاديث ، در علم رجال تخصص داشت ، و روايات را بررسي مي کرد . در اهل قم مثل وي در حفظ (روايت ) و كثرت علم ديده نشد . بيش از سيصد تأليف دارد . </p>
<p>3 . علي بن الحسين بن بابويه : نجاشي در باره وي مي‌گويد : </p>
<p>علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي أبو الحسن ، شيخ القميين في عصره ، ومتقدمهم ، وفقيههم ، و ثقتهم . كان قدم العراق واجتمع مع أبي القاسم الحسين بن روح رحمه الله وسأله مسائل ثم كاتبه بعد ذلك على يد علي بن جعفر بن الأسود ، يسأله أن يوصل له رقعة إلى الصاحب عليه السلام ويسأله فيها الولد . فكتب إليه : &#8221; قد دعونا الله لك بذلك ، وسترزق ولدين ذكرين خيرين &#8221; . فولد له أبو جعفر وأبو عبد الله من أم ولد . وكان أبو عبد الله الحسين بن عبيد الله يقول : سمعت أبا جعفر يقول : &#8221; أنا ولدت بدعوة صاحب الامر عليه السلام &#8221; ، ويفتخر بذلك . </p>
<p>علي بن الحسين &#8230; بزرگ اهل قم در زمان خودش ، و پيشواي ايشان و فقيه ايشان و مورد اطمينان ايشان ؛ به عراق آمد و با ابو القاسم حسين بن روح نايب خاص سوم حضرت ولي عصر ارواحنا له الفداه همراه شد ، و از او در مورد مسائلي سوال پرسيد ؛ و سپس توسط علي بن جعفر بن اسود با وي نامه نگاري کرد  و از وي مي خواست که نامه به دست امام زمان برساند و در آن از حضرت خواسته  بود که فرزندي به وي عطا شود . پس به او پاسخ دادند : ما براي تو به آنچه خواستي دعا کرديم  و خداوند به تو دو پسر نيکو خواهد داد . پس براي وي ابو جعفر و ابو عبد الله از کنيزي متولد شدند . و ابو عبد الله حسين بن عبيد مي گفت : از ابا جعفر شنيدم که مي گفت : من با دعاي صاحب الامر به دنيا آمده ام ؛ و به آن افتخار مي کرد . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 261 . </p>
<p>و شيخ طوسي مي‌فرمايد : </p>
<p>علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي رضي الله عنه ، كان فقيها جليلا ، ثقة . وله كتب كثيرة . </p>
<p>الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 157 . </p>
<p>4 . محمد بن الحسن بن وليد : </p>
<p>در سند گذشته در باره وي بحث كرديم . </p>
<p>5 . سعد بن عبد الله : نجاشي در توصيف وي مي‌فرمايد : </p>
<p>سعد بن عبد الله بن أبي خلف الأشعري القمي أبو القاسم ، شيخ هذه الطائفة وفقيهها و وجهها . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 177 . </p>
<p>شيخ طوسي مي‌فرمايد : </p>
<p>سعد بن عبد الله القمي ، يكنى أبا القاسم ، جليل القدر ، واسع الاخبار ، كثير التصانيف ، ثقة . </p>
<p>الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 135 . </p>
<p>6 . احمد بن محمد بن عيسي : مرحوم نجاشي و شيخ طوسي در باره وي مي‌فرمايند : </p>
<p>أحمد بن محمد بن عيسى بن عبد الله &#8230; يكنى أبا جعفر ، وأول من سكن قم من آبائه سعد بن مالك بن الأحوص &#8230; وأبو جعفر رحمه الله شيخ القميين ، ووجههم ، وفقيههم ، غير مدافع . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 82 و الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 68 . </p>
<p>7 . علي بن الحكم : شيخ طوسي در باره وي مي‌فرمايد : </p>
<p>علي بن الحكم الكوفي ، ثقة ، جليل القدر . </p>
<p>الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 151 . </p>
<p>پس تا اين‌جا سند روايت قطعاً تمام و تمامي روات آن از برترين روات حديث شيعه بوده‌اند . </p>
<p>8 . سيف بن عَمِيره : وي يكي از دو نفري است كه شيخ طوسي سند اصل زيارت عاشورا را از ايشان نقل مي‌كند . در وثاقت او هيچ شك و شبهه‌اي نيست ؛ چنانچه مرحوم نجاشي در باره وي مي‌گويد : </p>
<p>سيف بن عميرة النخعي عربي ، كوفي ، ثقة ، روى عن أبي عبد الله وأبي الحسن عليهما السلام . له كتاب يرويه جماعات من أصحابنا . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 189 . </p>
<p>و مرحوم شيخ طوسي رحمت الله عليه نيز مي‌فرمايد : </p>
<p>[ 333 ] 2 ، سيف بن عميرة ، ثقة ، كوفي نخعي عربي . له كتاب ، أخبرنا به عدة من أصحابنا ، عن محمد بن علي بن الحسين بن بابويه ، عن أبيه ومحمد بن الحسن ، عن سعد بن عبد الله ، عن أحمد بن محمد ، عن علي بن الحكم ، عن سيف بن عميرة . </p>
<p>الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 140 . </p>
<p>پس با اين تفصيل ، سند روايت تا اين جا صحيح است ؛ چون حتي اگر كسي به صالح بن عقبه اشكال كند ؛ از آن‌جايي كه در اين طبقه سيف بن عميره نيز وجود دارد ، سند روايت تمام و هيچ مشكلي ندارد . </p>
<p>9 . علقمة بن محمد الخضرمي : در سند قبلي وضعيت وي روشن شد . </p>
<p>ضمن اين كه از روايت صفوان به خوبي روشن مي‌شود كه وي روايت علقمه را نيز تصحيح مي‌كند ؛ آن‌جا كه مي‌فرمايد : </p>
<p>فدعا صفوان بالزيارة التي رواها علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر عليه السلام في يوم عاشوراء ، ثم صلى ركعتين عند رأس أمير المؤمنين عليه السلام وودع في دبرها أمير المؤمنين وأومأ إلى الحسين بالسلام منصرفا وجهه نحوه وودع . وكان فيما دعا في دبرها : يا الله يا الله يا الله يا مجيب دعوة المضطرين &#8230; </p>
<p>پس صفوان دعاي زيارت را خواند که علقمه آن را از ابو جعفر عليه السلام در روز عاشورا روايت کرده بود ، سپس در بالاي قبر مطهر امير مومنان  عليه السلام دو رکعت نماز خواند و در پايان با امير مومنان وداع کرد و به امام حسين عليه السلام در حال خروج اشاره کرد و وداع کرد . و به دنبال آن دعاي معروف به دعاي علمقه را خواند . </p>
<p>و بعد سيف بن عميره در آخر روايت مي‌گويد : </p>
<p>فسألت صفوان ، فقلت له : إن علقمة بن محمد الحضرمي ، لم يأتنا بهذا عن أبي جعفر عليه السلام إنما أتانا بدعاء الزيارة ، فقال صفوان : وردت مع سيدي أبي عبد الله عليه السلام إلى هذا المكان ، ففعل مثل الذي فعلناه في زيارتنا ، ودعا بهذا الدعاء عند الوداع . </p>
<p>مصباح المتهجد ، الشيخ الطوسي ، ص 777، 781 . </p>
<p>پس از صفوان سوال کردم که  : علقمه بن محمد اين دعا را براي ما از امام باقر عليه السلام نياورده بود ؛ تنها دعاي زيارت را آورده بود ؛ پس صفوان گفت : همراه با سرورم امام صادق عليه السلام به اين مکان وارد شدم ؛ پس همانند آن را كه در زيارتمان انجام  داديم انجام داد و اين دعا را در هنگام وداع خواند . </p>
<p>اين روايت صراحت دارد در تأييد ، صفوان بن مهران ، زيارت عاشواريي را كه علقمه نقل كرده است ، فقط تنها تفاوتي كه دارد ، در دعاي بعد از زيارت است كه علقمه نقل نكرده ؛ ولي صفوان آن را از امام صادق عليه السلام نقل مي كند . </p>
<p>سند سوّم : </p>
<p>شيخ طوسي ، زيارت عاشورا با سند ديگر به اين صورت نقل مي‌فرمايد : </p>
<p>وروى محمد بن خالد الطيالسي عن سيف بن عميرة قال : خرجت مع صفوان بن مهران الجمال وعندنا جماعة من أصحابنا إلى الغري بعد ما خرج أبو عبد الله عليه السلام فسرنا من الحيرة إلى المدينة فلما فرغنا من الزيارة صرف صفوان وجهه إلى ناحية أبي عبد الله الحسين عليه السلام فقال لنا : تزورون الحسين عليه السلام من هذا المكان من عند رأس أمير المؤمنين عليه السلام من هيهنا أومأ إليه أبو عبد الله الصادق عليه السلام وأنا معه قال : فدعا صفوان بالزيارة التي رواها علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر عليه السلام في يوم عاشوراء . </p>
<p>و محمد بن خالد طيالسي از سيف بن عميره روايت مي کند که گفت : بعد از آنکه امام صادق عليه السلام بيرون رفتند ، همراه با صفوان بن مهران شتر دار ، به سمت نجف رفتيم و عده اي هم ما را همراهي مي‌كردند . پس از راه حيره به شهر نجف رفتيم . وقتي از زيارت فارغ شديم صفوان روي خود را به سمت حرم امام حسين عليه السلام کرد و به ما گفت : امام حسين عليه السلام را از اينجا از کنار سر امير مومنان زيارت مي کنيد ؟ از همين جا امام صادق عليه السلام  (به سمت کربلا ) اشاره کرد و من همراه او بودم ؛ پس صفوان زيارتي را که علقمه آن را از امام باقر در روز عاشورا روايت کرده بود خواند . </p>
<p>مصباح المتهجد ، الشيخ الطوسي ، ص 777 . </p>
<p>مرحوم شيخ طوسي ، اين روايت را از كتاب محمد بن خالد الطيالسي نقل مي‌فرمايد و طريق خود را تا وي اين گونه بيان مي‌فرمايد : </p>
<p>محمد بن خالد الطيالسي . له كتاب ، رويناه عن الحسين بن عبيد الله ، عن أحمد بن محمد بن يحيى ، عن أبيه ، عن محمد بن علي بن محبوب ، عنه . </p>
<p>پس سند روايت اين‌گونه خواهد شد : </p>
<p>شيخ طوسي ، حسين بن عبيد الله الغضائري ، احمد بن محمد بن يحيي ، محمد بن يحيي العطار ، محمد بن علي بن محبوب ، محمد بن خالد الطيالسي ، سيف بن عميره ، صفوان بن مهران الجمال ، امام صادق عليه السلام . </p>
<p>بررسي روت سند : </p>
<p>1 . حسين بن عبيد الله غضائري : </p>
<p>وي از مشايخ مرحوم شيخ طوسي و مرحوم نجاشي بوده‌اند ؛ چنانچه مرحوم نجاشي مي‌فرمايد : </p>
<p>الحسين بن عبيد الله بن إبراهيم الغضائري أبو عبد الله ، شيخنا رحمه الله . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 69 . </p>
<p>و مرحوم شيخ طوسي نيز مي‌فرمايد : </p>
<p>الحسين بن عبيد الله الغضائري ، يكنى أبا عبد الله ، كثير السماع ، عارف بالرجال ، وله تصانيف ذكرناها في الفهرست ، سمعنا منه وأجاز لنا بجميع رواياته ، مات سنة أحدي عشره وأربعمائة . </p>
<p>رجال الطوسي ، الشيخ الطوسي ، ص 425 . </p>
<p>و همان طور كه در ترجمه ابن أبي جيد گفتيم ، اساتيد و شيوخ مرحوم نجاشي بالإتفاق ثقه هستند و نيازي به توثيق ندارند ؛ چنانچه مرحوم آقاي خويي رضوان الله تعالي عليه مي‌فرمايد : </p>
<p>أنه شيخ النجاشي وجميع مشايخه ثقات . </p>
<p>معجم رجال الحديث ، السيد الخوئي ، ج 7 ، ص 23 . </p>
<p>وي استاد نجاشي است و تمامي اساتيد نجاشي مورد وثوق هستند . </p>
<p>2 . احمد بن محمد بن يحيي : براي اثبات وثاقت اين شخص ، مي توان به دلايل ذيل استناد كرد : </p>
<p>اولاً : وي از مشايخ مرحوم صدوق رحمت الله عليه است و شيخ صدوق از او روايات فراواني را نقل كرده و بعد از نام ايشان از جمله « رضي الله عنه » استفاده كرده كه اين خود دليل بر وثاقت اين شخص است . با تتبع كه در برخي از كتاب‌هاي شيخ صدوق به عمل آمد ، وي در كتاب‌هاي مختلف خود بيش از هشتاد بار اين جمله را تكرار كرده‌اند : </p>
<p>« حدثنا أحمد بن محمد بن يحيى العطار رضي الله عنه » . </p>
<p>اين نشان مي‌دهد كه شيخ صدوق به اين شخص اعتماد داشته است و گرنه اين همه روايت از او نقل نمي‌كرد و بعد از هر بار نام بردن از او ، از جمله «رضي الله عنه » استفاده نمي‌كرد . </p>
<p>ثانياً : وي از مشايخ الإجازه بوده است كه بسياري از علماي علم رجال تمام مشايخ الإجازه را موثق مي‌دانند ؛ چنانچه محقق بحراني در اين باره مي‌فرمايد : </p>
<p>مشايخ الإجازة في أعلى طبقات الوثاقة والجلالة . </p>
<p>معراج أهل الكمال ، ص 44 . </p>
<p>مشايخ اجازه در بالاترين مرتبه اطمينان و بزرگي مقام هستند . </p>
<p>و نيز مي‌نويسد : </p>
<p>إنّه لا ينبغي أن يرتاب في عدالة شيوخ الإجازة . </p>
<p>معراج أهل الكمال ، ص 88 . </p>
<p>نبايد در عدالت مشايخ اجازه شک کرد . </p>
<p>و علامه وحيد بهبهاني مي‌نويسد : </p>
<p>إنّ المتعارف عدّه من أسباب الحسن، وربما يظهر من جدّي ـ رحمه اللّه ـ دلالته على الوثاقة . </p>
<p>الفوائد الرجاليّة ، ص 44، المطبوع في آخر رجال الخاقاني . </p>
<p>آنچه كه مرسوم است شمردن شيخ اجازه بودن از اسباب حُسن حديث است . و از اقوال پدر بزرگم چنين به دست مي‌آيد که شيخ اجازه بودن دلالت بر وثاقت او هم دارد . </p>
<p>مرحوم شهيد ثاني رضوان الله تعالي عليه مي‌نويسد : </p>
<p>لا يحتاج أحد من هؤلاء المشايخ المشهورين إلى تنصيص على تزكية ، ولا بينة على عدالة ، لما اشتهر في كل عصر ، من ثقتهم وضبطهم وورعهم ، زيادة &#8221; على العدالة وإنما يتوقف على التزكية ، غير هؤلاء من الرواة ، الذين لم يشتهروا بذلك ككثير ممن سبق على هؤلاء ، وهم طرق الأحاديث المدونة في الكتب غالبا &#8221; . </p>
<p>الرعاية في علم الدراية (حديث) ، الشهيد الثاني ، ص 192 – 193 . </p>
<p>هيچ يک از شيوخ مشهور احتياج به تصريح به وثاقت و اقامه دليل براي اثبات عدالت ندارند ؛ زيرا در هر زماني ، علاوه بر عدالت آن‌ها ؛ مورد اعتماد بودن ، حافظه قوي و ورع آن‌ها مشهور بوده است . و تنها كساني غير آن‌ها ، احتياج به تصريح به وثاقت دارد ، کسانيکه به اين مطلب شهره نيستند . مانند بسياري از کساني که گذشت . شيوخ اجازه ، طريق آن‌ها به کتاب هاي روائي بوده‌اند . </p>
<p>و مرحوم ميرداماد نيز مي‌نويسد : </p>
<p>أن مشيخة المشايخ الذين هم كالأساطين والأركان أمرهم أجل من الاحتياج إلى تزكية مزك ، وتوثيق موثق . ولقد كنا أثبتنا ذلك فيما قد أسلفناه بما لا مزيد عليه . </p>
<p>الرواشح السماوية ، ميرداماد محمد باقر الحسيني الأستر آبادي ، ص 261 . </p>
<p>مشيايخ اجازه ، همان‌هايي كه از استوانه‌ها و اركان به شمار مي‌روند ، فراتر از آن هستند كه احتياج به تصريح به وثاقت داشته باشند . ما پيش از اين ، آن را ثابت كرده‌ايم . </p>
<p>ثالثاً : بسياري از علما حكم به صحت روايت ايشان كرده‌ و او را توثيق كرده‌اند ؛ از جمله مرحوم علامه مجلسي مي‌نويسد : </p>
<p>احمد بن محمد بن يحيي العطار ، من مشايخ الإجازة ، و حكم الأصحاب بصحة حديثه ، يروي عنه الشيخ بتوسط ابن الغضائري و ابن أبي جيد . </p>
<p>الوجيزه في علم الرجال ، ص154 . </p>
<p>احمد بن محمد عطار ، از مشايخ اجازه است و علما حکم به صحت روايت وي کرده اند ؛ شيخ از او با واسطه ابن غضائري و ابن ابي جيد روايت نقل مي کند . </p>
<p>و همچنين علامه حلي در فائده هشتم از كتاب خلاصة الأقوال ، طريق شيخ صدوق به عبد الرحمن بن أبي نجران و عبد الله بن أبي يعفور را تصحيح مي‌كند ؛ در حالي كه در هر دو طريق ، احمد بن محمد يحيي عطار وجود دارد . اين مطلب نشان دهنده آن است كه وثاقت اين شخص در نزد علامه حلي محرز بوده است . </p>
<p>و نيز مرحوم شهيد ثاني رحمت الله عليه با قاطعيت تمام ، حكم به وثاقت اين شخص مي‌كند . وي در تمييز روات همنام كه ممكن است كسي خيال كند ، يك نفر هستند ، مي‌نويسد : </p>
<p>وفائدة معرفته : خشية أن يظن الشخصان ، شخصا &#8221; واحدا &#8220;&#8230; منهم ، محمد بن يحيى العطار القمي . ومنهم ، محمد بن يحيى الخزاز بالخاء المعجمة والزاء قبل الألف وبعدها . ومحمد بن يحيى بن سليمان الخثعمي الكوفي . والثلاثة ثقاة . </p>
<p>الرعاية في علم الدراية (حديث) ، الشهيد الثاني ، ص 371 . </p>
<p>و فايده ديگر در شناخت اين مطلب است كه ممكن است دو نفر را يک نفر گمان کند : از جمله آن‌ها محمد بن يحيي العطار قمي  و محمد بن يحيي خزاز و محمد بن يحيي بن سليمان خثعمي کوفي است كه هر سه نفرشان مورد اطمينان هستند . </p>
<p>و ميرداماد استر آبادي مي‌نويسد : </p>
<p>ثم إن لمشايخنا الكبراء مشيخة يوقرون ذكرهم ، ويكثرون من الرواية عنهم ، والاعتناء بشأنهم ، ويلتزمون إرداف تسميتهم بالرضية عنهم ، أو الرحمة لهم ألبتة فأولئك أيضا ثبت فخماء ، وأثبات أجلاء ، ذكروا في كتب الرجال أو لم يذكروا ، والحديث من جهتهم صحيح معتمد عليه ، نص عليهم بالتزكية والتوثيق أو لم ينص &#8230; وكأشياخ الصدوق ابن الصدوق عروة الإسلام أبي جعفر محمد بن علي بن بابويه رضوان الله تعالى عليهما : &#8230; وأحمد بن محمد بن يحيى العطار أحد شيوخ التلعكبري ذكره الشيخ في كتاب الرجال . </p>
<p>الرواشح السماوية ، ميرداماد محمد باقر الحسيني الأستر آبادي ، ص 171 – 172 . </p>
<p>براي اساتيد بزرگ ما ، اساتيدي است که ياد ايشان را گرامي مي دارند ؛ و بسيار از ايشان روايت مي کنند و به مقام ايشان توجه مي کنند و هر زمان نام ايشان را مي آورند در کنار آن رضي الله عنهم مي گويند ، يا براي ايشان طلب رحمت مي کنند . پس ايشان نيز مورد اطمينان و بزرگ هستند ، چه در کتب رجال ذکر شده باشند و چه نشده باشند . و روايت از جهت ايشان درست و مورد اعتماد است ؛ چه ايشان را توثيق کرده باشند و چه نکرده باشند &#8230; مانند اساتيد شيخ صدوق فرزند راستگو و ريسمان محکم اسلام ، ابو جعفر محمد بن علي &#8230; و احمد بن محمد بن يحيي العطار يکي از اساتيد تلعکبري است که شيخ او را در کتاب رجال ذکر کرده است . </p>
<p>و شيخ بهائي نيز مي‌فرمايد : </p>
<p>قد يدخل في أسانيد بعض الأحاديث من ليس له ذكر في كتب الجرح والتعديل بمدح ولا قدح غير أن أعاظم علمائنا المتقدمين قدس الله أرواحهم قد اعتنوا بشأنه وأكثروا الرواية عنه وأعيان مشايخنا المتأخرين طاب ثراهم قد حكموا بصحة روايات هو في سندها والظاهر أن هذا القدر كاف في حصول الظن بعدالته وذلك مثل &#8230; أحمد بن محمد بن يحيى العطار فإن الصدوق يروي عنه كثيرا وهو من مشايخه والواسطة بينه وبين سعد بن عبد الله . </p>
<p>مشرق الشمسين ، البهائي العاملي ، ص 276 . </p>
<p>گاهي در سند برخي روايات کسي است که از او مدح يا ذمي  در کتب جرح و تعديل نيامده است ؛ غير از اينکه بزرگان علماي ما به مقام ايشان توجه داشته اند و از ايشان بسيار روايت کرده اند ؛ و يا بزرگان علماي متاخرين حکم به صحت رواياتي کرده‌اند که ايشان در سند آن بوده اند . و ظاهر آن است که اين مقدار در گمان پيدا کردن به عدالت ايشان کفايت مي کند . همانند : &#8230; احمد بن محمد بن يحيي العطار ؛ كه صدوق از وي بسيار روايت مي کند و او از اساتيد صدوق است و او واسطه بين شيخ و سعد بن عبد الله است . </p>
<p>با اين تفصيل ، هيچ شكي در وثاقت اين شخص باقي نمي‌ماند . </p>
<p>3 . محمد بن يحيي العطار : وي استاد مرحوم شيخ كليني رضوان الله تعالي عليه است كه روايات بسياري از طريق او نقل كرده است . مرحوم نجاشي در باره او مي‌فرمايد : </p>
<p>محمد بن يحيى أبو جعفر العطار القمي ، شيخ أصحابنا في زمانه ، ثقة ، عين ، كثير الحديث . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 353 . </p>
<p>و شيخ طوسي مي‌فرمايد : </p>
<p>محمد بن يحيى العطار ، روى عنه الكليني ، قمي ، كثير الرواية . </p>
<p>رجال الطوسي ، الشيخ الطوسي ، ص 439 . </p>
<p>4 . محمد بن علي بن محبوب : مرحوم نجاشي در توصيف او مي‌نويسد : </p>
<p>محمد بن علي بن محبوب الأشعري القمي أبو جعفر ، شيخ القميين في زمانه ، ثقة ، عين ، فقيه ، صحيح المذهب . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 349 . </p>
<p>5 . محمد بن خالد الطيالسي : </p>
<p>وي از اصحاب امام كاظم عليه السلام بوده است . شيخ طوسي رحمت الله عليه مي‌نويسد : </p>
<p>محمد بن خالد الطيالسي ، يكنى أبا عبد الله ، روى عنه حميد أصولا كثيرة . </p>
<p>رجال الطوسي ، الشيخ الطوسي ، ص 441 . </p>
<p>اين جمله در حق او ، مدحي جليل و عظيمي است كه حد اقل حسن او را ثابت مي‌كند . </p>
<p>از اين نيز كه بگذريم ،‌ بسياري از بزرگان شيعه از او روايت نقل كرده‌اند ؛ از جمله : </p>
<p>علي بن الحسن بن فضال ؛ سعد بن عبد اللّه القمي ؛  حميد بن زياد ؛ علي بن إبراهيم القمي ؛ محمد بن علي بن محبوب ؛ محمد بن يحيي المعادي ؛ معاوية بن حكيم و&#8230; </p>
<p>همه اين‌ها اين بزرگواران از برترين عالمان حديث در تاريخ شيعه بوده‌اند كه نشان مي‌دهد محمد بن خالد الطيالسي وجاهت و منزلت زيادي در نزد آن‌ها داشته‌ است . </p>
<p>6 . سيف بن عميره : </p>
<p>وثاقت او را در سند قبلي بررسي كرديم . </p>
<p>7 . صفوان بن مهران الجمال : </p>
<p>صفوان بن مهران بن المغيرة الأسدي مولاهم ثم مولى بني كاهل منهم ، كوفي ، ثقة . </p>
<p>رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 198 . </p>
<p>نتيجه گيري : </p>
<p>مرحوم شيخ طوسي ، در مجموع سه سند ذكر مي‌كند كه هر كدام از آن‌ها را به صورت مستقل بررسي كرديم . در مجموع هر سه سند ، در هر طبقه بيش از يك نفر وجود دارد : </p>
<p>طبقه اول : علقمة بن محمد الخضرمي و صفوان بن مهران الجمال ؛ </p>
<p>طبقه دوم : سيف بن عميره و صالح بن عقبه ؛ </p>
<p>طبقه سوم : محمد بن اسماعيل بن بزيع ، علي بن الحكم و محمد بن خالد الطيالسي . </p>
<p>حتي اگر وثاقت علقمه در طبقه اول قطعي نشود ، با وجود صفوان در اين طبقه ، سند روايت صحيح خواهد شد . و در طبقه دوم اگر وثاقت صالح بن عقبه ثابت نشود ، با وجود سيف بن عميره ، جبران مي‌شود و همچنين در طبقه سوم حتي اگر بر فرض اين كه محمد بن خالد مجهول باشد ، با وجود محمد بن اسماعيل بن بزيع و علي بن الحكم سند روايت صحيح است و هيچ مشكلي ندارد . </p>
<p>اسناد ابن قولويه : </p>
<p>ابن قولويه نيز در ثواب زيارت عاشورا مي‌نويسد : </p>
<p>حَدَّثَنِي حَكِيمُ بْنُ دَاوُدَ بْنِ حَكِيمٍ وَ غَيْرُهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى الْهَمْدَانِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الطَّيَالِسِيِّ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ وَ صَالِحِ بْنِ عُقْبَةَ جَمِيعاً عَنْ عَلْقَمَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِيِّ وَ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ صَالِحِ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ مَالِكٍ الْجُهَنِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ ع قَالَ مَنْ زَارَ الْحُسَيْنَ ع يَوْمَ عَاشُورَاءَ مِنَ الْمُحَرَّمِ، حَتَّى يَظَلَّ عِنْدَهُ بَاكِياً لَقِيَ اللَّهَ تَعَالَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِثَوَابِ أَلْفَيْ [أَلْفِ‏] أَلْفِ حِجَّةٍ وَ أَلْفَيْ [أَلْفِ‏] أَلْفِ عُمْرَةٍ وَ أَلْفَيْ أَلْفِ غَزْوَةٍ وَ ثَوَابُ كُلِّ حِجَّةٍ وَ عُمْرَةٍ وَ غَزْوَةٍ كَثَوَابِ مَنْ حَجَّ وَ اعْتَمَرَ وَ غَزَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ مَعَ الْأَئِمَّةِ الرَّاشِدِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ &#8230; . </p>
<p>&#8230; از امام باقر عليه السلام که فرمودند : هرکس قبر حسين عليه السلام را در روز عاشورا زيارت کند تا اينکه گريان شود ، خداوند را در روز قيامت با ثواب هزار هزار حج و هزار هزار عمره و هزار هزار جهاد و ثواب هر حج و عمره و جهادي مانند کسي است که حج و عمره و جهاد را با رسول خدا و ائمه هدايت گر انجام داده باشد . </p>
<p>و بعد در سند اصل زيارت عاشورا مي‌نويسد : </p>
<p>ُ قَالَ صَالِحُ بْنُ عُقْبَةَ الْجُهَنِيُّ وَ سَيْفُ بْنُ عَمِيرَةَ قَالَ عَلْقَمَةُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِيُّ فَقُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع عَلِّمْنِي دُعَاءً أَدْعُو بِهِ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ إِذَا أَنَا زُرْتُهُ مِنْ قَرِيبٍ وَ دُعَاءً أَدْعُو بِهِ‏ إِذَا لَمْ أَزُرْهُ مِنْ قَرِيبٍ وَ أَوْمَأْتُ إِلَيْهِ مِنْ بُعْدِ الْبِلَادِ وَ مِنْ سَطْحِ دَارِي بِالسَّلَامِ قَالَ فَقَالَ يَا عَلْقَمَةُ إِذَا أَنْتَ صَلَّيْتَ رَكْعَتَيْنِ بَعْدَ أَنْ تُومِئَ إِلَيْهِ بِالسَّلَامِ وَ قُلْتَ عِنْدَ الْإِيمَاءِ إِلَيْهِ وَ مِنْ بَعْدِ الرَّكْعَتَيْنِ هَذَا الْقَوْلَ فَإِنَّكَ إِذَا قُلْتَ ذَلِكَ فَقَدْ دَعَوْتَ بِمَا يَدْعُو بِهِ مَنْ زَارَهُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ كَتَبَ اللَّهُ لَكَ بِهَا أَلْفَ أَلْفِ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْكَ أَلْفَ أَلْفِ سَيِّئَةٍ وَ رَفَعَ لَكَ مِائَةَ أَلْفِ [أَلْفِ‏] دَرَجَةٍ وَ كُنْتَ مِمَّنِ اسْتُشْهِدَ مَعَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ حَتَّى تُشَارِكَهُمْ فِي دَرَجَاتِهِمْ وَ لَا تُعْرَفُ إِلَّا فِي الشُّهَدَاءِ الَّذِينَ اسْتُشْهِدُوا مَعَهُ وَ كَتَبَ لَكَ ثَوَابَ كُلِّ نَبِيٍّ وَ رَسُولٍ وَ زِيَارَةِ مَنْ زَارَ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ ع مُنْذُ يَوْمَ قُتِلَ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا خِيَرَةَ اللَّهِ وَ ابْنَ خِيَرَتِهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِين‏ &#8230; . </p>
<p>كامل الزيارات ، جعفر بن محمد بن قولويه ، ص 325 – 328 . </p>
<p>علقمة بن محمّد حضرمى مى‏گويد: محضر مبارك ابى جعفر عليه السّلام عرض كردم: دعائى به من تعليم فرمائيد كه در آن روز وقتى از نزديك به زيارت آن حضرت رفتم آن را خوانده و دعائى يادم دهيد كه هر گاه از نزديك به زيارت آن جناب نرفته بلكه از شهرهاى دور و پشت بام به آن حضرت اشارة سلام دادم آن را بخوانم . </p>
<p>حضرت فرمودند: اى علقمه ! بعد از آنكه با اشاره به آن حضرت سلام دادى و پس از آن، دو ركعت نماز خواندى و هنگام اشاره و پس از خواندن دو ركعت اگر اين دعاء و زيارت را كه شرحش را برايت مى‏گويم خواندى پس به آنچه فرشتگان زائر آن حضرت دعاء كرده‏اند تو نيز دعاء نموده‏اى و خداوند متعال براى تو هزار هزار حسنه نوشته و هزار هزار گناه محو مى‏فرمايد و صد هزار هزار درجه مقام و مرتبه تو را بالا برده و تو را از كسانى قرار مى‏دهد كه با حضرت حسين بن على عليهما السّلام شهيد شده‏اند و بدين ترتيب در درجه ايشان قرارت مى‏دهد و شناخته نمى‏شوى مگر در زمره شهدائى كه با آن حضرت شهيد شده‏اند و ثواب تمام انبياء و رسولان و كسانى كه زيارت امام حسين عليه السّلام را از زمان شهادتش تا به الآن نموده‏اند را برايت مى‏نويسد . </p>
<p>حضرت سلام اللَّه عليه به علقمه فرمودند : در زيارت ابا عبد اللَّه الحسين روز عاشوراء بگو: سلام بر تو اى ابا عبد اللَّه، سلام بر تو اى فرزند رسول خدا، سلام بر تو اى برگزيده خدا و فرزند برگزيده‏اش، سلام بر تو اى فرزند امير مؤمنان و فرزند سرور جانشينان، سلام بر تو اى پسر فاطمه كه سرور بانوان عالم مى‏باشد &#8230; </p>
<p>پس در حقيقت روايت با سه سند نقل شده است : </p>
<p>الف : حكيم بن داود بن حكيم وغيره ، عن محمد بن موسى الهمداني ، عن محمد بن خالد الطيالسي ، عن سيف بن عميرة عن علقمة بن محمد الحضرمي . </p>
<p>ب : حكيم بن داود بن حكيم وغيره ، عن محمد بن موسى الهمداني ، عن محمد بن خالد الطيالسي ، عن صالح بن عقبة ، عن علقمة بن محمد الحضرمي . </p>
<p>ج : محمد بن إسماعيل ، عن صالح بن عقبة ، عن مالك الجهني ، عن أبي جعفر الباقر ( عليه السلام ) . </p>
<p>در سند سوم دو احتمال است : يكي اين كه محمد بن قولويه ، زيارت عاشورا را از كتاب محمد بن اسماعيل نقل كرده باشد ؛ چنانچه مرحوم شيخ طوسي نيز از كتاب او نقل كرده بود كه در اين صورت سند روايت تا محمد بن اسماعيل و بعد از آن صالح بن عقبه درست خواهد شد . و احتمال دوم اين كه محمد بن اسماعيل نيز به محمد بن خالد الطيالسي عطف باشد كه در آن صورت سند اين گونه مي‌شود : </p>
<p>حكيم بن داود ، محمد بن موسي الهمداني ، محمد بن خالد الطيالسي ، محمد بن اسماعيل بن بزيع ، صالح بن عقبة ، مالك الجهني . </p>
<p>البته اين احتمال بسيار بعيد به نظر مي‌رسد ؛ چون اين احتمال قوي‌تر است كه كتاب محمد بن اسماعيل در آن زمان معروف بوده و شيخ طوسي و ابن قولويه هر دو از اين كتاب زيارت را نقل كرده باشند . </p>
<p>و از آن جايي كه مرحوم ابن قولويه عليه در مقدمه كتاب مي‌فرمايد : </p>
<p>وقد علمنا انا لا نحيط بجميع ما روي عنهم في هذا المعنى ولا في غيره ، لكن ما وقع لنا من جهة الثقات من أصحابنا رحمهم الله برحمته ، ولا أخرجت فيه حديثا روي عن الشذاذ من الرجال ، يؤثر ذلك عنهم عن المذكورين غير المعروفين بالرواية المشهورين بالحديث والعلم . </p>
<p>كامل الزيارات ، جعفر بن محمد بن قولويه ، ص 37 . </p>
<p>من به تمامي رواياتي كه از اهل بيت عليهم السلام در باره زيارت و غير آن نقل شده است ، احاطه ندارم ؛ ولي هر آن چه را كه در اين كتاب آورده‌ام ، از طريق افراد موثق از اصحاب ما است و هيچ روايتي را كه از افراد مجهول كه اخبار ائمه را از راويان غير معروف در روايات و غير مشهور در علم و حديث گرفته‌اند ، نقل نكرده‌ام . </p>
<p>بنابراين تمام روات موجود در اسانيد كتاب نيز ابن قولويه مورد وثوق هستند ؛ چنانچه آقاي خويي در اين باره مي‌فرمايند : </p>
<p>فإنك ترى أن هذه العبارة واضحة الدلالة على أنه لا يروي في كتابه رواية عن المعصوم إلا وقد وصلت إليه من جهة الثقات من أصحابنا رحمهم الله . </p>
<p>معجم رجال الحديث ، السيد الخوئي ، ج 1 ، ص 50 . </p>
<p>اين عبارت ، دلالت روشني دارد بر اين كه ابن قولويه روايتي را از معصومين عليهم السلام نقل نكرده است ؛ مگر اين كه از افراد موثق از اصحاب ما باشد . </p>
<p>و شيخ حر عاملي نيز بعد از اين كه به وثاقت روات تفسير علي بن ابراهيم شهادت مي‌دهد ، در باره روات كامل الزيارات مي‌گويد : </p>
<p>وكذلك جعفر بن محمد بن قولويه فإنه صرح بما هو أبلغ من ذلك في أول مزاره . </p>
<p>وسائل الشيعة (آل البيت) ، الحر العاملي ، ج 30 ، ص 202 . </p>
<p>و همچنين جعفر بن محمد بن قولويه به وثاقت روات كامل الزيارات شهادت داده است و تصريح او در اول كتاب كامل الزيارات نسبت به تصريح علي بن  ابراهيم رساتر است . </p>
<p>نتيجه گيري : </p>
<p> زيارت عاشورا از نظر سندي هيچ مشكلي ندارد و علاوه بر اين ، زيارت عاشورا از زيارت‌هايي است كه تمامي علماي شيعه بلا استثنا در طول تاريخ بر خواندن آن تأكيد كرده‌ و خود نيز بر قرائت هر روز آن مواظبت مي‌كردند . و روايتي كه مورد قبول تمامي علماي شيعه از قديم الأيام تا كنون بوده است ، نيازي به بررسي سندي ندارد ؛ هر چند كه ثابت كرديم از نظر سندي هم مشكلي ندارد . </p>
<p>موفق باشيد </p>
<p>گروه پاسخ به شبهات </p>
<p>مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج) </p>
<p>گروه پاسخ به شبهات ، مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://monjiblog.com/313/2009/12/10/%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d9%86%d8%a7%d8%af-%d8%b2%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>امام واسطه فیض</title>
		<link>http://monjiblog.com/313/2009/11/01/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%b7%d9%87-%d9%81%db%8c%d8%b6/</link>
		<comments>http://monjiblog.com/313/2009/11/01/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%b7%d9%87-%d9%81%db%8c%d8%b6/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 16:23:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>313</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://monjiblog.com/313/2009/11/01/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%b7%d9%87-%d9%81%db%8c%d8%b6/</guid>
		<description><![CDATA[بسم الله الرحمن الرحیم
امام واسطه فیض
امامت در نزد شیعه اصولی از اصول دین می باشد و هرکس به آن قائل نباشد از شیعیان نخواهد بود . ما برای اثبات این نظریه خود دلایل زیادی داریم . در اینجا یک دلیل از آن همه ادله را ذکر میکنم که از ادله عقلی می باشد . ان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسم الله الرحمن الرحیم</p>
<p>امام واسطه فیض</p>
<p>امامت در نزد شیعه اصولی از اصول دین می باشد و هرکس به آن قائل نباشد از شیعیان نخواهد بود . ما برای اثبات این نظریه خود دلایل زیادی داریم . در اینجا یک دلیل از آن همه ادله را ذکر میکنم که از ادله عقلی می باشد . ان شاء الله ادله کامل ( عقلی , قرآنی , روایی ) در کتابی با عنوان امامت عامه از دیدگاه امامیه و پاسخ به شبهات از نویسنده همین وبلاگ در آینده نزدیک منتشر خواد شد . ان شاء الله </p>
<p>یک از براهین فلسفی بر ضرورت عقلی امامت که صبغه عرفانی نیز دارد ،لزوم واسطه فیض است.(1) هدف غایی نفس انسانی، نیل به کمالات ماوراء الطبیعه و اتصال به عالم غیب وتخلق به اخلاق الله است. خداوند، کشش و میل به سوی این هدف را در فطرت انسان قرار داده است.اگر انسان، در خودش ، نیک تعمق کند، چنین میلی را وجدان خواهد کرد و خواهید دید که زبان فطرت ،او راهمواره به سوی کمالات لایق او فرا می خواند. طریق وصول به این کمالات ،همان صراط مستقیم است که توسط شرایع آسمانی ارائه شده است. از طرفی، پیمودن صراط مستقیم ، بدون راهنما امکان ندارد. از سوی دیگر، کسی می تواند در این مسیر،راهبری را به عهده گیرد که خود،این راه را رفته و به هدف غایی ، واصل شده باشد. لازم است در میان نوع انسانی ، چنین فردی برگزیده ، وجود داشته باشد تا رابطه فیض میان عالم ربوبی و جهان انسانی گردد؛و گرنه حرکت استکمالی نوع انسانی ، بی غایت خواهد بود و میان عالم ربوبی و نوع انسانی ، ارتباطی نخواهد بوده بدیهی است که نوع بی غایت ، ضرورتاً محکوم به انقراض است . این فرد برگزیده ، دراصطلاح شرع ، امام نامیده می شود.(2)</p>
<p>پی نوشت ها </p>
<p>1- تفسیر المیزان / علامه طباطبایی</p>
<p>2- تفسیر نورالثقلین </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://monjiblog.com/313/2009/11/01/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%b7%d9%87-%d9%81%db%8c%d8%b6/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>اهل بیت نبوت سفینه نجات هستند نه صحابه !!!</title>
		<link>http://monjiblog.com/313/2009/10/06/%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%aa-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%aa-%d8%b3%d9%81%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af-%d9%86%d9%87-%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8%d9%87/</link>
		<comments>http://monjiblog.com/313/2009/10/06/%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%aa-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%aa-%d8%b3%d9%81%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af-%d9%86%d9%87-%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 06:48:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>313</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://monjiblog.com/313/?p=12</guid>
		<description><![CDATA[اهل بیت نبوت سفینه نجات هستند نه صحابه !!!
در مستدرک الصحیحین ج2 ص 343 از حنش الکنانی نقل کرده است که : شنیدم أباذر در حالی که در کعبه را گرفته بود می گفت ای مردم هر کس من را شناخت من همانم که شناخته اید و هر کس من را نشناخت بداند که من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اهل بیت نبوت سفینه نجات هستند نه صحابه !!!</p>
<p>در مستدرک الصحیحین ج2 ص 343 از حنش الکنانی نقل کرده است که : شنیدم أباذر در حالی که در کعبه را گرفته بود می گفت ای مردم هر کس من را شناخت من همانم که شناخته اید و هر کس من را نشناخت بداند که من اباذرم ، شنیدم رسول خدا می فرمود : « مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح می باشد هرکس سوار آن شد نجات پیدا کرد و هرکس از ان تخلف کرد غرق شد »</p>
<p>سمعت اباذر یقول و هو آخذ باب الکعبه : أیها الناس من عرفنی فأنا من عرفتم ، و من أنکرنی فأنا أبوذر ، سمعت رسول الله صلی الله علیه واله یقول : « مثل اهل بیتی مثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق »</p>
<p>حاکم می گوید این حدیث بنابر شرط مسلم صحیح می باشد .</p>
<p>بعضی از علمای اهل سنت که این روایت را ذکر کرده اند :</p>
<p>1- حاکم در مستدرک علی الصحیحین ج 2 ص 343 کتاب التفسیر ، سوره هود ، مثل اهل بیتی مثل سفینه نوح .</p>
<p>2- ایضا همان در کتاب معرفه الصحابه ، مناقب اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و السلام الفصل الاول فی فضلهم مجملا ، الاکمال ح 34169</p>
<p>4 – مجمع الزوائد و منبع الفوائد : کتاب المناقب ، باب فضل اهل البیت علیهم السلام</p>
<p>و &#8230;اله باب وعدنی ربی فی اهل بیتی ان لایعذبهم</p>
<p>3- کنز العمال : کتاب الفضائل من قسم الافعال الباب الخامس فی فضل اهل البیت علیهم</p>
<p>با این حال آیا ما باید از صحابه پیروی کنیم یا از کسانی که سفینه نجات هستند ؟ چه تضمینی است که اگر از صحابه پیروی کردیم بهشتی شویم ؟</p>
<p>جواب با شما خواننده !!!!!!!!!!!!!!!!!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://monjiblog.com/313/2009/10/06/%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%aa-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%aa-%d8%b3%d9%81%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af-%d9%86%d9%87-%d8%b5%d8%ad%d8%a7%d8%a8%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بیانی در مورد مصحف فاطمه</title>
		<link>http://monjiblog.com/313/2009/09/30/9/</link>
		<comments>http://monjiblog.com/313/2009/09/30/9/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 09:45:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>313</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://monjiblog.com/313/2009/09/30/9/</guid>
		<description><![CDATA[بیانی در مورد مصحف فاطمه علیها السلام
سئوال : نظر شما شیعیان در مورد مصحف فاطمه چه می باشد ؟
سئوال کننده : برادر عمر علی دوست
در روایات اهل بیت علیهم السلام سخن از مصحفی به میان آمده که منسوب به حضرت زهرا علیها السلام است ؛ برای نمونه «محمد بن مسلم » از امام صادق علیه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بیانی در مورد مصحف فاطمه علیها السلام</p>
<p>سئوال : نظر شما شیعیان در مورد مصحف فاطمه چه می باشد ؟</p>
<p>سئوال کننده : برادر عمر علی دوست</p>
<p>در روایات اهل بیت علیهم السلام سخن از مصحفی به میان آمده که منسوب به حضرت زهرا علیها السلام است ؛ برای نمونه «محمد بن مسلم » از امام صادق علیه السلام نقل می کند : « &#8230; فاطمه مصحفی از خود باقی گذاشته که قرآن نیست » (بصائر الدرجات ص 155 ح 14 )</p>
<p>این گونه روایات در مصادر حدیثی شیعه سبب شد که برخی از مغرضان یا نادانان شیعه را متهم سازند به این که قرآنی غیر از قرآن متداول در بین مسلمین دارند ، زیرا لفظ مصحف مختص به قرآن کریم است و مصحف فاطمه ؛ یعنی قرآنِ فاطمه .</p>
<p>اهل سنت در حالی به ما تهمت می زنند که برخی از منابع آنان از مصحفی یاد می کنند که متعلق به عایشه می باشد مراجعه کنید به تفسیر نسائی ج 2 ص 370 و تفسیر بغوی ج 2 ص 331 . با این حال نمی دانم چرا حضرات وجود این مصحف در نزد خود را دلیل بر تحریف قرآن نزد خود نمی دانند ولی به شیعه انگ می زنند و این نشان از بغض و عداوت دارد .</p>
<p>به هر تقدیر ، با وجود این سوء برداشت ها ، ناچاریم به طور مختصر حقیقت مطلب را روشن سازیم :</p>
<p>معنای کلمه مصحف</p>
<p>مصحف در لغت به معنای مجموعه ای است از نوشته های یک کاغذ ، یا مجموعة اوراقی که در یک جلد ، جای دهند .</p>
<p>جوهری می نویسد : « المصحف : هو الجامع للصحف المکتوبه بین الدفتین » (صحاح اللغه ج 4 ص 1384 ؛ تاج العروس ج6 ص 161 ؛ لسان العرب ج 9 ص 186 و &#8230; )</p>
<p>مصحف عبارت است از چیزی که جمع کنندة نامه هایی است که بین دو جلد نوشته شده است . در نتیجه مصحف در لغت عرب شامل مطلق کتاب جلد شده است و اختصاص به قرآن ندارد .</p>
<p>کلمة مصحف بعد از نزول قرآن</p>
<p>بی تردید لفظ مصحف بعد از نزول قرآن استعمال یادی داشته ، به طوری که در قرآن مشهور شده است . ولی این بدان معنا نیست که معنای لغوی آن الغا شده ، بلکه در معانی دیگری – غیر از قرآن – نیز استعمال شده است .</p>
<p>لفظ مصحف در قرآن و احادیث</p>
<p>با مراجعه به قرآن کریم پی می بریم که لفظ مصحف به معنای قرآن ، در آن استعمال نشده است ، با آن که اسامی فراوانی بر آن اطلاق شده که برخی به بیش از پنجاه اسم رسانده اند .</p>
<p>هم چنین با مراجعه به احادیث مشاهده می کنیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله لفظ مصحف را به عنوان علم بر قرآن اطلاق نکرده است .</p>
<p>در تاریخ آمده است : اولین مرتبه ای که این لفظ بر کتاب خداوند اطلاق شد در عصر خلافت ابوبکر بوده است .</p>
<p>سیوطی نقل می کند :« لمّا جمع ابوبکر القرآن قال سمّوه ، فقال بعضهم : سمّوه انجیلاً فکرهوه . و قال بعضهم : سمّوه السفر فکرهوه من یهود . فقال ابن مسعود : رأیت بالحبشه کتاباً یدعونه المصحف فسمّوه به . » ( الاتقان ج1 ص 53 )</p>
<p>هنگامی که ابوبکر قرآن را جمع آوری کرد ، دستور داد که برای آن نامگذاری کنند : برخی آن را انجیل نامیدند ، که او راضی نشد . گروهی دیگر او را سفر نامیدند که به جهت یهود راضی نشد . اما ابن مسعود گفت : من در حبشه کتابی را دیدم که آن را مصحف می نامیدند ، اسم قرآن را « مصحف » نامید .</p>
<p>دکتر امتیاز احمد در کتاب دلائل التئثیق المبکر للسنه و الحدیث می نویسد : لفظ مصحف در خصوص قرآن استعمال نشده ، بلکه در بسیاری از موارد به معنای کتاب به کار رفته است ؛ آنگاه برای آن شواهدی اقامه کرده است . (دلائل التئثیق المبکر للسنه و الحدیث ص 268 )</p>
<p>دکتر ناصرالدین اسد می نوسد : « در بسیاری از موارد بر نوشتة جمع آوری شده لفظ مصحف را اطلاق می کنند که مقصودشان مطلق کتاب است ، نه قرآن به تنهایی » ( مصادر الشعر الجاهلی ص 139 )</p>
<p>استاد بکر بن عبدالله در کتاب معرفه النسخ و الصحیفه الحدیثیه می نویسد : « لفظ مصحف از جمله اصطلاح هایی است که به انواع نوشته هایی اشاره دارد که در آنها سنت تدوین شده است . » (معرفه النسخ و الصحیفه الحدیثیه ص 28 )</p>
<p>مصحف در لسان تابعین</p>
<p>همان گونه که لفظ مصحف در زبان صحابه بر غیر قرآن استعمال شده در زبان تابعین نیز چنین بوده است .</p>
<p>ابن سیرین نقل می کند : « بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و اله علی علیه السلام قسم یاد کرد که ردا برتن نکند مگر در روز جمعه ؛ تا این که قرآن را در مصحفی جمع آوری کند » ( المصاحف ص 10 )</p>
<p>هم چنین از رفیع بن مهران نقل شده که گفت : « در عهد خلافت ابی بکر ، مسلمین قرآن را در مصحفی جمع نمودند .» (همان ص 9 )</p>
<p>نویسنده مصحف فاطمه کیست ؟</p>
<p>از مجموع روایات استفاده می شود که کاتب و نویسنده مصحف فاطمه علیها السلام ، علی بن ابی طالب علیه السلام بوده است. حامد بن عثمان در مورد مصحف فاطمه علیها السلام از امام صادق علیه السلام سؤال نمود . حضرت در جواب فرمود : امیرالمؤمنین علیه السلام هرچه را می نشنید می نوشت تا آن کهخ تبدیل به مصحفی شد . ( اصول کافی ج 1 ص 240 ح 2)</p>
<p>ابوعبیده نیز از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمود :« &#8230; علی علیه السلام آن را می نوشت و این همان مصحف فاطمه است . » ( همان ص 241 ح 5)</p>
<p>علی بن أبی حمزه از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمود : «&#8230; نزد ما مصحف فاطمه علیها السلام و خطّ علی علیه السلام است . »</p>
<p>املا کننده کیست ؟</p>
<p>از برخی روایات استفاده می شود که املا کننده خداوند است . ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمود : « همانا نزد ما مصخف فاطمه است و چه چیز آنان را به مصحف فاطمه آگاه کرد ؟ &#8230; همانا آن مکتوبی است که خداوند آن را املا کرده و به حضرتش وحی نموده است .» ( بصائر الدرجات ص 152 ح 3 )</p>
<p>در بعضی از روایات آمده است که املا کننده فرشته بوده است (اصول کافی ج 1 ص 245 ح 2 ) همچنین از برخی دیگر استفاده می شود که املا کننده جبرئیل بوده است . ( همان ج 1 ص 241 ح 5 ) در دسته ای از روایات ، املا کننده رسول خدا صلی الله علیه و اله معرفی شده است . (بصائر الدرجات ص 157 ح 1 )</p>
<p>با جمع روایات به این معنا می رسیم که خداوند آن را از طریق فرشته عام یا خاصش به پیامبر صلی الله علیه و اله ابلاغ می کرد و پیامبر صلی الله علیه و اله به حضرت زهرا علیها السلام قرائت می نمود و امیرالمؤمنین علیه السلام نیز آن را می نوشت . و نیز بخشی از آن مستقیماً به توسّط جبرئیل بر حضرت زهرا علیها السلام نازل شده است .</p>
<p>سرّ انتساب این مصحف به حضرت زهرا علیها السلام ، با وجود آن که کتابت به دست حضرت امیزالمؤمنین علیه السلام بوده ، آن است که الهام مطالب مصحف و خطابه های آن متوجه حضرت زهرا علیها السلام بوده است .</p>
<p>محتوای مصحف فاطمه علیها السلام</p>
<p>آنچه به طور قطع در مورد مصحف حضرت فاطمه علیها السلام نفی شده دو امر است :</p>
<p>1- قرآن</p>
<p>در کثیری از روایات که در آن از مصحف فاطمه علیها السلام سخن به میان آمده است ، به صراحت به این نکته اشاره دارد که آن نه تنها قرآن نیست ، بلکه آیه ای از آیات قرآن نیز در آن نیامده است .</p>
<p>محمد بن مسلم از امام صادق علیه السلام نقل می کند : فاطمه مصحفی را باقی گذاشت که قرآن نیست . ( همان ص 155 ح 14 )</p>
<p>علی بن حمزه از عبد صالح علیه السلام نقل می کند که فرمود : مصحف فاطمه نزد ماست که در آن آیه ای از آیات قرآن نیست ( همان ص 154 ح 89)</p>
<p>2- احکام شرع</p>
<p>نه تنها در مصحف فاطمه علیها السلام آیات قرآن وجود ندارد ، بلکه از هرگونه احکام حلال و حرام نیز خالی است .</p>
<p>امام صادق علیه السلام فرمود : « &#8230; آگاه باش که در مصحف فاطمه هیچ حکمی از حلال و حرام نیست &#8230; » ( اصول کافی ج 1 ص 240 ح 2 )</p>
<p>محتوای مصحف فاطمه</p>
<p>در هیچ روایتی به همة محتوای مصحف فاطمه علیها السلام اشاره نشده است ، ولی از مجموع روایات برخی از محتویات استفاده می شود :</p>
<p>1- مقام پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله</p>
<p>ابوعبیده از امام صادق علیه السلام نقل می کند : فاطمه بعد از پدرش 75 روز زنده بود . در این ایام به جهت دوری از پدرش به شدت ناراحت بود . جبرئیل همواره بر او نازل می شد و در عزای پدرش او را تعزیت داده و از او دلجویی می نمود و نیز خبر از پدرش و جلالت و مقام او می داد &#8230; علی علیه السلام آنها را می نوشت و این است مصحف فاطمه ( همان ص 241 ح 5 )</p>
<p>2- آینده ذریة زهرا</p>
<p>در همان روایت صحیح آمده است : « &#8230; و خبر می داد او را به آنچه بعد از وی بر ذریّه اش وارد می شود .»</p>
<p>3- علم حوادث</p>
<p>در حدیثی از امام صادق علیه السلام منقول است که فرمود : « و امّا مصحف فاطمه ، در آن اموری است که در آینده اتفاق خواهد افتاد » ( بحار الانوار ج 26 ص 18 ح 1 )</p>
<p>هم چنین در حدیث حمّاد بن عثمان از امام صادق علیه السلام وارد است که حضرت فرمود : « &#8230; آگاه باش ! در آن – مصحف فاطمه – حلال و حرام نیست ، بلکه در آن علم به اموری است که در آینده اتفاق می افتد . » (اصول کافی ج 1 ص 240 ح 2)</p>
<p>4- اسماء انبیا و اوصیا</p>
<p>در روایتی از امام علیه السلام وارد شده که فرمود : « هیچ نبی یا وصیّی نیست مگر آنکه نامش در کتابی است که نزد من است ؛ یعنی مصحف فاطمه » ( بحار ج 47 ص 32 )</p>
<p>5- اسماء ملوک و پدرانشان</p>
<p>در روایت سابق از امام صادق علیه السلام چنین آمده است : « و اما مصحف فاطمه در آن علم به امور آینده است ، اسامی کسانی است که تا روز قیامت حکومت می کنند . » (همان ج 26 ص 18 ح 1)</p>
<p>و در حدیثی دیگر اشاره به اسم آنان و اسم پدرانشان شده است . (اصول کافی ج 1ص 242 ح 8 )</p>
<p>6- وصیت فاطمه</p>
<p>سلیمان بن خالد از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمود : « مصحف فاطمه را بیرون آورید ، زیرا در آن وصیت فاطمه است » ( اصول کافی ج 1ص 241 ح 4)</p>
<p>تمام مطالب فوق به جز آنچه با رنگ قرمز نوشته شده است از کتاب شیعه شناسی و پاسخ به شبهات نوشته استاد رضوانی جلد 1 صفحه 307 الی 313 نقل شده است</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://monjiblog.com/313/2009/09/30/9/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چرا نام اهل بیت در قرآن نیامده است ؟</title>
		<link>http://monjiblog.com/313/2009/09/30/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%9f/</link>
		<comments>http://monjiblog.com/313/2009/09/30/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 09:23:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>313</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://monjiblog.com/313/2009/09/30/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[چرا نام اهل بیت در قرآن نیامده است ؟
گاهی در بعض اذهان خطور می کند و احیاناً سؤال هم می شود که چرا در قرآن ، صریحاً اسمی از امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیامده است و حال آنکه معتقدیم : اصیل ترین مسائل در دین ما ، مسأله ی ولایت و امامت علی علیه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چرا نام اهل بیت در قرآن نیامده است ؟</p>
<p>گاهی در بعض اذهان خطور می کند و احیاناً سؤال هم می شود که چرا در قرآن ، صریحاً اسمی از امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیامده است و حال آنکه معتقدیم : اصیل ترین مسائل در دین ما ، مسأله ی ولایت و امامت علی علیه السلام است .                  در پاسخ به این سؤال چند جواب به صورت خلاصه ذکر می کنیم :                      </p>
<p>1- قرآن کریم ، کتابی است آسمانی که در کلیّات اموری که متکفل سعادت بشر در دنیا و آخرت است بیان گردیده ، و شرح اسرار و دقایق و حقایق و جزئیات آن به نبی اکرم (ص) واگذر گردیده است . همان طور که تفصیل همه آیات در تمامی ابواب به عهدة آن حضرت محوّل شده ، تشریح آیات امامت نیز به او واگذار شده است . خداوند متعال گفتار رسول خود را به طور مطلق امضا کرده است ، آنجا که می فرماید : « أنزلنا إلیک الذکر لتبیّن للناس ما نُزّل إلیهم » (نحل / 44)  پس آنچه که ایشان بفرماید حجت است و جای بحث نیست . </p>
<p>امام صادق علیه السلام به این سؤال یک جواب نقضی بسیار زیبا می دهد .ابوبصیر می گوید :  به امام صادق علیه السلام گفتم مردم می گویند : چرا نام علی و اهل بیت ایشان در کتاب خدا نیست ؟ فرمود : به آنان بگو نماز بر رسول خدا (ص) نازل شد ولی خداوند رکعات آن را که سه یا چهار تاست در کتابش نام نبرد ، تا آنکه رسول الله (ص) آن را برای مردم تفسیر کرد .و &#8230; (کافی ج 1 ص 286 )</p>
<p>2- شاید یکی از حکمت های عدم تصریح نام ائمه در  قرآن و واگذاشتن تبیین آیات در این زمینه به عهدة پیامبر (ص) آزمون امت بوده که در سرنوشت نسل ها اثری مستقیم دارد . آزمایش انسان ها یک سنت الهی بشمار می رود و در تمام ادوار تاریخ نمونه هایی از آن را به وضوح می بینیم مثلاً امتحان کردن یهودیان در داستان یوم السبت یا امتحان کرد فرشتگان با خلقت حضرت آدم و جریان سجده کردن . و&#8230; بالاخره امت اسلامی هم مورد آزمایش قرارگرفتند . رسول الله (ص) در طول حیات خود بارها و بارها  به ولایت علی علیه السلام  اشاره کردند بطوری که حجت را بر همگان تمام کردند . روزی پیامبر در جمع اصحاب فرمود : من قال لا اله الا الله دخل الجنه ؛ دو نفر از صحابه ( که ما هر دو را می شناسیم ) گفتند : فنحن نقول لا اله الا الله ؛ رسول خدا در حالی که دست روی سر علی گذاشته بود فرمود : انما تقبل شهاده لا اله الا الله من هذا و شیعته ؛ بعد به آن دو نفر فرمود : من علامه ذلک ان لاتجلسا مجلسه و لا تکذبا قوله . (بحار ج 27 ص 201 )</p>
<p>لذا برای آزمایش امت اسلامی خداوند متعال نام ایشان را ذکر نکرد تا هدایت شدگان معرفی شوند .  .والله اعلم </p>
<p>3- از روایات معصومین علیهم السلام و تحقیقات رجال دین به این نتیجه می رسیم که احتمالا از جمله موجبات این ابهام و عدم تصریح به نام مقدس امیرالمؤمنین به عنوان ولی امر مسلمین در متن قرآن موضوع صیانت قرآن از تحریف بوده است . </p>
<p>زیرا منافقان خطرناکی که با پنهان داشتن کفر درونی خود ، دست ایمان به پیغمبر اکرم (ص) داده و خود را به طمع رسیدن به اهداف شیطانی در عداد امت اسلامی جا زده بودند و در راه رسیدن به اهداف خود (چنانکه تاریخ پس از رحلت رسول اکرم به خوبی نشان داد) از اقدام به هر نوع جنایت و جور و ستم ، حتّی به خاندان پیامبر در فجیع ترین صورت خودداری نمی کردند !</p>
<p>کسانی که به وجود نازنین اهل بیت رحم نکردند صد در صد اگر نام علی در قرآن ذکر می شد با تمام قوی علیه قرآن قیام میکردند و او را تحریف می کردند . همانطور که با احادیث رسول الله بدلیل ذکر مناقب علی جنگیدند ! و خواندن احادیث رسول الله را ممنوع کردند چون اکثر احادیث رسول خدا در مدح و فضل مولا علی بود .</p>
<p> ممکن است  از این کلام ما اشکالی به ذهن برسد و بگویید خداوند وعده ی حفظ قرآن از تحریف داده است : إنا نحن نزلنا الذکر و إنا له لحافظون (حجر/9) بنابراین مصونیت قرآن نیازی به ابهام آمیز بودن آیات ولایت نخواهد داشت .</p>
<p>در جواب به یک  حدیث اشاره می کنیم که  می گوید ؛ ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها . سنت جاریه خداوند در عالم این است که افعال خود را از طریق اسباب و علل به وقوع می رساند . </p>
<p>در قرآن می فرماید : و ما من دابه فی الارض إلا علی الله رزقها &#8230; (هود /6) این آیه بدین معنا نیست که روزی هر جنبنده ای از مجرای غیبی و غیر عادی به او می رسد و احتیاج به حرکت و فعالیتی ندارد بلکه خدا مقدر کرده که روزی جنبندگان را از طریق اسباب و علل به آنها برساند . حال اگر خدای متعال وعده ی حفظ قرآن داده و صیانت آن را به عهده گرفته است ، لازمه اش این نیست که منحصراً نحوه ی حفظش نحوه ی خارق العاده و از مجرای غیب باشد بلکه یکی از علل و اسباب عادی آن ، مبهم گذاردن آیات ولایت و تصریح ننمودن به اسامی امامان علیهم السلام  و گنجاندن آن آیات در خلال آیات احکام و قصص می باشد . </p>
<p>موفق باشید </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://monjiblog.com/313/2009/09/30/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>حقیقت مهدویت از نگاه شیعه</title>
		<link>http://monjiblog.com/313/2009/09/29/%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%d9%85%d9%87%d8%af%d9%88%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b9%d9%87/</link>
		<comments>http://monjiblog.com/313/2009/09/29/%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%d9%85%d9%87%d8%af%d9%88%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b9%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 15:43:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>313</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://monjiblog.com/313/?p=3</guid>
		<description><![CDATA[موضوع مهدویت و امام غائب، هرچند به نظر می‌رسد که جزو بدیهیات فرهنگ شیعه باشد، اما با کمی تأمل می‌توان دریافت که شاید حقیقت این موضوع هنوزبه طور کامل تبیین نشده‌باشد. سرویس فرهنگ و اندیشه آفتاب، در راستای تلاش برای روشن ساختن بخشی از حقایق ناشناخته و مکتوم درباره وجود مقدس حضرت ولی عصر (عج)، به مناسبت نیمه شعبان‌المعظم گفتگویی با آیت‌الله میرسید محمد یثربی انجام داده‌است. آیت الله یثربی از اساتید برجسته دروس خارج فقه و اصول حوزه علمیه قم و رئیس حوزه علمیه کاشان در سال 1333 هجری شمسی در شهر مقدس قم در بیت علم وفقاهت چشم به جهان گشود. پدر بزرگوارشان مرحوم آیت الله آقای حاج سید مهدی یثربی می‌باشد، که تا زمان وفات (1385) ریاست حوزه علمیه کاشان، نمایندگی ولی فقیه و امامت جمعه کاشان را عهده‌دار بودند. آیت‌الله یثربی، در محضر اساتید بزرگی چون آیات عظام، گلپایگانی، حاج آقا مرتضی حائری، میرزا جواد تبریزی، وحید خراسانی، روحانی و سلطانی طباطبایی، همچنین شهید مطهری و آیت‌الله جوادی آملی تلمذ کرده‌‌است. از ایشان آثار و تألیفات متعددی منتشر شده‌است که از جمله آن‌ها می‌توان به «تقریرات درس مکاسب محرمه (فقه) در 2جلد»، «کتاب حج در 3 جلد»، «تفسیر آیات ولایت»، «شرح رساله حقوق امام سجاد – علیه السلام – (فارسی) در 3جلد»؛ «شرح زیارت عاشورا» و ... اشاره کرد. تأسیس مؤسسه تحقیقاتی «علامه مجدّد وحید بهبهانی» نیز از دیگر اقدامات ماندگار این استاد حوزه علمیه قم است. گفتگوی ما با آیت‌الله میر سید محمد یثربی درباره موضوع مهدویت، در یک بعد‌از ظهر گرم تیرماه در دفتر موسسه تحقیقاتی «علامه مجدّد وحید بهبهانی» در شهر مقدس قم، انجام شد. آیت‌الله یثربی به گرمی از ما پذیرایی کرد و سخنان عمیق و شیرین ایشان تا هنگام اذان مغرب ادامه یافت. آنچه در پی می‌آید، بخش نخست گفتگوی دو ساعته سرویس فرهنگ و اندیشه آفتاب با آیت‌الله یثربی است. ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" width="510">
<tbody>
<tr>
<td dir="rtl" align="center"><span style="font-size: 11pt;color: #306060;font-family: Times New Roman"><span style="font-family: Times New Roman;color: #306060"><strong>حقیقت مهدویت از نگاه شیعه</strong></span></span><strong></strong></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<div style="margin-top: 10px;margin-right: 40px" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt;color: #ff6600;font-family: Tahoma">آیت‌الله یثربی</span></div>
<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" width="450">
<tbody>
<tr>
<td><img src="http://www.shia-news.com/Img/space.gif" border="0" alt="" width="10" height="7" /></td>
</tr>
<tr>
<td dir="rtl"><span style="font-size: 8pt;color: #556655;font-family: Tahoma"></p>
<div>
<p align="justify">موضوع مهدویت و امام غائب، هرچند به نظر می‌رسد که جزو بدیهیات فرهنگ شیعه باشد، اما با کمی تأمل می‌توان دریافت که شاید حقیقت این موضوع هنوزبه طور کامل تبیین نشده‌باشد. سرویس فرهنگ و اندیشه آفتاب، در راستای تلاش برای روشن ساختن بخشی از حقایق ناشناخته و مکتوم درباره وجود مقدس حضرت ولی عصر (عج)، به مناسبت نیمه شعبان‌المعظم گفتگویی با آیت‌الله میرسید محمد یثربی انجام داده‌است. آیت الله یثربی از اساتید برجسته دروس خارج فقه و اصول حوزه علمیه قم و رئیس حوزه علمیه کاشان در سال 1333 هجری شمسی در شهر مقدس قم در بیت علم وفقاهت چشم به جهان گشود. پدر بزرگوارشان مرحوم آیت الله آقای حاج سید مهدی یثربی می‌باشد، که تا زمان وفات (1385) ریاست حوزه علمیه کاشان، نمایندگی ولی فقیه و امامت جمعه کاشان را عهده‌دار بودند. آیت‌الله یثربی، در محضر اساتید بزرگی چون آیات عظام، گلپایگانی، حاج آقا مرتضی حائری، میرزا جواد تبریزی، وحید خراسانی، روحانی و سلطانی طباطبایی، همچنین شهید مطهری و آیت‌الله جوادی آملی تلمذ کرده‌‌است. از ایشان آثار و تألیفات متعددی منتشر شده‌است که از جمله آن‌ها می‌توان به «تقریرات درس مکاسب محرمه (فقه) در 2جلد»، «کتاب حج در 3 جلد»، «تفسیر آیات ولایت»، «شرح رساله حقوق امام سجاد – علیه السلام – (فارسی) در 3جلد»؛ «شرح زیارت عاشورا» و &#8230; اشاره کرد. تأسیس مؤسسه تحقیقاتی «علامه مجدّد وحید بهبهانی» نیز از دیگر اقدامات ماندگار این استاد حوزه علمیه قم است. گفتگوی ما با آیت‌الله میر سید محمد یثربی درباره موضوع مهدویت، در یک بعد‌از ظهر گرم تیرماه در دفتر موسسه تحقیقاتی «علامه مجدّد وحید بهبهانی» در شهر مقدس قم، انجام شد. آیت‌الله یثربی به گرمی از ما پذیرایی کرد و سخنان عمیق و شیرین ایشان تا هنگام اذان مغرب ادامه یافت. آنچه در پی می‌آید، بخش نخست گفتگوی دو ساعته سرویس فرهنگ و اندیشه آفتاب با آیت‌الله یثربی است.</p>
<p>به گزارش شیعه نیوز به نقل از آفتاب ، آیت الله یثربی گفت: «معمولاً به مسئله مهدویت به عنوان یک موضوع آینده جهانی یا پایان جهان نگاه می‌شود که هم در قرآن و هم در کتب آسمانی دیگر مثل تورات و انجیل و زبور از آن به عنوان وعده‌ای قطعی و الهی نام برده شده است».</p>
<p>آیت‌الله میر سید محمد یثربی، رئیس حوزه علمیه کاشان و از اساتید برجسته درس خارج حوزه علمیه قم، در گفتگوی اختصاصی با سرویس فرهنگ و اندیشه آفتاب، گفت: «اساساً عالم خلقت الزاماً از ابتدا تا انتها نیازمند وجود امام است ولی این موضوع مورد غفلت واقع شده و در مورد امام زمان (عجل الله فرجه) نیز فقط به ثمره وجودیشان، سن و سال و طول عمر ایشان پرداخته می‌شود در حالی که در ابتدا معرفت به امام باید کامل بشود تا به یکی از شئون ایشان که کمال جامعه و ایده‌آل مطلوب است برسیم».</p>
<p><span style="color: #ff6600">اثبات وجود امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف</span></p>
<p>وی درباره دلایل اثبات مهدویت گفت: «نسبت به اثبات امام در هر دوره‌ای صرف‌نظر از براهین نقلی، برهان عقلی هم وجود دارد. «قاعده لطف»، ‌«علت غایی آفرینش» و «برهان تقابل قطبین»، از جمله براهین مختلفی است که درباره مسئله مهدویت و وجود «امام حی» در اختیار داریم».</p>
<p>این استاد حوزه علمیه قم در تشریح «برهان قاعده لطف» گفت: «بر حسب طبیعت خلقت انسان، همه افراد بشر دارای اختیار هستند که یا به سمت خیر روند یا به سمت شر و بدی. انسان ممکن است به سمت شر رود و دچار خطا شود و این انسان خطاکار نیازمند یاور و پناه و حامی است و لطف خداوند همیشه شامل حال انسان است و محال است که او را تنها بگذارد و انسان بی‌پناه نخواهد بود».</p>
<p>آیت‌الله یثربی در ادامه به برهان‌های عقلی دیگری که در باب اثبات مهدویت وجود دارد، اشاره کرد و گفت: «از طریق قاعده «امکان اشرف»، نیز می‌توان این مطلب را اثبات کرد».</p>
<p>وی در تشریح این قاعده گفت: «وجود، حیات، علم، قدرت و همه این کمالات غیرمتناهی از ناحیه کمال مطلق، که ذات اقدس خداوند است مستقیماً به اخس [مرتبه پایین] نمی‌رسد، بلکه طبیعت این است که از مرتبه اشرف به اخس برسد»</p>
<p>وی افزود: «این اشرف در لسان متشرعه «حجت‌الله» است که در بین علمای علم معرفت، از آن به «انسان کامل»، در اصطلاح فلسفه مشاء، به «عقل فعال»، در فلسفه اشراق به «کلمه قدسیه» و در فلسفه پهلوی و فرس قدیم به «کدبانو و کدخدای عالم» تعبیر شده است. و امکان ندارد که در هیچ دوره‌ای از تاریخ زندگی موجودات این واسطه فیض وجود نداشته باشد».</p>
<p>آیت‌الله یثربی تأکید کرد: «اگر حجت و امام وجود نداشته باشد زمین قابل ادامه نخواهد بود. حتی در بعضی روایات آمده است که «الحجة قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق» (1) یعنی «قبل از اینکه خداوند هر موجودی را بیافریند حجت اولین موجود است و در تمام زمان ها وجود دارد و پایان آفرینش نیز به اوست »».</p>
<p>او در ادامه گفت: «رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرموند: «اول ما خلق الله نوری » (2) «اولین مخلوق نور رسول است» و فیض خداوند از این طریق به سایر مخلوقات می‌رسد و از آنجا که فیض خداوند همواره جاری است، این واسطه هم، همواره باید وجود داشته باشد».</p>
<p>استاد حوزه علمیه قم از «علت غایی» -که یکی از مراتب سلسله علل اربعه است- به عنوان برهان دیگری که می‌توان به آن تمسک جست یاد کرد و در تشریح آن گفت: «علت غایی، اگرچه در وجود موخر است اما در تصور مقدم است».</p>
<p>وی افزود: «سلسله ممکنات بدون وجود حجج الاهیه غیرممکن است و در تمام اعصار آفرینش حجت وجود داشته است. گاهی در قالب انبیاء، گاهی در قالب اوصیاء و بعد از رسول خاتم در قالب ائمه ما هستند. در واقع خداوند این‌گونه مقرر کرده است که فیضش از جانب امام در هر عصری جاری باشد. و این فیض بعد از رسول خاتم، ائمه ما تا وجود امام عصر (عجل الله فرجه) می‌باشند».</p>
<p><span style="color: #ff6600">ریشه‌های تاریخی مساله مهدویّت</span></p>
<p>رئیس حوزه علمیه کاشان، درباره ریشه‌های مسئله مهدویت در تاریخ گفت: «ریشه مهدویت به مسئله نبوت گره خورده است. ارسال رسل و انزال کتب و بحث پیغمبران و حتی خود نبوت هم بر اساس لطف خداوند است که خداوند بندگان خویش را رها نکرده و از نظر عقلی هم محال است که رها کند. پس طبعاً در هر زمانی که بحثی را از هر یک از انبیاء الهی را یادآوری کنیم مسئله امام و امام حی و حضرت مهدی عجل الله فرجه (به معنای عام)، خود به خود، تداعی می‌شود».</p>
<p>آیت‌الله یثربی در ادامه گفت: «هم در تورات، هم انجیل و هم در کتب مربوط به آئین زرتشت، و حتی در جاماسب‌نامه که مربوط به عصر گشتاسب است، مسأله موعود عالم وجود دارد».</p>
<p>وی افزود: «تاریخ نبوت و مهدویت با اصل خلقت بشر گره خورده است. علت غایی همه آفرینش، وجود انسان است و در حدیث قدسی هم آمده است: «عبدی خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی» (3) (یعنی همه عالم را برای عبد و بنده خود خلق کردیم و عبد و بنده را برای خودم خلق کردم) و علت اینکه آدم برای خدا خلق شده این آیه شریفه است «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» (4) یعنی که همه را برای عبودیت خلق کرده‌ایم».</p>
<p><span style="color: #ff6600">پاسخ به شبهه درمورد عمر طولانی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف </span></p>
<p>استاد برجسته درس خارج حوزه علمیه قم، درباره شبهاتی که در مورد امام زمان وجود دارد تصریح کرد: «یکی از مهمترین شبهات این است که چرا امام عصر (عج) عمر طولانی دارند».</p>
<p>وی افزود: «با سه دلیل می‌توان این شبهه را دفع کرد. 1- از حیث برهان عقلی 2- از حیث وقوع خارجی 3- از حیث براهین نقلی».</p>
<p>آیت‌الله یثربی در ارتباط با دلیل اول گفت: «اگر به معنی لغوی کلمه امام توجه کنیم به معنی مقدم و پیشواست؛ معنای امام عصر (عجل الله فرجه) «حجت این زمان و آن زمان» نیست، بلکه «حجت بر زمان» است،‌ زمان هم خود مخلوقی از مخلوقات خداوند است و وقتی امام مقدم باشد زمان در اختیار امام قرار می‌گیرد».</p>
<p>وی با اشاره به نظر شیعه مبنی بر این‌‌که حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام ردالشمس کردند (5)، افزود: «پس عالم آفرینش در ید قدرت امام است و زمانی که بپذیریم مخلوقات موخر از امامند پس موخر بر مقدم تاثیر نمی‌گذارد. موخر می‌تواند بر موخر تاثیر بگذارد».</p>
<p>رئیس مؤسسه تحقیقاتی «علّامه مجدّد وحید بهبهانی»، با بیان اینکه «از حیث وقوع خارجی، عامه و اهل سنت و حتی اهل کتاب مثل یهودیان و مسیحیان پذیرفته‌اند که انبیایی در بین انبیای ما وجود داشته‌اند که قرنها عمر کردند و حتی در قرآن هم ذکر شده که حضرت نوح (علیه السلام) 950 سال پیغمبری کرده است» (6)، افزود: «هیچ دلیلی وجود ندارد که ما نپذیریم که بر اساس اراده الهی یکی از بندگان خداوند عمر طولانی کرده باشد».</p>
<p>وی با تأکید بر این نکته که «براهین نقلی نیز نسبت به وجود امام زمان بسیار زیاد است»، گفت: «از همه معصومین (علیهم السلام) از شخص رسول‌الله (صلی الله علیه و آله وسلم) تا امام عسکری (علیهم السلام) روایات مختلفی در مورد حضرت مهدی و موعود آخرالزمان (عجل الله فرجه) نقل شده که در بین این روایات، روایات متعددی که از نظر فن روایی صحت کامل داشته باشند و هیچ مناقشه‌ای در باره آن‌ها وجود نداشته‌باشد، بسیار است».</p>
<p>آیت‌الله یثربی در ادامه به یکی از این روایات اشاره کرد و گفت: «بر اساس این روایت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمودند: اگر یک روز از عمر دنیا باقی مانده باشد خداوند آن روز را آن‌قدر طولانی می‌کند تا آن موعود بیاید. اسم او اسم من است کنیه‌اش کنیه من و وقتی می‌آید که ظلم وجور به حد اعلی رسیده باشد و خداوند متعال به وسیله او همه عالم را سرشار از عدل و عدالت می‌کند» (7).</p>
<p><span style="color: #ff6600">مهدویّت و مکاتب منحرف</span></p>
<p>استاد حوزه علمیه قم در ارتباط با ریشه‌های تاریخی انحرافات و نحله‌های مختلف فکری شیعی گفت: «دو تصور اصلی در مورد امام عصر (عجل الله فرجه) در بین شیعیان وجود دارد. 1- آن تصوری که شیخیه قائل شده‌اند 2- آن تصوری که در مکتب بعضی عرفا وجود دارد چه عرفای شیعه و سنی».</p>
<p>وی در تشریح تصور شیخیه از امام عصر (عجل الله فرجه) گفت: «تعبیر شیخ احمد احصائی (از بنیانگذاران شیخیه) این است که که چون مهدی (عجل الله فرجه) از دشمنانش می‌ترسد به عالم «هور قلیا» رفته‌است و هر زمان که وقت ظهور باشد در هر جسمی که خودشان بخواهند تجلّی می‌کنند».</p>
<p>آیت‌الله یثربی افزود: «اما اینکه عالم هور قلیا چه عالمی است، شیخیه معتقدند که «اقلیم هشتم» است»!</p>
<p>آیت‌الله یثربی با بیان این‌که شیخیه در مورد اقلیم هشتم توضیح قابل درکی ندارند افزود: «همین درست نفهمیدن متون و عدم تطابق آنها با موازین عقلی، باورهایی را به وجود می‌آورد که عده‌ای جرات می‌کنند و می‌گویند ما مهدی هستیم».</p>
<p>رئیس حوزه علمیه کاشان، در تشریح عبارت «وجود نوعی» نیز گفت: «مولوی در خصوص امام زمان (عجل الله فرجه) گفته‌اند. «که مهدی همان یاور و هدایت‌کننده، و ‌همان که انسان را از انحراف نگه می‌دارد است» و این همان وجود نوعی است».</p>
<p>وی درباره مسأله بابیت و مدعیان دروغینی که در ادوار مختلف ظهور کرده‌اند، با بیان اینکه «اگر کسی مهدی و مهدویت را بفهمد محال است که هر ادعایی را بپذیرد»، افزود: «سیدعلی محمد باب و یا بعد از آن عوامل دیگرش،‌ ابتدا ادعای بابیت کردند، و این در حالی است که بابیت در شیعه امر مقبولی است؛ مثل باب نواب خاصه یا همان نواب اربعه».</p>
<p>آیت‌الله یثربی با یادآوری این نکته که «با وفات «علی‌ابن محمد سمری» باب نواب خاصه، بسته شد»، افزود: «در روایات متعدد آمده است که از ناحیه خود حضرت (عجل الله فرجه) نامه‌ای به علی‌ابن محمد سمری داده شد با این مضمون که ‌«روزهای آخر عمرت است کارهایت را انجام بده و به همگان اعلام کن که بعد از تو نایبی وجود ندارد. و این باب بسته شده است»(8).</p>
<p>وی افزود: «این در حالی است که عده‌ای مثل شلمغانی در همان عصر و در آغاز غیبت کبری آمدند و ادعای بابیت کردند» (9).</p>
<p>آیت‌الله یثربی یا بیان اینکه «تمام ابزارهایی که برای انحراف به‌کار گرفته می‌شود بخشی از واقعیت را به همراه دارد چرا که اگر باطل محض باشد، مقبولیت پیدا نمی‌کند»، گفت: «این همان سخن حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج‌البلاغه است «که اهل فتنه، حق و باطل را با هم مخلوط می‌کنند تا به نتیجه دلخواه برسند».</p>
<p>استاد حوزه علمیه قم با بیان اینکه «بابیت و نیابت واقعی، در دوره غیبت صغری، مدت‌زمانی بیش از 70 سال طول کشیده است»، گفت: «این در حالی است که سیدعلی محمد باب حدود 1200 سال بعد از بسته شدن موضوع بابیت واقعی امام زمان (عجل الله فرجه)، ابتدا ادعای بابیت کرد، بعد از آن ادعا کرد خود امام زمان هستم و بعد گفت که پیغمبر هستم و بعد هم که خود خدا هستم».</p>
<p>آیت‌الله یثربی با اشاره به این‌که ریشه‌های انحراف همان بد فهمیدن است، در ادامه افزود: «معمولاً آیه‌ها با اشاره هستند و روایات با صراحت. اگر معانی را درست دریافت کنیم و دریافتهای صحیح را به مردم انتقال دهیم جلوی سوءاستفاده‌ها گرفته می‌شود».</p>
<p>وی خاطرنشان کرد: «کسی که باب است مسلماً باید بگوید من امام را می‌بینم در حالی که روایات فراوان داریم که هر کس مدعی رویت شد تکذیب کنید. هم توقیت را باید تکذیب کرد (10) و هم ادعای مشاهده و زیارت را».</p>
<p>او با اشاره به اینکه روایاتی وجود دارد که برخی بزرگان و گذشتگان ما امام زمان (عجل الله فرجه) را زیارت کرده‌اند، ‌افزود: «بزرگانی مثل سیدبن طاووس یا سیدبحرالعلوم و یا دیگر بزرگان هرگز به صراحت اعلام رویت نکردند، بلکه از لابه‌لای حرفهایشان چنین استشمام شده که مدعی رویت بوده‌اند و یا اینکه این مسأله را در پایان عمرشان مطرح کرده‌اند».</p>
<p>آیت‌الله یثربی افزود: «این بزرگان کسانی بودند که به دنبال پول و قدرت و مقام نبودند و اگر هم چنین ادعایی کرده‌اند صرفاً برای هدایت مردم بوده است و آنقدر این افراد از دنیا گریزان بودند، که سیدبن طاووس (قدس سره) با آنکه مُلای کم‌نظیری در بین علمای شیعه بود، اما با این حال مرجعیت شیعه را قبول نکرد و سیدبحرالعلوم (قدس سره) هم چنین بود».</p>
<p><span style="color: #ff6600">1- کافی ، جلد 1 ، صفحه 177<br />
2- بحارالانوار ، جلد 1 صفحه 97<br />
3- الجواهر السنیّة ، صفحه 361<br />
4- سوره ذاریات ، آیه 56<br />
5- من لا یحضره الفقیه ، جلد 1 صفحه 203<br />
6- سوره عنکبوت ، آیه 14<br />
7- ارشاد مفید ، جلد 2 صفحه 340<br />
8- کتاب الغیبة ، شیخ طوسی ، صفحه 395<br />
9- کتاب الغیبة ، شیخ طوسی ، صفحه 403<br />
10- کتاب الغیبة ، شیخ طوسی ، صفحه 426</span></div>
<p></span></td>
</tr>
</tbody>
</table>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://monjiblog.com/313/2009/09/29/%d8%ad%d9%82%db%8c%d9%82%d8%aa-%d9%85%d9%87%d8%af%d9%88%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%b9%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>

