نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
admin در تاریخ : آگوست 2nd, 2009
ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان بغض تغزل کرده بود
سیزده روز آسمان در خاک مست افتاده بود
چهارده شب این شراب کهنه قل قل کرده بود
حتم دارم در شب میلادت ای غوغاترین
حضرت حق نیز در کارش تامل کرده بود
هنر فرشته تابیایی ای معایی ترین
بال های خویش را دست توسل کرده بود
مرحبا نوحی که در طوفان ظلمت بی دریغ
ذوالفقارش را به سمت آسمان پل کرده بود
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
admin در تاریخ : جولای 31st, 2009
غیر از طواف چشم توام انتظار نیست
حتی بهار بی تو بیاید بهار نیست
آقا! میان این همه تعبیر بی کسی
این جا کسی غریب تر از ذوالفقار نیست
حتی هزار فرسخ از این فصل سوخته
بر جاده های چشم به راهی غبار نیست
وا حسرتا به ناصیه این زمین سرد
سوسوی چشم های شما بر مدار نیست
این زخم و این نشان و غزل واره ای کبود
جز چند بیت سوخته ام یادگار نیست
برگرد ای بلوغ شکفتن که باغ را
حتی بهار بی تو بیاید بهار نیست
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
admin در تاریخ : جولای 31st, 2009
در اضطراب چه شبها که صبح شان گم شد
چه روزها که گرفتار روز هفتم شد
چقدر هفته پر از شنبه شد به جمعه رسید
و جمعه روز تفرّج برای مردم شد
چقدر شنبه و یک شنبه و دوشنبه رسید
ولی همیشه و هر هفته جمعهها گم شد
چه هفتهها که رسید و چه هفتهها که گذشت
شمارشی که خلاصه به چند و چندم شد
و هفتهای که فقط ریشه در گذشتن داشت
برای شعله کشیدن به خویش هیزم شد
نه شنبه و نه به جمعه، نه هیچ روز دگر
در انتظار تو قلبی پر از تلاطم شد
کدام جمعه موعود میزنی لبخند
به این جهان که پر از قحطی تبسم شد؟
برای آمدنت جمعهای معین کن
که هفتهها همهشان خالی از ترنم شد
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
admin در تاریخ : جولای 31st, 2009
صدا می آید از ژرفای چاه، امشب ببین… افتاده در من عکس ماه، امشب که در آیینه حیرت می کند از من؟ چه سرشار است از راز این نگاه،امشب! چراغ اشک روشن کرده جانم را شبی؛ شبی رشک پگاه، امشب درخشید آسمان در من به زیبایی دل من! هر چه می خواهی، بخواه، امشب بشوی- ای روح تر دامن- گناهت را که طفل اشک من افتاده راه امشب صدایم کن …پناهم ده … رهایم کن مرا دریاب- ای تنها پناه!- امشب کران تا بی کران، دریای بخشایش خدای من! کم آوردم گناه …! امشب * گفتم به لحظه نام تورا، جاودانه شد
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
admin در تاریخ : جولای 31st, 2009
وای بر ما! چگونه او همهاش حرص ما را میخورد، جوش ما را میزند و ما بیخیال در تنپروری و آسودهطلبی خویش دفن شدهایم؟
چگونه او ثواب صبوریهایش را نثار ما میکند، آن وقت ما جای اینکه باری از دوشش برداریم، دائم بر هفتاد من غمش میافزاییم؟! چقدر برای ما استغفار کند؟ چقدر از اهل سماوات به خاطر ما شرمگین شود؟ چقدر آستین به دهان بگیرد و آرام بگرید؟…
بیا بس کنیم آزردن او را!
بیا ترک کنیم رنجش او را!
بیا یا دم از مال او بودن نزنیم، یا اگر ادعایی داریم بهرهای از حقیقت داشته باشد
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
admin در تاریخ : جولای 31st, 2009
سلام بر نگاه تو؛ بلند آسمانی ام! که از حضیض خاک ها به اوج می کشانی ام من از لحظه های تند سیر زندگی تو از تبار دیگری؛ بهار جاودانی ام سراسر وجود من پر است از صدای تو وجود من فدای تو! بیا به میهمانی ام به ذرّه ذرّه جان من طلب زبانه می¬کشد ولی در این حصارها، اسیر ناتوانی¬ام رسیده¬ام به مرگ خود، در این غروب واپسین بیا به چشم من نشین، تمام زندگانی¬ام شنیده¬ام که می¬رسی، نشسته¬ام به راه تو سلام بر نگاه تو؛ بلند آسمانی¬ام … * گفتم به لحظه نام تورا ، جاودانه شد ،
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
admin در تاریخ : جولای 30th, 2009
اللهم و صل على ولى امرك القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائكتك المقربين، و ايده بروح القدس، يا رب العاليمن. اللهم اجعله الداعى الى كتابك، و القائم بدينك، استخلفه فى الارض كما استخلفت الذين من قبله مكن له دينه الذى ارتضيته، ابدله من بعد خوفه امنا، يعبدك لا يشرك بك شيئا…
امشب از شمع رختسوخته پروانه ما آتش افتاده ز رخسار تو در خانه ما
چشمهامان خسته است. گويى در غبار اوهام فرو رفتهايم.
دستهاى لرزانمان در انتظار دامان ترحم است.
و اين گونههاى خشكيدهمان كه در قحطى شبنم مىميرد!
كاسههاى گدايى احساسمان را بنگر كه به خشكسالى معرفت دچار شدهاند.
كجاست آن ييلاق سبز نگاهت كه سپيده دمانش شبنم افشان است؟
كجاست آن حضور نورانى كه لحظههاى حياتش ثانيههاى بارانى و زمزمههاى نورانى است؟
كجاست آن خضرانشين صحرا گرد كه قافله عشق را رهنماست؟
كجاست آن مشعلدار نيمه شبان تاريك؟
اينك كه جهان در تاريكى نيايش است و انسان در بيابان جهل قدم مىزند.
اينك كه زمين در خشكسالى قنوت، آواز مرگ را زمزمه مىكند!
اى مهربان! او را برايمان بنمايان كه كاسههاى گداييمان را به تصدقى پر سازد و گونههاى بهت زدهمان را دست نوازشى كشد و لبهاى خشكيده معرفتمان را آب ظهور بنوشاند و سينه غربت كشيدهمان را به قربت محبتبرساند. نگاه او را عشق مىورزيم.
زده بر عرش برين رايت فتح، آيت نصر عجل الله تعالى فرجه، حجت عصر شده بر ذات وى آيات خدايى همه حصر شده بر شخص وى اجلال الهى همه قصر ابد الله بقائه، رزق الله لقائه خلق الخلق به ثم له جل علاه
اى پروردگار مهربان!
صلوات و تحيت فرستبر ولى امرت. كه آرزوى سينههاى سوخته و نگاههاى منتظر است.
پروردگارا!
فرشتگان مقرب را نگاهبانان او قرار ده. اينك كه او تنهاترين مرد افلاكى زمين است…
پروردگارا! مهدى، هدايتگر انسان به سوى كتاب مبارك تو خواهد بود. نور را در زمين گسترش خواهد داد. و براى اقامه دين تو قيام خواهد كرد.
پروردگارا!
آن سلطان هدايت را، ملك سليمانى ده و فراتر از آن مملكت دو جهانى كه خوبرويان آينه خوبى اويند.
او را در سرزمين زمين، خليفه خود گردانيدى چون پيشينيان از داوود و پيامبران كه او مجموعه صفات پيامبران و امامان است.
صورت حزينش دلرباتر از داوود و زيبايى چهرهاش بهتر از جمال يوسف و سفره عشقش نمكين تر از همه.
پروردگارا!
عشق را با دستان او بر قلبها حاكم گردان و توحيد را با جام او بر جانها بچشان.
او هرگز از ستمكاران نخواهد هراسيد و شريكى براى تو قائل نخواهد شد و او زيباترين استعاره رحمت توست.
خدايا!
او را براى انسان، نگاهدار…
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
admin در تاریخ : جولای 30th, 2009
پيشكش به آنان كه با آرزو زيستند
و از درس انتظار،
يك جمعه غيبت نكردند…
كاش هر چه زودتر بانگ اناالمهدى به گوش همگان مىرسيد و اين نوا مرهمى بر دلهاى پريشمانمان مىگرديد…
به ياد آن روز، دلهاى خود را آماده و گوشهاى خود را منتظر براى شنيدن نوايى روحبخش مىكنيم. گوش كنيد! صداى او را مىشنويد كه همگان را به نداى الهى دعوت مىكند و در اوج تنهايىاش دنبال همراهان و ياورانى مىگردد كه او را از اعماق وجود پذيرفتهاند.
خوشا آنان كه دلهاى خود را آماده و پذيراى قدمهاى آن نازنين كردند و هر لحظه آمدنش را انتظار مىكشند… اگر كمى دلهاى خود را آماده كنيم صدايش را مىشنويم.
صدايى كه در اوج تنهايى و مظلوميت است…
گوش كنيد!
منم آن ساقى مه رو كه به هر بزم طرب هر دلى را به يكى موى، برآويختهام
هر دلى را به يكى موى، برآويختهام هر دلى را به يكى موى، برآويختهام
اناالمهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
من مهدى، قائمه گيتى، خرد هستى و ادامه خدايم.
شكيب شما در سراشيب عمر. ميوه باغ آفرينش، فراخى آسمانها و نجابت زمين.
من گريههاى شما را مىشناسم.
با انتظار شما هر شام ديدار مىكنم.
نغمهگر ندبههاى شما در ميان كاجهاى غيبتم.
اشكهاى شما آيندگان من است.
دلتنگيهاى من، گشايش بخت شماست.
من موى گره در گرهام را نذر پريشانى شمايان كردهام.
اناالمهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
با من از هر آنچه در دل داريد بگوييد.
از گرانى بار انتظار؛
از تيرگى شبهاى غيبت؛
از هيمنه جور.
از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خندهها و از دورى اقبال.
من با ندبههاى شما مىبالم.
من دلتنگى دل شما را مىشناسم.
من برق چشم شما را مىمانم.
گرمى دستهاى شما، چراغ خيمه صحرايى من است.
اناالمهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
از دورى و ديرى، با من بگوييد. جز من كسى حرف شما را باور نمىكند.
جز من كيست كه بداند روزگار شما چگونه روزگارى است؟
جز من كيست كه بداند زخم شما، شكوفه كدام غم است؟
گريه شما، جارى چه اندوهى است؟
و خنده شما تا كجا شكوهمند است؟
مرا باور كنيد.
من «تنهايى» شما هستم.
اسب آرزوهاى شما، تنها در چمن ظهور من چابك است.
پرنده اميد شما را من پرواز مىدهم.
و آشناترين رهگذر شهر شما منم.
اناالمهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا.
مرا بخوانيد و بخواهيد.
مرا تا صبح ظهور، انتظار كشيد.
مرا كه چون پدران روستايى، با دستمالى از مهربانى به سوى شما مىآيم.
با يك سبد انار؛
يك طبق سيب.
و يك سينه سخن.
من شما را از گريههاى شما مىشناسم و شما مرا از اجابتهايم.
امسال، باران گرسنه خاك است.
ابرها ديگر نمىبارند.
خورشيد به ناز نشسته است.
بهار خرمى نمىكند.
آيا از ياد بردهاند كه شما جمعه شناسان هفته انتظاريد؟
نمىدانند شما شبها مرا، در گهواره روياهاى خود مىخوابانيد؟
و روزها، زمين را با آهن اندوه مىشكافيد؟
امسال زمين ركاب نمىدهد،
و گريه انتظار شما را امان.
من مىآيم، كه هر سال بهار آمدنى است.
من مىآيم كه سفره شما بىنان نباشد و هفته شما بىجمعه.
اناالمهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، قائمه گيتى، خرد هستى، پرورده دامن نرگس، و آورنده عدل خدا.
هيچ روز نيست كه مرا نديده باشيد؛ كه شام و سحر در هم آميختهاند.
كدام عندليب است كه بىگلزار بخروشد، و كدام بيداريست كه در غيبت خورشيد، هيمنه خواب را از خود رُفته باشد؟
و شما در خروشيد و به تازيانه انتظار، خواب را چند فرسخ از خود، دورباش دادهايد.
من شما را به محكمه عاطفهها مىبرم؛ اگر وصله غيبت را به نخ افترا بر قباى سبز من بياويزيد.
من ميان شما هستم و شما آغاز من…
اناالمهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، قائمه گيتى، خرد هستى، پرورده دامان نرگس و ادامه اللّه.
بدانيد اگر دشت آسمان را آهويى است، در چمن من مىچرخد. و اگر كهكشان را باز سپيده است، گرد سر من مىپرد.
اناالمهدى…
سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى دل ز تنهايى به جان آمد خدا را همدمى
دل ز تنهايى به جان آمد خدا را همدمى دل ز تنهايى به جان آمد خدا را همدمى
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
admin در تاریخ : جولای 29th, 2009
ای پور علی مهدی موعود بیا
ای عشق مرا نتیجه و سود بیا
دیر است اگر وعده به فردا افتد
جانم به فدای قدمت زود بیا
نوشته شده
در قسمت :
دستهبندی نشده توسط :
admin در تاریخ : جولای 28th, 2009
چند صباحي بود كه ميخواستم برايت نامهاي بنويسم، اما نميشد و حالا دست به قلم بردهام تا حرفهايم را به تو بگويم اي مونس شبهاي تارم، اي مولاي من!
با خود گفته بودم نامهام را كنار مزار مادرت خواهم گذاشت تا زودتر از همه نامه مرا بخواني اما به ياد آوردم هرگز جايي براي نامهام پيدا نخواهم كرد، امروز تصميم دارم با قلم صبر بركاغذ اعتقاد حرفهايم را بنگارم و آن را درون پاكت خواهش بگذارم، بر رويش تمبر ايمان بزنم و آن را درون صندوق اخلاص بيندازم تا پستچي انتظار آن را به دست تو برساند.
اي خورشيد آفرينش! سالهاست كه سرود آمدنت را در ترنم باران و فرياد آبشاران و نماي چشمهساران ميشنويم و به اميد ديدنت يأس را بر كوهها سر ميبريم. سالهاست كه از شهر ويران افكارمان بر قلههاي رهايي گام مينهيم تا لحظهاي نسيم بهاريت را احساس كنيم.
اي گل سرسبد آفرينش! به ما گفتهاند: وقتي تو بيايي عدالت بر كرسي مينشيند. ما منتظريم تا با آمدنت سلطه ستم واژگون شود و غافلان زمانه از خواب غفلت بيدار شوند.
آري گل نرگس به ما آموختهاند؛ كه ظهور تو بيترديد بزرگترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير خواهد كرد و ما بيصبرانه به انتظار جشن ظهورت نشستهايم.
امروز ميخواهم از خودت بپرسم؛ اي مهتاب آسمان خلقت! تا سپيده دم فرج چند نافله باقي است؟ تا كي در آدينههاي عمر با دستهاي بلند «ندبه» تو را التماس كنيم؟ تا كي كوهسارها بي تكيهگاه باشند؟ تا كي همچون گلهاي آفتابگردان در پي آفتاب باشيم؟
اي اجابت كننده هر دعا! پنجره قلب منتظران رو به آسمان بيكرانت گشوده است تا با يك اشارت تو، غبار اندوه غيبت از دلها برخيزد و چشمها به تماشاي باران ظهور بنشيند و اكنون اي پيام همه رنگهاي روشن، از گل زيباي باغ عدالت كه ما با تمام وجودمان در انتظار ديدارت هستيم، اي سكوت و وقار زيباي شبها! اي درخشش ماه و ستارهها كه خود وعده دادهاي ميآيي، بيا و عهدي را كه با ما بستي به جا آور، ما هنوز سر همان كوچه سبز كه به انتظار ختم ميشود ايستادهايم و بيقرارتر از هميشه نداي انتظار سر دادهايم. خدايا، شب يلداي هجران را به يمن ظهور ماه كاملش كوتاه كن و به ما توفيق ده تا طلوع جمالش را از نزديك ببينيم.