نجوای عاشقانه
پدرم گفته بود می آیی شک نکردم
خودت قضاوت کن بیا مرا که سال ها منتظرت بوده ام هدایت کن دل من شور میزند آخر که مبادا دلت ز من تنگ است درد دل هم نمی کنی با من لطف کن لا اقل نصیحت کن پرم گفته بود بعد از من تو نگهبان باغ ها هستی باید این سیب ه به او برسند منتظر باش خوب دقت کن در بهاری که میرسد از راه آخرین مرد میرسد ناگاه نوگلم منتظر بمان این جا جای من با امام بیعت کن