چشم به راه
روزها نیامده میروند انگار برای رفتن عجله دارند می خواهند زودتر به تو برسند می خواهند طلوع خورشید را از سرزمین تو تماشا کنند و میخواهند لحظه های شان را به پای تو بریزند
شب ها نیامده می روند انگار آرامش شان را از دست داده اند . می خواهند نور ماه و ستاره ها را فرش راه تو کنند .
می خواهند شبب های قدر همراه تو دست به دعا بردارند .
فصل ها نیامده میروند بهار سبزی اش را در سینه نگه داشته تا با شال سبز تو آن را رنگ کند .
تابستان گرمای خود را می خواهد به یاران تو ببخشد که در رکاب تو با شور و حرارت با تاریکی ه می جنگند
پاییز رنگارنگی اش را به زمین می بخشد تا یادگاری باشد
برای روزی که تو مب آیی و زمستان تمام سردی اش را می خواهد دور بریزد و خودش را برای آمدن تو آماده کند .
روزها شب ها و فصل ها همه و همه بی قرار امدنت هستند . وقتی ان زمان برسد روزها می خواهد تا همیشه طلوع خورشید را در کنار تو تماشا کنند . شب ها سراسر شب قدرند و فصل ه زندگی کردن را تجربه می کنند و دیگر چشم به راه کسی نخواهد بود .