حدیث خنده
بهانه دست همه داده اين نيامدنت
چه حرفها كه شنيدم به جرم خواستنت
چقدر وقفه بيفتد در اين كه ميآيي؟
چقدر فاصله مانده به روز آمدنت؟
به سنگ خورده به دنبال چشم تو هر رود
و باد گم شده در جستوجوي پيرهنت
تو باغباني، امّا به آب داده خزان
چه دسته گلهايي را كه چيده از چمنت
به سمت يأس قدم ميزند جهان بي تو
كجاست «جادة هم پاي او قدم زدنت…»؟
كجاست لهجة بارانيات براي زمين
كه جان دهد به درختان، بلاغت سخنت
تبسمت را مخفي نكن كه پيك نسيم
حديث خنده بخواند به غنچه از دهنت
نده بهانه به دست كسي… بيا ديگر
كه پر شود دنيا از شميم آمدنت