امام مهربابیها
ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان بغض تغزل کرده بود
سیزده روز آسمان در خاک مست افتاده بود
چهارده شب این شراب کهنه قل قل کرده بود
حتم دارم در شب میلادت ای غوغاترین
حضرت حق نیز در کارش تامل کرده بود
هنر فرشته تابیایی ای معایی ترین
بال های خویش را دست توسل کرده بود
مرحبا نوحی که در طوفان ظلمت بی دریغ
ذوالفقارش را به سمت آسمان پل کرده بود
بدون نظر در قسمت
دستهبندی نشده