آرشیو برای بخش : دسته‌بندی نشده

حدیث خنده

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : admin

بهانه دست همه داده اين نيامدنت

چه حرف‌ها كه شنيدم به جرم خواستنت

چقدر وقفه بيفتد در اين كه مي‌آيي؟

چقدر فاصله مانده به روز آمدنت؟

به سنگ خورده به دنبال چشم تو هر رود

و باد گم شده در جست‌و‌جوي پيرهنت

تو باغباني، امّا به آب داده خزان

چه دسته گل‌هايي را كه چيده از چمنت

به سمت يأس قدم مي‌زند جهان بي تو

كجاست «جادة هم پاي او قدم زدنت…»؟

كجاست لهجة باراني‌ات براي زمين

كه جان دهد به درختان، بلاغت سخنت

تبسمت را مخفي نكن كه پيك نسيم

حديث خنده بخواند به غنچه از دهنت

نده بهانه به دست كسي… بيا ديگر

كه پر شود دنيا از شميم آمدنت

عصر ادینه

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : delneveshte

من اگر مشتی گناه و شقاوتم دلم را چه میکنی ؟ با چشم هایم که یک دریا گریسته است چه میکنی ؟ با سینه ام که شرحه شرحه از فراق است چه خواهی کرد ؟
از ندبه های من که در هر صبح غیبت از اسمان دلتنگی هایم فرود امده اند چگونه خواهی گذشت ؟
می دانم که تو نیز با گریه عقد برادری بسته ای و حرمت آن را نیکو می داری می دانم که تو زبان ندبه را بیشتر از هر زبان دیگری دوست می داری
می دانم که تو جمعه ها را خوب میششناسی و هر عصر آدینه خود در گوشه ای اشک می ریزی
می دانم که می آیی …
پس باز هم برای امدنت دعا می کنم

قاصدک

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : delneveshte

کنار پلک ثانیه در امتدادبودنم به انتظار جزر و مد ماهتاب روشنم
دوباره غرق می شوم درون چشمهای تو اگر شبی به باور شکستنم
تو از تبار بودنی به مرز جستجوی من
من از تبار نیستی در این غروب رفتنم
مرا اسیر خود مکن که در طلوع دیدنت زپشت بهت قاصدک به سمت پر کشیدنم

طلعت زیبا

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : delneveshte

گر طلعت زیبای تو از پرده درآید/ از رشک رخت گل به چمن پرده در آید / یعقوب صفت دیده به راه تو گشاییم / باشد که از آن یوسف مصری خبر آید/
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم / گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم / پر پروانه شکستن هنر انسان نیست / گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم / یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم / وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم / یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند / طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم / یادمان باشد اگر حال خوشی دست بداد / جز برای فرج آل یار دعایی نکنیم

من تو را می خواهم

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : delneveshte

ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم من تو را مي خواهم.من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک کنند

نجوای عاشقانه

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : delneveshte

پدرم گفته بود می آیی شک نکردم
خودت قضاوت کن بیا مرا که سال ها منتظرت بوده ام هدایت کن دل من شور میزند آخر که مبادا دلت ز من تنگ است درد دل هم نمی کنی با من لطف کن لا اقل نصیحت کن پرم گفته بود بعد از من تو نگهبان باغ ها هستی باید این سیب ه به او برسند منتظر باش خوب دقت کن در بهاری که میرسد از راه آخرین مرد میرسد ناگاه نوگلم منتظر بمان این جا جای من با امام بیعت کن

حدیث صبح صادق

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : delneveshte

اگر چه زود ….می آید
اگر چه دیر ….می آید
سوار سبز پوش من به هر تقدیر می آید
همان خورشید موعودی که در روزطلوع او
حدیث صبح صادق می شود تفسیر می آید .
دقیقا راس آن ساعت که در علم ثبت است
نه قدری زودتر از آن نه به تاخیر می آید

آفتاب عشق

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : delneveshte

رفیق حادثه هایی به رنگ تقدیری
اسیر ثانیه هایی شبیه زنجیری
در این رسانه ی دنیا میان برفکها
نه مانده از تو صدایی نه مانده تصویری
رسیده سن حضورت به سن نوح اما
شمار مردم کشتی نکرده تغییری
هزار جمعه ی بی تو گذشته از عمرم
هزار سال پیاپی دچار تاخیری
شبیه کودک زاری شدم که در بازار
تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری ؟

چشم به راه

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : delneveshte

روزها نیامده میروند انگار برای رفتن عجله دارند می خواهند زودتر به تو برسند می خواهند طلوع خورشید را از سرزمین تو تماشا کنند و میخواهند لحظه های شان را به پای تو بریزند
شب ها نیامده می روند انگار آرامش شان را از دست داده اند . می خواهند نور ماه و ستاره ها را فرش راه تو کنند .
می خواهند شبب های قدر همراه تو دست به دعا بردارند .
فصل ها نیامده میروند بهار سبزی اش را در سینه نگه داشته تا با شال سبز تو آن را رنگ کند .
تابستان گرمای خود را می خواهد به یاران تو ببخشد که در رکاب تو با شور و حرارت با تاریکی ه می جنگند
پاییز رنگارنگی اش را به زمین می بخشد تا یادگاری باشد
برای روزی که تو مب آیی و زمستان تمام سردی اش را می خواهد دور بریزد و خودش را برای آمدن تو آماده کند .
روزها شب ها و فصل ها همه و همه بی قرار امدنت هستند . وقتی ان زمان برسد روزها می خواهد تا همیشه طلوع خورشید را در کنار تو تماشا کنند . شب ها سراسر شب قدرند و فصل ه زندگی کردن را تجربه می کنند و دیگر چشم به راه کسی نخواهد بود .

بوی بهر تازه نارنج صبح عید

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : delneveshte

در ناکجای متنی و پیدای ناپدید
با شال سبز یشمی و با جامه ی سپید
لبهات طرح ساده ای از دوست دارمت
حول مدار خال تو گشتیم ما شهید

گل های سرخ روسری دختران ایل
وا می شوند پیش تو یعنی خوش آمدید
دستات بوی سوره یاسین گرفته است
بوی بهار تازه نارنج صبح عید
این شهر بی تو بوی زمستان گرفته است
دستم به یاس پیرهنت کاش میرسید
عمری ست بی تو دور خودم تاب می خورم
این جا کسی سماع سکوت مرا ندید