تشنهام… تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کردهام… میخواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است… اما … آقای بی قراری هایم خبر داری از آنچه بر من رفته و میرود… دستم بگیر،
مگذار غرق شوم… اینجا میان مردم، در تنهایی… آه تنهایی!… هیچگاه دست از سر دلم بر نمیداری.
دلم باید به آهستگی حمل شود، چون ترک خورده … شکستنی ست
صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته… نمیدانم پشت کدامین دیوار این شهرهای آهنی، یاد شما را جا گذاشتهام…
دیوارها چقدر بلندند… بلند به اندازه قامت گناهانم… قد و قامت توبههایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچینهای باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی میماند تسخیر ناشدنی.
آقا جان دست دلم را بگیر… مگذار مسخر اغیار شود…