اي اجابت کنندة هر دعا! پنجرة قلب منتظران، رو به آسمان بيکرانهات گشوده شده است؛ تا با يک اشارت تو، غبار اندوه غيبت از دلها برخيزد و چشمها به تماشاي باران ظهور بنشيند. اي گل زيباي باغ عدالت! ما با تمام وجودمان در انتظار ديدارت هستيم. اي سکوت و وقار زيباي شبها! اي درخشش ماه و ستارهها! ما هنوز در همان کوچهاي که به انتظار ختم ميشود، ايستادهايم و بيقرارتر از هميشه، نداي انتظار سردادهايم. خدايا! شب يلداي هجران را به صبح ظهور برسان و به ما توفيق ده تا طلوع جمالش را از نزديک ببينيم.
Archive for the ‘دستهبندی نشده’ Category
بهانه هستی
دوشنبه, آوریل 4th, 2011مسئله چیست ؟
یکشنبه, آوریل 3rd, 2011مسئله این نیست که کی می آید .
مسئله این است که وقتی می اید اماده باشیم
فتح المبین
سه شنبه, آگوست 17th, 2010آمد پیش امام باقر علیه السلام
پرسید مهدی که بیاید جهان را با صلح و
صفا فتح میکند
مگر نه /
امام سرش را تکان داد به خدا اگر بدون
خون ریزی می شد جدم محمد فتح می کرد آن
موقع دندانش توی احد نمی شکستند
او امام زمانت بود
سه شنبه, آگوست 17th, 2010شیخ گفت چهل شب هرشب صد بار رب ادخلنی
مدخل صدق را بخوانید امام زمان را میبینید
رفت وآمد گفت خواندم ندیدم
جواب شیخ مو را به تنش راست کرد توی مسجد که
نماز می خواندی سیدی بهت گفت که انگشتر دست
چپ کراهت دارد گفتی کل مکروه جایز
آن سید امام زمانت بود
دست علامه
سه شنبه, آگوست 17th, 2010جوانی با آن سن و سال همه ی
سئوال هایش را جواب داد
پرسیده و نپرسیده همه ی
مشکلاتش را حل کرد
دل علامه لرزید نکنید
جوان خم شد تازیانه را برداشت
و دردست علامه گذاشت
خندید چه طور نمی شود وقتی
دست او توی دست توست
مهتاب
شنبه, دسامبر 19th, 2009وقتی می بینم که ابرها از فرط بی صبری، غرش کنان زمین دلخسته را غرق اشک می کنند، خورشید هر روز به شوق دیدنت با عجله از پشت قله های سر به فلک کشیده بیرون می جهد و غروب که می شود با چهره ای سرخ و غم آلود و بی رمق به غار تنهائی اش پناه می برد و مهتاب وقتی از زیارتت ناامید می شود همچو شمعی قطره قطره آب می شود…
عصر جمعه
شنبه, دسامبر 19th, 2009ای چشمه عدالت، طولانی بودن انتظارت ما را به خطا کشانده است، دیگر عصر جمعه دلها نمی گیرد، چشمها نگاهشان را به رایگان می فروشند. بازار معامله پا یا پای قلبهای سکه ای در برابر قلبهای سپیده بسیار داغ است .
چقدر مردم بر گردنشان قلبهای سکه ای آویزان کرده اند؟ ای کاش می دانستم در کدامین سرزمین قرار داری:” لیت شعری، این استقرت بک النوی، بل ای ارض تقلک او ثری
هستی شیعه
شنبه, دسامبر 19th, 2009ای با شکوه! ای هستی شیعه! فریاد بی کسی هایم را بشنو. قلب شکسته ام را درمان کن، اگر چه بارها عهد شکنی کرده ام. اگر چه درکلاس درست همیشه غائب بوده ام، اگرچه پشت به اقیانوس محبتت کرده ام، حال همچو برگ خزانی که اسیر زمستان سرد و تاریک شده، با دستان خالی و پشتی خمیده درمحضرت زانوی ادب خم کرده و به انتظار پاسخ در سکوتی مبهم به سرمی برم تا جوابم را بدهی و باران رحمتت را بر قلب محزونم بباری.
حسرت فراق
شنبه, دسامبر 19th, 2009وقتی می بینم که حتی حسرت از فراغت حسرت می خورد و اشک از هجرانت اشک می ریزد و ناله از دوری ات ناله می زند و غم از عشق رویت به غم نشسته ولی من مات و مبهوت سرگرم این و آن شده ام و همه این اتفاقات را عادی می انگارم، آتشی تمام وجودم را فرا می گیرد. یادغفلت از تو، دیوانه ام می کند و سخنانم رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. مگر غیر از این است که چشم را برای تماشای تو داده اند؟
ولی افسوس با چشمانی که تو مالکش بودی اینقدر بیهوده به این و آن نگریستم که پرده های حجاب، یکی پس از دیگری در ایوان چشمانم آویخته و به کلی از یاد برده اند که به عشق تو حیات یافته اند.
به عشق جمعه هایت زند ه ام
شنبه, دسامبر 19th, 2009آه دلم! که توبههایش مایه خنده فرشتهها شده، اما… همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا… همان که هنوز به عشق جمعههایت زنده است… همان که لحظاتی ست که برای آخرین بار توبهاش را ریختم توی جعبهای از امید و دادمش دست فرشتهای که برسوندش دست خدا… روی جعبه نوشته شده بود…
«آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».
آی که دستت میرسد! کاری بکن…
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته قدم بردارید
مبادا که تــــــرک بردارد
چینی نازک تنهــایی من