عصر جمعه

28 / 07 / 2009

عصر يک جمعه دلگير،

دلم گفت: بگويم، بنويسم

که چرا عشق به انسان نرسيدست،

چرا آب به انسان نرسيدست،

و هنوزم که هنوز است، غم عشق به پايان نرسيدست

بگو حافظ دل‌خسته ز شيراز بيايد،

بنويسد که هنوزم که هنوز است،

چرا يوسف گم‌گشته به کنعان نرسيدست و

چرا کلبه احزان به گلستان نرسيدست

عصر اين جمعه دلگير،

وجود تو کنار دل هر بي‌دل آشفته شود حس

کجايي گل نرگس؟

یک نظر بگذارید